فلسفه

فلسفه زندگی

خداوند جهان هستی را فقط بقصد شناساندن خودش خلق کرد و از میان مخلوقات انسان را مأمور اين امر نمود. در واقع جهان هستی فقط دارای يک اراده ذاتی است و آن اراده به معرفی نمودن خداوند به انسان است. اين اراده در وجود انسان نیز حضور دارد که اراده به شناختن خداست. بنابراين از منظر انسان هر آنچه که در زندگی رخ می دهد هدفی جز معرفی خدا به انسان ندارد و نیز هر آنچه که انسان انجام می دهد ذاتاً در جهت شناخت خداست. اين اراده بسیار اساسی تر از آگاهی ذهنی انسان است. اين فلسفه عالم وجود از منظر معرفت دينی است. و از اين منظر همه پیامبران نیز هدفی جز شناساندن خدا به انسان نداشته اند و لذا همه قوانین و ارزشهائی که پديد آورنده تمدن و تاريخ بشر بر روی زمین است ذاتآً چنان است که انسان را بسوی
خداشناسی هدايت کند. بنابراين پاسخ اين سئوال ذاتی بشر که «از کجا آمده ام، چرا هستم، چه می کنم و به کجا می روم...» واضح است: انسان خلق شده و کل جهان هستی به ياری آمده تا خدا را بشناسد يعنی هستی را و وجود داشتن را درک کند و سريعترين راه و روش اين شناخت هم به تجربه بشری همان خودشناسی است. ولی اين خودشناسی بخودی خود کفايت نمی کند و بايستی ديگران هم اين خود شناخته شده را بشناسند و تصديق کنند همانطور که خداوند هم بر همین نیت جهان و انسان را آفريد تا بیگانگان هم او را بشناسند و لذا از عدم، آدم را آفريد تا او را بشناسد.انسان هم دارای همین نیاز خدائی است چرا که جانشین خدا نیز هست و چون چنین است اصلا ً می تواند و بايد خدا را بشناسد و اين خداشناسی هم طبعاً جز از راه خودشناسی ممکن نیست. همه مخلوقات خدا بسیار زودتر از انسان به شناخت خدا نائل آمده و او را تسبیح می گويند منتهی خدای بیرون از خويش و غیر خويش . ولی اين شناخت خدا برای خدا منظور نبوده و راضی اش ننموده و لذا انسان را به مثابه جانشین خود خلق کرد که از صورت و روح خود به او وجود بخشیده تا او را در خود بیابد و اين شناخت کامل است زيرا انسان تا کاملًا و واقعاً بر جای کسی ديگر نباشد قادر به شناخت واقعی و کامل او نیست. و اين حق خودشناسی و ضرورت آن است. لذا فقط انسانی حق انسان بودن را ادا کرده است که خدا را در خودش شناخته باشد. يعنی انسانیت بشر فقط در خداشناسی عرفانی و خودی تحقق می يابد و بشر را در خلقت کامل می کند و همان می کند که بايد باشد. يعنی بشری که خدا را در خود يافته و شناخته و به ديگران هم کاملًا معرفی کرده باشد. و اين مکتب عرفان است که راه معرفی خدا از وجود انسان است و راز جاودانگی انسان در جهان. هر انسانی در کل زندگی هر کاری که می کند جز به قصد شناساندن خدائیت خود به ديگران نیست و اين يک اراده ذاتی است ولی اکثر انسانها راه و روش اين کار را نمی دانند و اين راز ناکامی و شکست انسان در زندگیست. پس در حقیقت پیروزی انسان در زندگی جز اين نیست که بتواند خدای خود را از وجود خودش بر ديگران عرضه و معرفی نمايید. و اينست که عارفان تنها انسانهای پیروز و بکام رسیده و ماندگار در تاريخ بشرند و عرفان نیز مذهب نهائی انسان در تاريخ است. زندگی و کائنات عرصه عرفات است.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۹۴

فلسفه ارادت عرفانی

ارادت عرفانی در يک کلمه بمعنای سپردن اراده خويش نزد يک عارف است. اين همان تشیع عملی می باشد که اطاعت از يک مؤمن عارف به مثابه امام است. آدمی قربانی اراده خويشتن است و فلسفه آزادی اراده که بزرگترين شعار انسان مدرن است و راز تباهی و جنون و خودبراندازی اوست بدان معناست که آدمی نفساً دشمن خويشتن است و لذا در اطاعت از اراده نفسانی خود مبدل به دشمن خود شده و خود را نابود می کند. اين کل راز و فلسفه رابطه مراد و مريد و امامت است که يک مريد اراده نفسانی خود را که دارای ذاتی ضد انسانی می باشد بدست مرادش می سپارد. در واقع دشمن خود را تحويل مراد می دهد تا آنرا تربیت کند و رام سازد و به دوستی با صاحب بکشاند و آنگاه به او بازگرداند. آدمی در پیروی از خويشتن است که به اسارت می افتد و بی اراده می شود. در معارف قرآنی و احاديث شیعی به وفور آياتی می يابیم که دال بر اين راز است که انسان نسبت به خودش کافر و ظالم و جاهل و عدو است و تنها راه نجات او همانا سر سپردن و نهايتاً دل دادن به يک انسان عارف و مخلص است که خود او فنای در اراده حق است. و لذا اطاعت از مراد عین اطاعت از خداوند است و اين صراط المستقیم هدايت ونجات است که مذهب امامیه بزرگترين مکتب در اين وادی می باشد و لذا اين مذهب بر اساس معرفتی ذاتی از انسان بنا شده است و مذهبی انسانی و جهانی است. و اينست که عرفان همه مذاهب بر رابطه مراد و مريد استوار است و حقیقت ذاتی هر مذهبی را عیان می کند. امامیه غايت همه مذاهب است
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۹

فلسفه شطحیات

شطحیات به گفتاری از عرفا اطلاق می شود که حضور حق را در وجود خود گزارش می کنند و گوئی که خود
مظهر حق و اراده و صفات خداوند می باشند. چنین نوعی از سخنان فقط و فقط در عارفان جهان اسلام و
خاصه تشیع بروز کرده است و در هیچ مذهب ديگری مشابه ندارد و لذا سخنانی منحصر بفرد و خارق العاده
است و درک آن نیز مستلزم معرفتی توحیدی می باشد. اين نوع سخنان از جانب عارفانی همچون حلّاج، شمس تبريزی، بايزيد بسطامی و روزبهان بِقلی مشهور است ولی کاملترين نوع اين سخن از خود زبان مولای عارفان يعنی علی (ع) نقل شده است که البته بسیاری از علمای دينی و روحانیون شیعی منکرش شده اند مثل اين حديث که «من اول و آخرم، ظاهر و باطن، حیّ و قیوم ، رزاق و قسّام و...» اين نوع کلام بیانگر ولايت وجودی در يک عارف است در لحظاتی که ذات حق را در خويشتن لمس می کند. در برخی عارفان اين وضعیت يک مقام دائمی است و در برخی ديگر بصورت حالت گذراست. اين وضع نشان الحاق يک عارف بر نفس خويش به ذات وحدانی خويش يعنی پروردگار است و اين مقام توحید است و انسان کامل. به بیانی ديگر اين واقعه خلافت اللهی انسان است. و اما همین شطحیات جان بسیاری از عارفان و امامان را در خطر افکنده است و حکم الحاد و ارتدادشان بواسطه کسانی که توحید نفس و عالم استغراق عرفانی را درک نکرده اند، صادر شده است. اين عارفان ادعائی خدائی نداشته اند بلکه گاه خداوند از زبانشان سخن گفته است و اين از ويژه گی سیر و سلوک روحانی می باشد. از میان روحانیون معاصر شیعه اندک کسانی که حق اين واقعه را درک و تصديق نموده ند علامه طباطبائی و امام خمینی بوده اند.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۸۶

فلسفه هنر کوبیزم

کوبیزم از نقاشی آغاز شد و به سائر هنرها رسید که سلطانش پیکاسو می باشد با نگاهی به يک اثر کوبیستی می توان شاهد جهانی تکه پاره و ناهمگون و مالیخولیائی بود: انسانی که جای دماغ و گوش و چشم و دهانش عوض شده و در سینه اش بجای قلب يک قاشق قرار دارد و به جای پا، با دستان راه می رود و ...

اين همان انسان تکنولوژيستی مدرن است. کوبیزم يک مرحله انتقالی به تناسخ کامل است مثل مسخ کافکا که انسانی بناگاه تبديل به يک عنکبوت می شود. انسان کوبیستی يک انسان مونتاژ شده است مثل ماشین. و بیهوده نیست که نخستین آثار کوبیستی در نقاشی از زنان روسپی و مردانی که در کارخانه ها کار می کنند الهام گرفته است. اين نوع زن و مرد، نمونه کامل و نهائی انسان مدرن است: مرد ماشین زده و زن پول زده! دو نوع تن فروشی و استحاله تن! واقعه پیوند اعضاء در پزشکی مدرن يک نماد کامل از انسان کوبیستی است که متشکل از اعضای فلزی و پلاستیکی و عاريه ای است. انسانی که تبديل به مجموعه ای از قطعات شده است. کوبیزم پیکاسو تماماً بیانگر انسان صنعتی جنگ زده و تباه شده سکس و پول و ماشین است. کوبیزم بیانگر تراژدی تبديل انسان به شی است. انسان کوبیستی همانطور که از نامش پیداست يک انسان مکعبی است بمعنای انسانی که در هندسه و رياضیات حل شده است: انسانی فنی! انسانی که بواسطه ماشین در هم کوبیده شد و له گرديده و سپس از اول مونتاژ شده است، يک انسان بازيافت شده از زباله های صنعتی!
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۴۴

«زنده باد ضد من»
فلسفه اخلاق الله

از آنجا که انسان تنها مخلوقی است که ذاتاً ضد خود می باشد لذا پیروی او از خودش عین پیروی او از ضد خودش می باشد و از خود دور شده تا گم می شود. پس واضح است برای اينکه انسان بخودش برسد و خودش شود و به اين نیاز فطری خود نائل آيد بايستی عاشق و پیرو و مريد کسی باشد که ضد اوست که در اينصورت بسوی خودش رهنمون شده و به خود ِ خودش که همان خداست می رسد و يگانه و موجود می گردد. انسان تا قبل از اين دوگانه است که نیمی از وجودش در عدم است و نیم دگرش در وجود. آن نیم عدمی اش بايستی به وجود ملحق شود و يکی شود. اينست معنای واقعی انسان کامل در مقابل انسان نیمه. اينست نیاز وجودی انسان به يک مراد که تطبیق اينست: زنده باد ضد من! زيرا آن نیمه از جنبه عدمی انسان نام «من» است. و مراد هم اين عدم را از او می گیرد و وجودش می بخشد. يعنی عدم را می گیرد و نیمه وجودی اش را بسوی اين عدم که در نزد مراد است می خواند: اطاعت بی چون وچرا. ولی او در اين امر احساس نابودی می کند لذا فقط بايستی بی چون و چرا اطاعت کند زيرا منطق علیتی دوگانه پرست است زيرا وجود– عدمی است. عدم در نزد مراد وجود می يابد و مريد بايستی بی چون و چرا بسویش برود و به آن ملحق شود تا خود خودش شود يعنی صاحب اراده ای يگانه و وجودی يگانه. اين همان عشق به فناست که مقصدش بقاست. پس «زنده باد ضد من» رندانه ترين دعويهاست و صادقانه ترين اعمال و کوتاهترين راه وصال. و نیز توحیدی ترين سخن و ذات امر به معروف و نهی از منکر است زيرا «من» هر کسی کارخانه منکرات اوست. اين شعار پیامبران و حکیمان و عارفان و صديقین تاريخ بوده است. اين همان شعار خدا در لحظه خلقت انسان است و اساس اخلاق الله می باشد زيرا ضد خودش را که عدم بود آدم نمود و جانشین خود ساخت. آدمی نیز بايستی از اخلاق خدا پیروی کند تا به منشأ وجودش يعنی خدا برسد و هستی جاودانه يابد.
دائرةالمعارف عرفانی جلد ۶ ص ۳۲

Comments