چهاردهم شهریور

روز جهانی پیکار با دیو بی دانشی

در روز چهاردهم شهریور ماه{هشتم سپتامبر} هر سال، از سوی سازمان یونسکو آیین های ویژه یی در گرامیداشت «روز جهانی دانش آموزی» International Literacy Day برگزار می شوند.

یکی از نمودارهای پیشرفت هر کشور، اندازه ی بهره وری مردمِ آن سرزمین از دانش ( دستکم توانایی خواندن و نوشتن) است.

مبارزه با بی دانشی، نخستین گامه ی پیشرفت در یک کشور بشمار می رود. بهروزگاری و شاد زیوی مردمان تنها در پرتو دانش و بینش نیک فراهم می گردد، از این رو شایسته است که هرکس به اندازه ی توانش خود از خوان دانش بهره مند گردد.

هر اندازه بر شمار دانش آموختگان یک کشور افزوده شود، مردم آن سرزمین گامه های فراپویی را با شتاب بیشتر و رنج کمتر خواهند پیمود.

روز چهاردهم شهریور ماه، «روز جهانی دانش آموزی» نام گرفت تا مردم سرزمینهای گوناگون در یک همازوری جهانی ریشه این سیاهی را بکنند . ایران یکی از کشورهای پیشرو در این زمینه بود. در سال 1315 به فرمان رضا شاه بزرگ اداره یی بنام (تعلیمات اکابر) پایه ریزی گردید.

در سال ‌1322 پس از پایان جنگ جهانی دوم، کلاس‌های سواد آموزی بزرگسالان در ایران آغاز به کار کردند

و نگاه جهانیان را به سوی این پدیده کشاندند. دیری نپایید که کشورهای مصر–هلند - فیلیپین - و مکزیک هم این شیوه را پیش گرفتند.

همایش جهانی یونسکو در پاریس، آموزش بزرگسالان را بسیار سودمند شمرد، و کنگره جهانی براندازی بی ‌سوادی، در پشتیبانی از این کارِ دولت ایران، همایش خود را از روز پانزدهم ‌ تا ‌بیست و پنجم شهریورماه سال ‌1344 در تهران برگزار کرد.

ایران پیش از روی کار آمدن رضا شاه بزرگ زخم های بسیار چرکینی از تازیانه ی بی دانشی بر پیکر خود داشت.

حاج سیاح در بازگشت از اروپا و دیدار از کشورهای گوناگون جهان گوشه هایی از این زخم چرکین را با زبانی ساده و دلی پر درد فرادید ما می گذارد:

« جماعت عمامه بسرها همه جا را پُر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد! همه نام آیت الله و حُجت الاسلام و شیخ و ملا دارند! و کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلو هر چه را نمی خواهند بگیرند! مومن می سازند، تکفیر می کنند، معامله ی بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد بگوید آقا دروغ می گوید! زیرا بیرق وا شریعتا بلند می شود، به آنها ایراد می گیری، می گویند ایراد به مجتهد جایز نیست! تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده یی، به هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست! زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند...

و اما مردم: گرد اندوه بر روی همه نشسته است، رنگ ها زرد، بدنها لاغر، لباسها کثیف، لب ها آویخته، چشم ها برزمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته و بجز نوحه و زاری چیزی بر جای نمانده است، آنچه باقی مانده است زیارت رفتن و نعش کشیدن و نماز جماعت خواندن است ...

این گزارش تکان دهنده یی است از سرزمینی که بگفته ی زنده یاد مهدی اخوان ثالث:

روزی روزگاری شبچراغِ روزگاران بود

نشیدِ همگِنانش ، آفرین را و نیایش را

سرودِ آتش و خورشید و باران بود

اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی

به فَرّ سور و آذین ها ، بهاران در بهاران بود...

مردمی که از پایه گذاران تاریخ اندیشه بودند، مردمی که داستان پردازان خوش پردازشان داستان گیومرت و جمشید و زال و سیمرغ و رستم و هفت خان او را پرداخته بودند!.. فرهنگیارانی که پورسینا و زکریای رازی و ابوریحان بیرونی و فردوسی توسی و رودکی سمرکندی و حافظ شیرازی و خیام نیشابوری و... کهکشانی بیکران از روشنان زمینی را به آسمان فرهنگ جهان ارمغان کرده بودند! در پی چیرگی ملایان خِرَد سوز، و گسترش آیین یاوه پردازشان، دچار آنچنان تیره روزگاری شدند که گزارشگر توانایی مانند حاج سیاح، با همه ی شیوایی سخن و نگاه ژرفی که بر زندگی داشت، توانست تنها گوشه هایی از آن ماتم سرای بزرگ را فرا دید ما بگذارد! در این گزارش از بیماریهای واگیر- از کچلی و آبله - از تراخم و مالاریا و شپش، و از مرگ و میر کودکان که نمای کودکستان به گورستانها بخشیده بود، سخنی به میان نیامده و تنها به نشان دادن گوشه هایی از آن روزهای سراسر غم و شبهای پر از ماتم بسنده شده است!

پس از روی کار آمدن رضا شاه بزرگ یک رشته دگرگونیهای بنیادی، در سامانه ی آموزشی کشور پدید آمد و آخوند را سنگر به سنگر به درون حُجره های گور مانند خود پس راند.

اندک اندک مکتب خانه ها جای خود را به دبستانها و دبیرستانها سپردند، دانشگاهها و دیگر کانونهای آموزشی یکی پس از دیگری بالا بر افراشتند و در یک سامان بسیجیده، چهره ی ایران را از زشتی به زیبایی دگرگون کردند.

افزون بر میلیون ها دانش آموز و دانشجو که در درون مرزهای میهن به فرا گرفتن دانش های گوناگون سرگرم بودند، چند سد هزار تن از جوانان میهن در آموزشگاههای فرا دبیرستانی، در کشورهای بیگانه به فرا گرفتن دانش های پیشرفته پرداختند.

شمار شاگردان ایرانی در انگلستان که در سال 1334 کمتر از بیست تن بود، در سال 1346 به 1500 تن رسید، و در سال 1357 از مرز دوازده هزار تن نیز فرا تر رفت.

میان سالهای 1339 تا 1347 نزدیک به 326000 هزار تن از جوانان ایرانی از دانشگاههای کشورهای باختری دانشنامه های کلان دریافت کردند. در سالهایی که ایران خود را برای برگزاری جشن های دوهزار و پانسد ساله ی شاهنشاهی آماده می ساخت، دوهزار و پانسد دبستان و دیگر کانونهای آموزشی در روستاهای دور و نزدیک ساخته شد تا دامنه ی دانش آموزی در کران تا کران میهن فرا برده شود.

در سال 1342 خورشیدی پدیده ی نوینی بنام سپاه دانش در تاریخ ایران رُخ نشان داد. این زمانی بود که برابر آمار دولت شاهنشاهی بیش از هشتاد و پنج درسد از مردم ایران توان خواندن و نوشتن نداشتند. سپاه دانش توانست دگرگونی بنیادی در این زمینه پدید بیاورد، جوانان دانش آموخته پس از یک آموزش چهار ماهه، برای آموزش کودکان و نوجوانان روستایی به دورافتاده ترین روستاهای کشور فرستاده می شدند.

از سال 1342 تا 1357 بیش از سدهزار پسر و دختر دیپلمه ی ایرانی به میلیونها کودک و زن و مرد روستایی توان خواندن و نوشتن بخشیدند.

در همان سال سپاه دیگری بنام سپاه بهداشت سازماندهی شد تا بدستیاری پزشکان جوان، تندرستی و شاد زیوی را در کران تا کران کشور بگستراند. این سپاه در سال 1344 با 60 گروه پزشکی کار خود را آغاز کرد و تا سال 1355 خورشیدی نزدیک به دوازده هزار پسر، و بیش از ده هزار دختر دانش آموخته در رشته های گوناگون پزشکی را به روستاهای دور دست فرستاد.

اندک اندک در یک هنجار شایسته، بیماری های تراخم و آبله و کچلی و سِل و مالاریا برای همیشه از خاک ایران ریشه کن شدند، شرکت های سهامی زراعی دردشت مهاباد – دشت قزوین – دشت دزفول– دشت مُغان – دشت سیستان و در جای جای آن خاک خوب، ایران را به چهره ی یک کانون کلان کشاورزی درآوردند - سدهای بزرگ یکی پس از دیگری بالا برافراشتند تا از یک سو هزاران هکتار از زمین های هرگز کِشت نا شده را بزیر کشت بَرَند، و از سویی دیگر روشنایی شادی بخش را به روستاهای دور و نزدیک برسانند.

فناوری های پیش رفته مانند: ذوب آهن – ماشین سازی – تراکتور سازی – پتروشیمی – نیروگاههای اتمی – شانه به شانه ی موزه ها - سینماها – نمایشگاه ها – پالایشگاه ها – فرودگاه ها - و بزرگراه ها و هزار و یک دستاورد بزرگ دیگر، چهره ی افسرده و غم گرفته ی ایران را شکوه و شادمانی بخشیدند.

مردم ایران دیگر آن مردم سیه روزگار نبودند که چنانچه در گزارش حاج سیاح خواندیم: .. گرد اندوه بر رویشان نشسته - رنگها زرد- بدنها لاغر - لباسها کثیف - لب ها آویخته - چشم ها بر زمین...

از آن مردمِ فرومانده در زیر گَردِ اندوه در هیچ کرانه یی از ایران نشانی بر جای نماند، اکنون مردمی دیگر، با چهره های شاد- با لب های پُراز خنده - با زیباترین جامه ها و زیورها – با دانش و توانش، و با بهترین آراستگی، چهره ی دگرگونه یی از مردم ایران را فرادید مردم جهان گذاشتند.

ایران دیگر آن ماتم سرای بزرگ نبود که حاج سیاح در گزارش خود بما نشان داد. دریغا که آن سالهای تابندگی پایدار نماندند، مردم ایران تا آمدند میوه ی دسترنج خود را بچینند، گردبادی توفنده بنام انقلاب اسلامی وزیدن گرفت و دستاورد چندین ساله ی کار و کوشش آنها را از میان برداشت!

این گردباد ویرانگر که از نا آگاهی همین مردم مایه می گرفت، و با همازوری خود آنان دَم به دَم پرتوان ترمی شد، نشان داد که:

روز جهانی دانش آموزی دستاورد شایسته یی نداشته است!

نشان داد که هنر خواندن و نوشتن به تنهایی نمی تواند ملتی را از گرداب تباهی برهاند!

نشان داد که افزایش روز افزون دانش آموختگان در رشته های پزشکی - کارد پزشکی - مهندسی – روزنامه نگاری و... راهگشای یک ملت بسوی بهروزگاری نخواهد بود!

برداشتن چادر سیاه و پوشاندن مینی ژوپ بر پیکر زنی که هزار و چهارسد سال در سیاه چال ستم بوده، از او گُرد آفرید و آرتمیس و گُردیه و یوتاپ نخواهد ساخت!

مردمی که تا بُن استخوان شان در بند خرافه های دینی گرفتارند، با خواندن و نوشتن، و از فروشگاه های لندن و پاریس خرید کردن ، از بند دیو زاد اهرمن خویی آخوند رهایی نخواهند یافت!

دانش آموختگان پرورش نیافته یی که از سیاست جز زنده باد و مرده بادش را نیاموخته اند. هرگز ره رستگاری نخواهند یافت و چراغ راه ملتی نخواهند شد! دانشی فراتر، و بینشی گسترده تر باید تا چراغ راه زندگی باشد و مردمی را از بند باورهای تباه کننده ی دینی، و دامگه شترنگ بازان بزرگ سیاست جهانی رهایی بخشد!.

آری، میلیون ها تن از مردم ایران دانشنامه های کلان از دانشگاههای ایران و جهان را گردن آویز خود کردندیا بر دیوار خانه و دفتر کار خود آویختند، ولی آنچه را که می بایست می آموختند هرگز نیاموختند! آنچه را که می بایست می آموختند سرگذشت نیاکانشان بود تا بدانند:

که گیتی به آغاز چون داشتند

که ایدون به ما خوار بگذاشتند

چگونه سرآمد به نیک اختری

بر ایشان همه روز گُند آوری

فردوسی

آنچه را که می بایست می آموختند شترنگ سیاسی بود تا بازیچه ی دست بازیگران بزرگ جهانی و روشنفکر نمایان تاریک اندیش خودی نشوند و بدست خود خانه ی خوب خود را ویران نکنند.

مردمی که هزار و چهارسد سال پیش، همه ی ارزشهای فرهنگی، و دارش و دسترنج نیاکانشان، بدست نیاکان خمینی لگد کوب شده بود، مردمی که زنان و دختران میهن شان بدست نیاکان همین قائد اعظم! در بازارهای برده فروشان جهان به روسپی گری فروخته شده بودند!

مردمی که نیاکان همین رهبر عظیم الشان انقلاب با خون نیاکانشان آسیابهای خون براه انداخته و بگناه پارسی گویی زبان از گلویشان کنده بودند!

مردمی که پسربچه های میهن شان بدست نیاکان همین پدر مجاهد اعظم! اخته می شدند تا برای کامجویی های جنسی بنام غلام در بازارهای برده فروشان جهان فروخته شوند!

اینک بی آنکه برگی از این برگهای ننگین را خوانده باشند، سراسر ایران را که خانه ی خوب شان بود ، بدست خود به آتش کشیدند.

خمینی به شیوه ی نیاکان فریبکار خود پیام در پی پیام فرستاد و دروغ در پی دروغ گفت و هزار و یک پیمان دروغین بست که: آب و برق را مجانی می کنیم، اتوبوس را مجانی می کنیم، پول نفت را بر سفره شما می گذاریم، بجای زندانها مدرسه می سازیم ، روزنامه ها را آزاد می گذاریم، و چنین چنان می کنیم!..

او با بهره گیری از آزمون هزار ساله می دانست که ایرانیان سخنان دروغینش را بجان خواهند خرید، او می دانست که دانش آموختگان ایرانی با همه ی گنجینه های گرانبهایی که از گنج خانه ی دانش بدست آورده اند، هنوز آنچه که بر جانشان فرمان می راند دین است نه دانش! از این رو بی کمترین هراس، دروغ در پی دروغ گفت و دام فریب در پی دام فریب گسترد... و پیشباز شگفت انگیز نخبگان ایرانی از آن فریبکار ایرانسوز نشان داد که روشنفکر نمایان ایرانی را خوب شناخته بود. دانش آموختگان ایرانی از استادان دانشگاه گرفته تا آموزگاران و دبیران!.. از پزشک و کارد پزشک گرفته تا مهندس و دادگزار... از روزنامه نگار و نویسنده گرفته تا چامه پرداز و آوازه خوان و خُنیاگر، از ملاباجی های چادر سیاه گرفته تا شیک پوش ترین زنانی که دامن های کوتاه خود را از فروشگاههای لندن و پاریس می خریدند، رَمه وار سدا در سدای هم انداختند که:

ما همه سرباز توایم خمینی

گوش بفرمان توایم خمینی

دانش آموختگانی که می بایست چراغ راه دانش نیاموختگان باشند، خود بلای جانشان شدند... آنان که می بایست درفش آزادگی بر افرازند، فرهنگ شبان رمه یی را بر جان خود و مردم خود چیره کردند و گوسپند وار تن به شبانی این دژخیم سیه دل سپردند...

کارورزانی که آموخته بودند چگونه چرخ های فناوری کشور را به گردش در آورند، بدست خود چرخ پیشرفت و فراپویی کشور را از کار باز داشتند...

در گرماگرم تاراج نیرنگ و دروغ ، بیگانگانی که همواره آماده ی گرفتن ماهی از دریاهای بهم ریخته اند، با برنامه هایی از پیش ریخته شده، آتش بیار این هنگامه شدند، آمریکایی ها این اژدهای سه کله ی سه پوزه شش چشم دارنده ی هزار نیرنگ و دروغ را مرد مقدس! نامیدند تا مارهای روی دوشش را از دیده ها پنهان نگهدارند!

انگلیسی ها او را در ماه نشاندند و چنان ازتابش چهره ی نورانی آن دیو زاد اهرمن خو در آیینه ی ماه سخن گفتند که نه تنها ما مردم کوچه و بازار، ونکه فرهیختگان و نخبگان ما نیز چهره ی زشت این مرد خدا! را در آیینه ماه دیدند و بر خرد هرگز نداشته ی خود، و بر روزگار ما مردم ایران خندیدند!

روس ها بدستیاری حزب توده ی همیشه دشمنیار و دیگر سازمان های چپ گرا، یک غالی به رنگ خون و به پهنای ایرانزمین زیر پای او گستردند، و تازی پرستان ایرانسوز، چرکابه ی اندیشه های واپسگرایانه ی خود را بنام پیکار بر روی کاغذ آوردند.

علی اصغر حاج سید جوادی در هفته نامه ی جنبش سال 58 نوشت:

خط مشی فکری و سیاسی و اجتماعی آیت الله خمینی در مسیر ولایت فقیه، یعنی دوستی و «محبت»، و نمونه یی از شجاعت و «فضیلت» و تقوا، هر لحظه از زندگی امام می تواند سر مشقی عظیم از ایثار و اخلاص و قاطعیت رای ما باشد!

سازمان مجاهدین خلق در روزنامه ی خود به رهبری بی قید و شرط حضرت آیت الله خمینی پافشاری کرد و تلگرافی که آن را در روزنامه ی مجاهد به چاپ رسانید به پیشگاه رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران ارمغان کرد، در این تلگراف نوشته بود:

ما فرزندان مجاهد شما جسارت کرده و ضمن درود به حضور آن« پدر مجاهد اعظم» مراتب آمادگی خود را برای جانبازی به پیشگاه معظم تقدیم می داریم و امیدواریم خلق ایران همیشه از الهامات و ارشاد آن وجود گرامی برخوردار باشد...

جبهه ی ملی ایران در شرم نامه یی که آن رابشارت نامه نامیده بود نوشت:

«... خمینی می آید ، مردی که غریو شادی جهان «آزادی خواهی» را بعرش رسانیده است ، خمینی می آید ، مردی که ندای مبارک رهایی است، مردی که وجودش تجسم آرمانهای یک ملت تاریخی است، در تمام طول حیات انسانها تنها یک بار است که خورشید از غرب به شرق می آید، خورشیدی که امانت شرق است نزد غرب!»

سرانجام آن را که دیو! می پنداشتیم با خواری و زاری از خانه برون کردیم وآنکه را فرشته گمان برده بودیم، با پیشبازی که در هیچ گوشه یی از جهان پیشینه نداشت به خانه آوردیم!

کسی را که بما گفته بودند: غریو شادی جهان آزادیخواهی را به عرش رسانیده است!.

مردی را که می گفتند: ندای مبارک رهایی است!

آن را که می گفتنند: وجودش تجسم آرمانهای یک ملت تاریخی است!

سرانجام از هواپیمای ایرفرانس بر خاک ایرانزمین پا گذاشت. روزنامه نگاری از او پرسید: حضرت آیت الّله، اینک که پس از پانزده سال دوری، به وطن بازگشته اید چه احساسی دارید؟

مرد مقدس گفت: هیچ!.. و ما مردم، سدای شکستن استخوانهای میهن را در پژواک این هیچ! نشنیدیم.

دامنه ی این تباهی تا بدانجا فرا کشیده شد که ایران ستیزِ اهرمن خویی از تبار محمود افغان ، بنام جلال الدین فارسی که خود را نماینده مردم خراسان جا زده بود! در دیدار نمایندگان به مرد مقدس انگلیس پروریده گفت:

قائدا!. رهبرا!. ایمان مدارا!. ما که در محضر آن امام بزرگوار شرف حضور داریم!. مردمی هستیم که به زِعامَت آن حضرت بر خاسته ایم تا فرمان امام را اجرا کنیم، زیرا که نور الّله را از زُجاجه پیشانی بلند شما می نگریم! مصباح جانتان آنچنان می درخشد که تاریکی زمان را در هم می پیچد . شما زیتونه ی مبارکه هستید و توانستید مشیت الهی را در کره ارض تجلی بخشید. ای فرزند علی که ذوالفقار در دست داری، ایران برای تو تنگ است! کره ارض ارزانی حکومتت باد، ای سلیمان زمان بر مسند حکومت بنشین، ای داود عصر قضاوت کن!

هنوز یکی دو روزی از درآمدن این زیتونه ی مبارکه به سرزمین زرتشت و کوروش، و نشستن سلیمان زمان بر جایگاه داریوش نگذشته بود، که سدای رگبار مسلسل ها بر بام خانه ی او مشیت الهی را برابر آیه های قران در کره ی ارض تجلی بخشیدند... قاتلوهم فی سبیل الله!..

افسران ارتش که ساده دلانه لوله های تفنگ خود را به گُل آراسته و به پیشباز این داود عصر شتافته بودند، گروهها گروه به جوخه های مرگ سپرده شدند! یکبار دیگر آسیابهای خون در آن خاک اسلام کوبیده براه افتاد و چهره ی این سرزمین اهورایی را به ننگ بی دانشی و خرد باختگی مردم خود آلوده کرد! این بار این روح الّله بود که کار ناتمام سیف الّله (خالدبن ولید) را پی گرفت و در کشتار ایرانیان از خالد ابن ولید و سعد ابی وقاص و حُجاج ابن یوسف و یزید ابن مَهلب گوی پیشتازی ربود...

نویسندگان و سخنوران و روزنامه نگارانی که فریب آن دیوزاد اهرمن خو را خورده و گمان برده بودند که می توانند آزادانه خامه پردازی کنند، هنوز ( آ ) ی آزادی را ننوشته بودند که خروش داود عصر پرده ی پندارشان را از هم درید که: بشکنید قلمها را! ببرید زبانها را!

هنگامی که به شرف عرض حضرت سلیمان زمان رساندند که اُمت انقلابی چشم براه اجرای پیمان، و دریافت بهره ی پول نفت است... که اُمت انقلابی در پی از کار افتادن چرخ فناوری کشور از کار بیکار گشته و خواهان روبراه شدن اقتصاد کشور است... که اُمت انقلابی نان می خواهد... فرمودند: اقتصاد مال خر است!.. ما که برای کاه و یونجه انقلاب نکردیم، ما برای اسلام عزیز انقلاب کردیم، و اکنون می خواهیم این انقلاب عزیز را به جهان صادر کنیم!..

و چنین شد که مردم آشتی جوی ایران را درگیر یک جنگ خانمانسوز هشت ساله کرد... میلیونها جوان ایرانی را به کشتن داد... میلیاردها دلار زیان ببار آورد!.. سدها هزار تن از ایرانیان را به سیاه چال ها فرو افکند و گوشت و پوست و استخوان شان را در هم کوبید!.. دهها هزار تن از مردم بیگناه را در دخمه های مرگ، تیرباران، یا در خیابانها بردار کشید.... زنان ایرانی را برابر آیین تازیان بیابانگرد جان ستیز تا نیمه در خاک فرو کرد و به سنگسار بست... مردان ایرانی را به پادافره نوشیدن یک پیاله ی می به زیر تازیانه کشید... و سرانجام کشوری را که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود به گورستانی بزرگ دگرگون کرد و نغمه ی شادمانی را از آن خاک خوب برانداخت.

این روزگار بد هنجار که برآمده از سرشت زشت دینکاران بود، یک باید بزرگ تاریخی را فرا دید ما گذاشت.

آن باید تاریخی این بود که در کنار دانش های ورجاوند پزشکی- مهندسی - دادگذاری - داروسازی - بازرگانی و دیگر دانش های بایسته، باید خود را به دانش دینی و دانش رامیاری( سیاسی) آراسته کنیم .

هر ایرانی باید کرانه های پیدا و ناپیدای دینی را که در آن زاده شده بشناسد.

هر ایرانی پیرو هر دینی که هست باید سرگذشت نیاکان خود را در بستر آموزه های آن دین ژرف بنگرد و بداند که با خود و دودمان پس از خود چه می کند!

هر ایرانی باید کارنامه ی کیش بانان کیش خود را بداند.

هر ایرانی باید در پرتو خرد و دانش نیک، یاوه های دینی را از مغز و روان و اندیشه ی خود به خاکروبه بیاندازد!..

هر ایرانی باید با فرهنگ شبان رمه یی که خوشکامی دین کاران دیوزاد است برزمد و این آیین تباه کننده ی جان خرد را از میان بردارد.

بدون این بایستگی ها، هرگز نمی توان به آزادی و سربلندی رسید! هرگز نمی توان کشورآباد کرد! هرگز نمی توان دین از دولت جدا نگهداشت! چرا که دین همیشه از دولت نیرومند تر است! این دین است که کشورهای بهره جو مانند انگلستان، بیارمندی آن کمر هر دولتی را می توانند بشکنند.

دانشگاه جهانی کوروش بزرگ روز جهانی دانش آموزی را ارج می نهد ولی به دانش خواندن و نوشتن و دیگر دانش هایی که در کانون های آموزشی جهان آموزش می دهند بسنده نمی کند. دیو بی دانشی به نیروی خواندن و نوشتن نه تنها از میان نمی رود، ونکه چنانچه انقلاب اسلامی ایران در سال 79 زایشی و سازمانهای جهادگر اسلامی مانند: اخوان المسلمین - القاعده – الشباب – طالبان – بوکوحرام – داعش – جیش العدل – جبهه ی النصره - سپاه صحابه - جبهه اسلامی سوریه – جیش الاسلام - شبکه حقانی - جیش المجاهدین والأنصار - جیش الفتح و سدها سازمان تروریستی اسلامی و چپ گرای دیگر نشان دادند در پرتو دانش هر روز تواناتر هم می شود.

دانشی از جنس دگر باید تا به نیروی آن بتوان این دیو سیاه آلوده به ننگ را از پا در آورد، چنین دانشی تنها از راه شناخت درست دین و شیوه های مردم فریب دینکاران، و از راه روشنگری بدست خواهد آمد نه از راه دبستان و دبیرستان، از این رو، با سپاس از سازمان یونسکو برای همازور ساختن مردم جهان به ستیز با دیو بی دانشی، ایرانیان آزاده باید چراغ روشنگری را که فرزانگانی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده – میرزا آقاخان کرمانی- احمد کسروی – صادق هدایت- دکتر کوروش آریامنش – آله دالفک – دکتر مسعود انصاری- دکتر شجاع الدین شفا – دکتر ناصر انقطاع - هوشنگ معین زاده – فرود فولادوند- سیاوش لشگری- میرزا آقا عسگری مانی- دکتر علی میرفطروس- رضا فاضلی – دکتر لطف الله روزبهانی و تنی چند از دیگر فرزانگان ایرانی با افشاندن جان خود افروختند ، همچنان افروخته نگهدارند. ایدون باد و ایدون ترباد.