دهم بهمن – شاد روز جشن سده

شعله می‌كشد با عشق، آتش اهورایی تا به آسمان نور، تا بهشت زیبایی


می‌گریزد از سرما، جان عاشقان مهر با امید رقص عشق در بهار رویایی


گوش جان اگر باشد می‌توان شنید ای دوست از شراره ی آتش، نغمه‌ی اوستایی


شعله نیك می‌خواند با سرود ورجاوند شعر سبز پاكی‌ها، شعر ناب شیدایی


گر به سرزمین عشق، روكنی زجان و دل آید از دل آتش، آیه‌های سینایی


آتش مقدس را ما زجان پرستاریم چون تراود از نورش، معجز مسیحایی


كیش مهر از آن داریم كز شراره‌های عشق جان ماست انسانی، روح ماست مزدایی


ما كجا و كیش غم، ما كجا و شعر خون ما كجا وسردی‌ها، ما كجا و رسوایی؟


ما نژاد جشن و شور، ما نژاد لبخندیم ما كجا و تلخی‌ها، ما كجا و تنهایی؟


آتشین و بی‌پروا، كیشمان ستم سوزی است ما كجا و سازش با تیغ تیز یغمایی


خیزد از نگاه ما، شعله‌های یكرنگی ریزد از لبان ما واژه‌های دانایی


نور عشق می‌تابد از شراره‌ی آتش تا كه سركشد از جان شعله‌های بینایی


بینش است و دانش‌ هان، میوه درخت نور از چنین نهال آید شور و شوق فردایی

ای كهن نژاد پاك، گوهر توایرانی است خود بیافرین اینك دوره‌ی شكوفایی


در دل تو بنهفته است آتش نیاكانت عشق و بینش و دانش یاری و هماوایی


این سده كه جشن تو است شادمان به پا دارش با همه دلارامی، تا به اوج والایی


تا رسد بهاری نو سر به سر «امید» و عشق زنده‌دار در جانت آتش اهورایی

(دكتر مصطفي بادكوبه یی)

آتش اندر دل سنگ است نهان زآنکه درست دل هر ذره نماینده ی دادار بُوَد

از دل سنگ بخواه آتش و زنهار مخواه گرمی از دل بی مهر که دشوار بُوَد

آتش جشن سده آتش مهر وطن است کاندرین ملک نخواهد که شب تار بُوَد

در چنین جشن طرب ، آری خورشید دگر گر بتابد ز دلِ خاک ، سزاوار بود

خرم است این سده و شاد روان باد که گفت شب جشن سده را حُرمَت بسیار بُوَد

(محمد دبیر سیاقی)

جشن سده یکی از کهن ترین جشن های ایرانی است، این جشن ریشه یی آنچنان کهن دارد که با دلیری می توان آن را نخستین جشن در کارنامه ی جهان بشمار آورد.

داستان شیرین پیدایی جشن سده در شاهنامه چنین است که هوشنگ پیشدادی روزی بهمراه تنی چند از یاران بکوه می روند، در میانه ی راه جُنبنده یی دراز وسیه رنگ و تیره تن وتیز تاز( گدازه های آتشفشان؟) در برابرشان پدیدار می شود، هوشنگ دلیرانه سنگی به سوی آن جُنبده پرتاب می کند، سنگ به سنگ دیگری از جنس سنگهای آتش زنه بر می خورد و از برخورد این دو فروغی پدید می آید:

بگفتا فروغی است این ایزدی پرستید باید اگر بخردی

شب آمد بر افروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آنشب و باده خرد سده نام آن جشن فرخنده کرد

در این گزارش سه نکته شایان ژرف نگری است:

نخست اینکه: پذیرفتنی نیست که آدمی تا آن روز آتش را ندیده و نشناخته بود. پذیرفتنی تر این است که پیش از این رُخداد خُجسته، بارها و بارها زبانه های آسمان سای آتش را در جنگلهای افروخته و یا دهانه ی کوههای آتش فشان دیده بود، ولی آنگونه آتش ها با آن زبانه های سرکش و آسمان سای که آدمی نتواند آن را اداره کند و به سود خود از آن بهره گیرد نه تنها ستودنی نیستند، ونکه یکی از هراس انگیز ترین دشمنان آدمی اند:

به گیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

بی گمان این ریمن اهریمن نمی تواند چیزی جز سرما و یخبندان و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتشفشان های ویرانگر بوده باشد. از این رو، دیدن آتش در روزگار هوشنگی نمی توانسته زمینه ساز جشنی باشد که هزاره های پیاپی در همه ی سرزمین های ایرانی نشین، مردمان را به شور و شادی برانگیزد، پس باید پذیرفت که در پی آن رخداد خجسته، آدمی ( در اینجا هوشنگ) شیوه ی افروختن آتش را فراگرفته است:

شب آمد بر افروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه

این نخستین بار است که آدمی می تواند آتش بر افروزد و آن را پرستاری کند:

بگفتا فروغی است این ایزدی پرستید باید اگر بخردی

نکته ی دوم اینکه: واژه ی «پرستیدن» در اینجا به چم[عبادت کردن] یا [نماز گزاردن] نیست، بچَم پرستاری کردن و پاییدن است، چنانچه فردوسی خود در دنباله ی این گزارش می گوید:

نگویی که آتش پرستان بُدند پرستنده ی پاک یزدان بُدند

و یا:

بدان جا بُدی آتش خوبرنگ چو مرتازیان راست مهراب سنگ

می گوید: همانگونه که مسلمانان بگرد سنگ سیاهی بنام حجرالاسود می چرخند و آن تکه سنگ بی ارزش را می نیایند، نیاکان فرمَند ما آتش خوبرنگ را نیایش می کردند و با همه ی توش و توان در پاسداری از آن می کوشیدند.

واژه ی پرستیدن بجز نماز بردن و عبادت کردن، چم های دیگری هم دارد.

نخست: پیشکاری – پرستاری - نگهداری – زاوری- دستیاری- تیمار – نیرو رسانی:

کسانی که اندر شبستان بُدند هشیوار و مهتر پرستان بُدند

مهتر پرستان، همان پیشکاران و پرستاران اند.

تن خویش یک چند بیمار کرد پرستیدن پادشه خوار کرد

خود را بیمار نمایاند تا از پیشکاری پادشاه شانه تهی کند.

خُنُک شهر ایران که تخت ترا پرستند و بیدار بخت ترا

خوشا مردم ایران که پاسداران تخت و بخت تو اند.

وزآن پس سوی زابلستان شود بر آیین خسرو پرستان شود

پس از انجام آن کار، برابر آیین پیشکاران پادشاه به زابل خواهد رفت .

نیاکان ما را پرستیده اید بسی شور و تلخ جهان دیده اید

شما پیشکاران نیاکان ما بوده اید.

ز کهتر پرستیدن و خوش خویی است زمهتر نوازیدن و نیکویی است

خویشکاری فرودستان پرستاری کردن است و خوش رفتاری، و خویشکاری بزرگان نواختن است و نیکویی..

با اینگونه داده ها و سد ها نمونه ی دیگر به روشنی دانسته می شود آنجا که می گوید:

بگفتا فروغی است این ایزدی « پرستید» باید اگر بخردی

می گوید: پرستاری کردن از آتش، خردمندانه ترین و بایسته ترین خویشکاری آدمی است، این سخن جای کمترین چون و چرا ندارد!

در هستی شناسی ایرانییان پیش از اسلام، پرستاری کردن از آب و خاک و گیاه و جانور همان پرستیدن خداست، چرا که گوهر هستی بخش خدا، جدای از آب و خاک و گیاه و جانور نیست:

«... هرمزد پیش از آفرینش خدای نبود، پس از آفرینش، خدای و سود خواستار و فرزانه و ضد بدی و آشکار و سامان بخش و همه افزونگر و نگران همه شد...

نخستین آفرینشی را که خودی بخشید(نیکو روشی) بود، آن مینُو که چون آفرینش را اندیشید، بدان تن خویش را نیکو بکرد، زیرا خدایی او از آفرینش بود...

هرمزد از آن خودیِ خویش، از روشنی مادی، تن آفریدگان خویش را فراز آفرید...

هرمزد هر دوست: نخست مینُو سپس مادی ...

هرمزد را در آفرینش مادری و پدری آفریدگان است، زیرا هنگامی که آفریدگان را به مینویی پرورد آن مادری بود، و هنگامی که ایشان را به صورت مادی آفرید ، آن پدری بود.»

(مهرداد بهار، پژوهشی دراساتیر ایران، رویه های 35 تا37 )

در این هستی شناسی، هرآفریده یی از بُن آفریدگار پدیدار می شود، بهتر است بگوییم: هر آفریده یی از زهدان آفریدگار زاییده می شود! به سخن دیگر هر تکه یی از هستی با خود هستی بخش اینهمانی دارد. درست مانند جامی که به دریا می زنیم، آبِ در جام همان آبِ دریاست، کمی و فزونی شان این همان نیست، ولی چیستی و چگونگی شان این همان است. در دریا می توانستیم شنا کنیم، کشتی برانیم و نهنگ های بزرگ ببینیم، و گهگاه از ژرفاهایش مروارید بچینیم، ولی در آب جام نه شنا می توانیم کرد، نه کشتی می توانیم راند و نه از نهنگ و مروارید نشانی در میان، با اینهمه، آبِ درجام همان آب دریا است... در گستره ی این جهان بینی بود که بایزید بستامی نغمه ی من خدایی سر داد که بخدا من خدایم! و درست می گفت، چون منهم هنگامی به آیینه می نگرم جز خدا نمی بینم! نه تنها من، که این درو دیوار، این زمین، آن آسمان، آن خروش خیزابه های دریا، آن دست افشانی نازکترین شاخه های درخت با آوای باد، آن خنده های شادی بخش کودکان من و شما، آن شکوفیدن گل از درون غنچه، آن بازیگوشی های ماه در آیینه ی آب، آن بوی گل سُرخ، آن نغمه ی پرندگان، آن آهو بچه ی دوان در پی پروانه ها... همه و همه تکه هایی از خود خدایند! در گستره ی این جهان بینی بود که منصور حلاج با خدا به پرسش و پاسخ نشست و پرسید:

من تو ام یا تو منی؟ چند از دویی؟ با توام من؟ یا تو من؟ یا من تویی؟ (1)

و سرانجام سرِ سبزش را می دهد بر باد و داد حافظ را در می آورد که :

آن یار کز او گشت سردار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

براستی منصورحلاج کدامین اسرار هویدا می کرد که از سوی مردم خرد در بازار دین گم کرده شایسته ی تکه تکه شدن دانسته شد؟ آیا نه همین راز که: هر تکه یی از هستی با خود هستی بخش این همان است؟

در این هستی شناسی هنگامی که جاندار گرسنه یی را خوراک می دهیم، هنگامی که جام آبی در پای گیاه تشنه یی می ریزیم، هنگامی که پیرامون خود را از آلودگیها می پالاییم، هنگامی که در پاسداری از آب و خاک و هوا و گیاه و جانورمی کوشیم، هنگامی که خار رنجی از پای دردمندی بیرون می کشیم، هنگامی که دانه پیش پرندگان می ریزیم، داریم خدا را پرستاری می کنیم.

آن آبی را که آلوده نکردیم بخشی از خدا بود، آن گیاهی را که آب رساندیم پاره ی دیگری از تنِ خدا بود، آن دردمندی را که از درد رهاندیم، خاری بود که از پای خدا بیرون کشیدیم، آن پرنده یی را که آب و دانه دادیم ،خدا بود که از دست ما آب و دانه می گرفت!.. ما خدایی را می پرستیم که در برگ برگ هر درخت، در دانه دانه های هر شبنم، در خروش خیزابه های دریا، در پرتو خورشید، در دستان نوازشگر باد، در نغمه ی پرندگان - در سوسوی ستارگان - در غنچاب های لب دریا - در بوی خوش گل - در نغمه ی دل انگیز ساز - و در خنده ی کودکان می بینیم و می شنویم و می بوییم! این خداست که همراه با کودکان ما می خندد... و این خداست که همراه با رنجدیدگان می گرید... پس: پرستیدن خدا همان شاد کردن جهان است:

عبادت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

در این هستی شناسی پرستیدن، پیشانی بر خاک مردگان ساییدن، خود را خوار و بنده وزبون شمردن، بر گورهای دشمنان میهن دخیل بستن، داروی دردهای بی درمان خود را از مردگانِ پوسیده استخوان خواستن، وجانداران بیگناه را برای باشندگان خیالی سر بریدن نیست. پرستیدن، خار رنج از پای مردم بیرون کشیدن و شادی درجهان پراکندن، و دانش افشاندن است.

نکته ی سوم اینکه: در فرهنگ ایران، تاریکی نماد اهریمن و روشنایی نماد اهوره مزداست [برخی پنداشته اند که تاریکی یک پدیده ی اهریمنی و روشنایی یک پدیده ی اهورایی است، این برداشت از بیخ و بُن نادرست است، برای نمونه کودک در زهدان مادر در تاریکی می بالد تا به روشنایی رسد، نمی توان زهدان مادر را یک پدیده ی اهریمنی و جهان روشن پس از زاده شدن را یک پدیده ی اهورایی دانست، نمونه ی دیگر ریشه های درختند در تاریکی زیر خاک، و شاخ و برگ آن در روشنایی، آیا می توان ریشه های درخت را اهریمنی و و شاخ و برگ آن را اهورایی شمرد؟

تاریکی نماد اهریمن است نه یک پدیده ی اهریمنی، و روشنایی نماد دانایی، و مزدا همان « دانش بزرگ است» . درجایی که فروغِ دانش پدید آید، اهریمن بی دانشی می گریزد.

در داستان هوشنگ و افروختن آتش می توان گفت که آن چیز دراز و سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز که برخی آن را «مار سیاه» وبرخی «گدازه های آتشفشان» دانسته اند، نشان تیرگی ی خرد، و نادانی و خرافه باوری، و آتش نماد خِرَد و بینش اهورایی است، از همین روست که ایرانیانِ پیش از اسلام همواره در نیایش های خود می گفتند: افروخته باد آتش تا همواره در پرتو خرد ودانایی بسر برند و از تاریکی خرافه باوری و یاوه پنداری دور بمانند.

درایران کهن همه ی جشن ها با افروختنِ آتش آغاز می شدند، چنانکه امروز هم در ایران و در برخی دیگر از سرزمین های جهان هر جشنی را با چراغانی شهر و روستا آغاز می کنند و آتش می افروزند و آتش بازی می کنند .

آتش بازی در جشن سال نو در سیدنی

جایگاه آتش در هستی شناسی ایرانی

پیش از پرداختن به والامندی آتش در فرهنگ ایران، شایان یادآوری است که آتش در زندگی ما از چنان جایگاه والایی بر خوردار است که با دلیری می توان آن را «بنُ هستی » و سرچشمه ی زندگانی بشمار آورد.

رویش و بالش گیاهان و پویش هستی ما و همه ی دیگر جانداران روی زمین بسته به خورشید است، و خورشید چیزی نیست جز یک کوره ی بزرگ آتشفشان، همان که با پرتو افشانی و گرما بخشی بیدریغ خود زیستمایه ی ما و دیگر جانداران و گیاهان را فراهم می آورد.

این نکته یی است که پیر شهنامه گوی توس در همان سرآغاز شاهنامه و در بخش:

گفتار در آفرینش جهان

به آن می پردازد:

یَکی آتشی بَر شده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک

نخستین که آتش ز جُنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

اُ زان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تَری فزود

چو این چار گوهر به جای آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند

گُهر ها یَک اندر دگر تاختند دگرگونه گردن بر افراختند

پدید آمد این گُنبد تیز رو شگفتی نماینده ی نو به نو

فلک ها یَک اندر دگر بسته شد بجُنبید چون کار پیوسته شد

چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد به کردار روشن چراغ

ببالید کوه، آبها بر دَمید سر رُستنی سوی بالا کشید

زمین را بلندی نبود جایگاه یکی مرکزی تیره بود و سیاه

ستاره به سر بر شگفتی نمود به خاک اندرون روشنایی فزود

همی بر شد ابر و فرود آمد آب همی گشت گرد زمین آفتاب

گیا رُ ست با چند گونه درخت به ابر اندر آمد سرانشان زبخت

اُ زان پس چو جُنبده آمد پدید همه رُ ستنی زیر خویش آورید

چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بند ها را سراسر کلید

سرش راست بَر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خِرَد کاربند

دانش امروز می گوید که نزدیک به 4.5 میلیارد سال پیش، زمین دارای پوسته یی داغ، سرخ رنگ و نیمه گداخته بود . پس از گذشت میلیونها سال، این پوسته ی نیمه گداخته ی سرخ رنگ اندک اندک رو به سردی گذاشت و جای خود را به پوسته یی سخت بخشید و زمینه رویش و بالش گیاه و پدید آمدن جانور و آدمی فراهم گشت:

نخستین که آتش ز جنبش دمید زگرمیش پس خشکی آمد پدید

گازهای داغ و گدازه های روان از لایه های زیرین و از راه دهانه های آتشفشان بیرون جهیدند و جو کلفت زمین را پدید آوردند. در همین زمان شُخانه ها و اخترهای دونده)شهاب) های زیادی هم به زمین برخوردند، از یک سو، هزاران گودال ژرف و فراخدامن ، و از سویی یک لایه ی بسیار کلفت از غبار برگرد زمین زمین پدید آوردند.

همراه با این دگر گشت های پیاپی، گوهرهای سنگین تر، ته نشین شدند و هسته ی توپالها ( = فلزات) را پدید آوردند، و گوهرهای سبک تر فراز رفتند و پوسته ی بیرونی زمین را آراستند و جامه ی زیبایی بر روی این کره گداخته پوشاندند.

گهر ها یک اندر دگر تاختند دگرگونه گردن بر افراختند

پس از یک میلیارد سال، لایه های بیرونی زمین رو به سردی گذاشتند، بخار آبی که در جو پدید آمده بود بهم فشرده شد و چکه های آب را پدید آورد .

اُ زان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود

این چکه های آب میلیونها سال پیاپی بگونه ی بارانهای تند بر زمین فرو ریختند. ریزش نا ایستای این تند آبه ها از سویی جو زمین را از آلودگیهای دود و غبار و گازهای زهرآگین پالود و از سویی دیگر دریا ها و پهناب ها و دریاچه ها و تالاب ها را برروی زمین پدید آورد. اکنون اگر چشمی بر زمین بود می توانست آسمان و آنچه را که گردن آویز آسمان است ببیند:

پدید آمد این گنبد تیز رو شگفتی نماینده ی نو به نو

ولی پوسته ی زمین در پی فورانهای پی در پی آتشفشان ها )چه از دهانه ی کوهها و چه در کف دریاها) و زمین لرزه ها و دریا لرزه های پیاپی، و جُنبش خشکسارها، هردَم چهره ی دگرگونه یی یافت و چرخش زمین به گردِ خود بر دامنه ی این دگرگونی ها می افزود.

ببالید کوه آبها بر دمید سر رُستینی سوی بالا کشید

پیرامون یک سد و سی میلیون سال پیش، نخستین گروه جلبک ها که شمار گونه های آن را از 3800 تا 4300 گونه تخمین می زنند در میان آبها پدید آمدند..

در پی آنها گونه های دیگری از گیاهان که آنها را در دسته های: سنگ خزه تباران- جگروش تباران، شاخ وش تباران- خزه تباران – پنجه گرگ تباران – سرخس تباران – سوزنی تباران – گلدار تباران و... هزاران گونه ی دیگر بخش بندی کرده اند بر روی زمین پدیدآمدند، شک نیست که گونه های بسیار فراوان گیاهان نیز همانند بسیاری از گونه های جانواران، در دگرگشت های پیاپی زمین از میان رفتند و جای خود را به گونه های دیگری سپردند که توان بیشتری در سازگاری با سامه های زمین داشتند. بسیاری از گیاهان توانستند در کنار مردابهای بزرگ رویش و بالش خود را پی بگیرند، اندک اندک درختان بالا بلند و پر پیکر زمین را به زیباترین چهره بیاراستند:

گیا رست با چند گونه درخت به ابر اندر آمد سرانشان ز بخت

ببالد ندارد جز این نیرویی نپوید چو پویندگان هر سویی

وز آن پس چو جنبده آمد پدید همه رُستنی زیر خویش آورید

نه گویا زبان و نه جویا خرد ز خار و زخاشاک تن پرورد

نخستین باشندگان زنده نزدیک به 3.8 میلیارد سال پیش و نخستین دایناسورها نزدیک به 150 میلیون سال پیش به کالبد هستی درآمدند، نزدیک به 65 میلیون سال پیش دودمان دایناسورها از میان رفتند، انگیزه ی نابودی دایناسورها را برخورد یک شُخانه (شهاب) به زمین می دانند که در پی آن غبار سنگینی سراسر زمین را پوشانید و گرمای خورشید به زمین نرسید و یک چرخه ی یخبندانِ بزرگ، مرگ همگانی دایناسورها را در پی آورد.

چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید

از داده های زیست شناسی چنین دانسته می شود که نخستین جانوران آدم گونه میان پانزده تا بیست میلیون سال پیش بر روی زمین پا به هستی گذاشتند، نزدیک به چهارده میلیون سال پیش اورانگوتان ها از خانواده ی مردم سانان جدا شدند. زیست شناسان راه رفتن روی دو پا را نخستین برتری مردم تباران نسبت به دیگر جانوارن می شمارند. مردمان امروزی برآمده از تبار مردم گونه هایی هستند که میان دو میلیون و سیسد، تا دو میلیون و دویست سال پیش در آفریقا می زیستند. اندازه ی مغز نخستین تبار آدمی باندازه ی مغز شامپانزه بوده است. از آن زمان تا به امروز فرایند مغز آدمی گام به گام رو به فزونی گذاشت و با پیدایش مردمِ کشیده اندام ، گنجایش کاسه ی سر آدمی به دو برابر اندازه ی کاسه ی سر مردم نخستین رسید .

بیشینه ی دانشمندان بر این باورند که نخستین خاستگاه مردمان سرزمین گرم آفریقا بوده و سپس میان پنجاه تا سد هزار سال پیش اندک اندک به سر زمینهای دیگر کوچیده و جایگزین کشیده اندامها در آسیا و اروپا شدند. برخی دیگر از دانشمندان بر این باورند که مردمِ کشیده اندام پس از کوچ از آفریقا با دیگر نژادهای مردمی در دیگر سرزمین ها آمیختند و نژادهای امروزی را پدید آوردند.

آدم امروزی که می توان او را آدم خرد ورز نامید، تنها گونه ی باز مانده از مردم تبارانِ باستانی است که میان چهارسد تا دویست و پنجاه هزار سال پیش رو به فراپویی گذاشت و به این گامه رسید.

سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد کار بند

پذیرنده ی هوش و رای و خرد مر او را دَد و دام فرمان برد

ز راه خرد اندکی بنگری که معنی مردم چه باشد یَکی

مگر مردمی خیره خوانی همی جز این را نشانی ندانی همی

ترا از دو گیتی بر آورده اند به چندین میانجی بپرورده اند

ناسازگاری فرهنگ ایران با داستان خلقت در دینهای ابراهیمی

چنانچه دیدیم، فرایند بالندگی و رسایی همه ی باشندگانِ روی زمین، و از آن میان آدمی، فرایند گام به گام بوده است، پیدایش گونه یی نو از یک بیخ کُهن تنها در گذرگاه یک زمان بسیار دراز رُخ دادنی است، از این دیدگاه داستان خلقت شش روزه ، بویژه داستان خلقت آدم و حوا داستانی بسیار کودکانه و از بیخ و بن نا پذیرفتنی است. نکته یی که باید مایه سربلندی ما ایرانیان باشد این است که در شاهنامه ی فردوسی کمترین سخن از این داستان در میان نیست، در همه ی گامه ها، سخن از « پدید آمدن» است، نه «خلق کردن» یا «خلق شدن» :

بدان تا توانایی آرد پدید...

***

پس خشکی آمد پدید...

***

پدیدآمد این گنبد تیز رو...

***

فلکها یک اندر دگر بسته شد...

***

ببالید کوه آبها بر دمید...

***

وُزان پس چو جُنبده آمد پدید...

***

چو زین بگذری مردم آمد پدید...

از سوی دیگر دیدیم که فرایند همه ی پدیده ها تنها در پرتو خورشید انجام پذیرفت. در پرتو خورشید بود که رویش و بالش گیاهان و زایش و جهش و جنبش جانوران گامه های فراپویی را یکی در پی دیگری در نوردیدند.

آب و هوا و خاک، هر سه پدید آمده از خورشید و آتش اند. این دست نوازشگر خورشید است که گرما، روشنایی، خوراکی، سوخت و ساز، نیرو ودیگر زیست مایه های ما را فراهم می آورد.

در برخی از نوشته های پهلوی، آتش پسر اهوره مزدا دانسته شده همچنانکه سپندارمذ که پاسبان زمین است دختراهوره مزدا... این ارج گذاری ایرانیان به آتش و خاک نشان دهنده ی بینش ژرف آنها نسبت به هستی است، و بیاد داشته باشیم که فرزند خدا بودن دربسیاری از آیین های کهن نیز دیده دیده می شود، برای نمونه در مسیحیت عیسی پسر خداست، و در مصر کهن یکی از فرعون های بزرگ خود را اخناتون یا پسر خدای خورشید می نامید.

جایگاه آتش در دیگر آیین های کهن

آتش از دیر زمان تا کنون نزد بسیاری از مردم جهان نمادِ گوهر هستی بخش خدا شناخته شده است، یونانیان درپرستشگاههای خانگی همیشه آتشی افروخته داشتند که شباهنگام رویش را با خاکسترمی پوشاندند و هربامداد پیش از فراشد خورشید خاکسترها را پس می زدند و با چوبهای ویژه ی خوشبو دو باره بر می افروختند، هرگز لاشه یا چیزهای نا پاک به آن نزدیک نمی کردند.

برهمنان نیز در خانه های خود هنوز هم آتشگاههای کوچکی دارند که شبانه روز آتش خوشبو را در آنجا زنده نگهمیدارند، آنها نیز مانندایرانیان و یونانیان تنها چوبها و یا دیگر سوختنی های خوشبو را پیشکش آتش می کنند. آتشی که در آتشگاههای همگانی و یا آتشگاههای خانگی این مردم می سوزد، از جنس وسرشت برتری است، آتش پاکی است که جز با اجرای آیینهای ویژه افروخته نمی شود، تکه یی از هستی مینُو