بیست و پنجم شهریور ماه

روز جهانی مردم سالار

International Day of Democracy

سازمان ملل متحد در راستای پشتیبانی از جُنبش های مردمی و پیشگیری از هرگونه خودکامگی و تک سالاری، روز بیست و پنجم شهریور ماه (پانزدهم سپتامبر) هر سال را «روز جهانی مردم سالاری» یا دموکراسی International Day of Democracy نام گذاشت.

«دموکراسی» دگرگون شده ی Dēmokratía یک واژه ی دو بهری از زبان یونانی است، بهر نخست آن دمو Dēmo به چم مردم و بهر دوم کراتیا Kratia به چم فرمانروایی، و همکرد این دو، همان فرمانروایی مردم یا مردم سالاری است .

اندیشه ی دست داشتن مردم در کارهای کشورداری در سده ی پنجم پیشازایش در یونان پدید آمد و همه ی مردم [بجز زنان و کودکان و بردگان] توانستند در برنهادن آیین های کشورداری و بکارگیری آنها دست داشته باشند.

شایان یادآوری است که بیش از نود در سد از مردم آتن که زنان و کودکان و بردگان بودند «مردم» شمرده نمی شدند، تنها کمتر از ده در سد، (که مردان آزاد) بودند « مردم » شمرده می شدند، زنان در جرگه بردگان و بردگان در جرگه جانوران خانگی بشمار می آمدند. و این هنگامی بود که در سرزمین فرهنگ خیز ایران زنان بر کرسی شهریاری و فرمانروایی می نشستند، چنانچه پس از درگذشت بهمن اردشیر، دخترش همای بر جای پدر نشست و سی و دو سال با توانمندی و خجستگی بر سرزمین فراخدامن ایران فرمان راند:

همای آمد و تاج بر سرنهاد

یکی راه و آیین دیگر نهاد

سپه را همه سر بسر بار داد

در گنج بگشاد و دینار داد

به رای و به داد از پدر بر گذشت

همی گیتی از دادشآباد گشت

نخستین که دیهیم بر سرنهاد

جهان را به داد و دهش مژده داد

که این تاج و این تخت فرخنده باد

دل بدسگالان ما کنده باد

همه نیکویی باد کردار ما

مبیناد کس رنج و تیمار ما

توانگر کنیم آنک درویش بود

نیازش به رنج تن خویش بود

مهان جهان را که دارند گنج

نداریم زان نیکوی ها به رنج

یوتاب سپهسالار دلیر روزگار هخامنشی، در نبرد با اسکندر تا واپسین دم زندگی جنگید و بدست سپاهیان آهن پوش اسکندر در کنار برادرش آریوبرزن، در راه پاسداری از ارزشهای ایرانشهری جان باخت. این نازنین بانوی ایرانی نه تنها تنی از مردم شمرده می شد ونکه بر سپاهیان ایران که فرزندان مردم بودند فرمان می راند!

گردآفرید پهلوانی که به نبرد با سهراب شتافت:

زنی بود بر سان گُرد سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

کِجا نام او بود گُرد آفرید

که چون او به جنگ اندورن کس ندید

چنان ننگش آمد ز کار هژیر

که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع سواران جنگ

نبود اندر آن کارجای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره

بزد بر سرترگ رومی گره

فرودآمد از دژبه کردارشیر

کمربرمیان باد پایی به زیر

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان یکی ویله کرد

آرتمیس دریاسالار ارتش شاهنشاهی ایران ، در روزگاری که در یونان زنان «مردم» شمرده نمی شدند.

گُردیه یکی از سرداران بزرگ روزگار ساسانی و خواهر بهرام چوبین. بهرام که به پاس بلندی اندامش او را چوبین( مانند چوب) نام دادند، در دلاوری آنچنان بود که در شاهنامه تا پایگاه رستم فرا می رود، ترکان وی را در میدان جنگ برتر از رستم می‌دانند. واپسین اژدهاکشی در شاهنامه را بهرام چوبین انجام داد و اژدهایی آدم‌ خوار به نام شیرْکَپّی را از پای در می‌آورد.

بر آن شیرکپی چو نزدیک شد

تو گفتی برو کوه تاریک شد

میان اندارن کوه خارا بِبَست

به خَم کمند از بر زین نشست

کمان را بمالید و بَر زِه نهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد باد

چو بَر اژدها بَر شدی موی ‌تر

نبودی برو تیر کس کارگر

شد آن شیر کپی به چشمه درون

به غلتید و برخاست و آمد برون

بغُرّید و بَر زد برآن سنگ دست

همی آتش از کوه خارا بِجَست

کمان را بمالید بهرام گُرد

به تیر از هوا روشنایی ببرد

خدنگی بیانداخت شیر دلیر

بَر شیر کپی شد از جنگ سیر

دگر تیر بهرام زد بر سرش

فرو ریخت چون آب خون از بَرَش

سیوم تیر و چارم بزد بر دهانش

که بَر دوخت برهم دهان و زبانش

به پنجم بزد تیر بر چنگ اوی

همی‌دید نیروی و آهنگ اوی

به هشتم میانَش گشاد از کمند

بِجَست از بَرِ کوهسار بلند

بزد نیزه‌یی بَرمیان دَدِه

که شد سنگ خارا به خون آژده

وزان پس بشمشیر یازید مَرد

تن اژدها را به دونیم کرد

سر از تن جدا کند و بفگند خوار

از آن پس فرود آمد از کوهسار

از آن بیشه خاقان و خاتون برفت

دمان و دنان تا بَر کوه تفت

خروشی برآمد ز گُردان چین

کز آواز گفتی بلرزید زمین

به بهرام بَر، آفرین خواندند

بسی گوهر و زر برافشاندند

این پهلوان بلند بالای اژدها کُش، خواهری دارد بنام گُردیه که در سپاه کِشی و دلاوری هیچ کمتر از برادر نیست، ولی در خردمندی بی گمان برتراز برادرست! جایگاه و پایگاه گُردیه در شاهنامه آنچنان والاسست که پهلوانان و اسپهبدان ایران:

باو گفت هرکس که بانو تویی

به ایران و چین پشت و بازو تویی

نجُنباندَت کوه آهن ز جای

یلان را به مردی تویی رهنمای

ز مردِ خردمند بیدارتر

ز دستور داننده هشیارتر

همه کهترانیم و فرمان تو راست

برین آرزو رای و پیمان تو راست

در جنگ با خاقان چین:

همه لشگر چین بهم بر شکست

بسی کشت و افکند وچندی بخَست

سراسرهمه دشت شد رود خون

یکی بی سر و دیگری سرنگون

چو پیروز شد سوی ایران کشید

برشهریاردلیران کشید

به روزچهارم به آموی شد

ندیدی زنی کو جهان جوی شد

پوراندخت:

اَ بَر تخت شاهیش بنشاندند

بزرگان بروگوهرافشاندند

چنین گفت پس دخت پوران که من

نخواهم پراگندن انجمن

کسی را که درویش باشد ز گنج

توانگر کنم تا نماند به رنج

مبادا ز گیتی کسی مستمند

که از درد او بر من آید گزند

ز کشورکنم دور بد خواه را

بر آیین شاهان کنم گاه را

آزر میدیخت :

یکی دختر دیگرآزَرم نام

ز تاج بزرگی شد او شاد کام

بیامد به تخت کیی بر نشست

گرفت او همی این جهان را بدست

نخستین چنین گفت کای بخردان

جهان دیده و کار کرده رَدان

همه کار بر داد و آیین کنیم

کزین پس همه خشت بالین کنیم

هرآنکس که باشد مرا دوستدار

چنانم من او را چو پروردگار

مر او را به دینار یاری کنم

گنه گر کند برد باری کنم

کسی کو ز پیمان من بگذرد

بپیچد ز آیین و راه خرد

به خواری تنش را برآرم به دار

ز دهگان و تازی و رومی شمار

بزرگان بر او آفرین خواندند

بر آن تخت گوهر بر افشاندند

در هستی شناسی نیاکان فرمند ما، زن و مرد {دو بُن} زندگی و مرگ شمرده می شدند، آنکه را که زاینده بود بُن زندگی بشمار آوردند و زن نام دادند، و آن دیگری را بُن مرگ دانستند و مرد نام دادند!

واژه ی مَرد همان است که در واژه های مَردُم یا مَرتُم بچم: مردنی ها، و در واژه ی اَمُرداد بچم نا میرنده دیده می شود. واک « اَ» نشان نایی است مانند: بی – بدون – نا... و مُرداد همان مُردنی است که با مَرد و مَردُم همریشه است، همکرد این دو بهر می شود: اَمُرداد که چم آن: نامیرنده – نا میرا – و همیشه زنده است. این دو: (زندگی و مرگ) یا (زن و مرد) هنگامی که بهم می رسند پویش نا ایستای هستی را در پی می آورند.

در هستی شناسی ایرانی زن پدید آمده از دنده ی مرد نیست! باشنده یی است ورجاوند، جدا سر، افزونگر، زندگی بخش، شادی آفرین، و گرانیگاه آماج و آرزوهای مرد! از همین رو او را بانو و کدبانو نام دادند.

بانو در زبانهای کهن ایرانی آرش های گوناگون داشته است. بهر نخست این واژه بان به چم: بالا – بلندا.. و همان است که در واژه ی بانه که نام شهری است که در میان کوههای: آربابا - کوه بائوس- کوه دوزین - کوه جنیره - و کوه کُه لی خان در کردستان ایران! و به پاس آنهمه بلندا بانه نام گرفته است... گاه پساوند است و در واژه های: نگهبان – پاسبان – دریابان... و جز اینها جا می گیرد و چم نگهدارندگی دارد.

بانو در زبان اوستایی به چم فروغ و روشنایی است، از آنجا که واک {ن} در برخی از واژه ها جای خود را به {م} می دهد، {بان} نیز جای خود را به {بام} داده و واژه ی زیبای {بامداد} را پدید آورده است... پاژ نام کدبانو که امروزه به نادرست تنها برای زنان خانه دار بکار می رود، روشنی بخش خانه و روستا و شهر و کشور است و کاری به «خانه داری!» ندارد، دوشیزه ی دانش آموز- دختر دانشجو- زنانی که استاد دانشگاه - کارمند - خلبان - دریابان – پلیس – پرستار - پزشک – هنرمند – آتش نشان و یا در هر کار دیگری که هستند همین که زن هستند کدبانو و روشنی بخش خانه اند، چه در «خانه داری» دستی داشته یا نداشته باشند! زن بودن آنهاست که خانه و خانمان و روستا و شهر و کشور را پر از شور زندگی می کند، نه خانه داری شان! همین جا گفتنی است که برنام خانم به هیچ روی برازنده بانوان آزاده ی ایرانی نیست، این واژه برآمده از زبان مغولی است و در فرهنگ کوچه و بازار بار خوشی هم ندارد!.

پیر شهنامه گوی توس که در دامن یک بانوی فرهیخته پرورش یافته زن را چنین ستوده است:

به هر جای نام تو بانو بود

پدر پیش تختت به زانو بود

***

سر بانوانی و زیبای تخت

فروزنده ی فَرّه و نام و بخت

***

مهین مهان بانوی گیو بود

که دُخت گزین رستم نیو بود

***

ببوسید پیشش زمین پهلوان

بدو گفت کای مهتر بانوانپ

آنگونه دموکراسی یونانی که تنها مردان آزاد هوده ی هم بهره گی در کار دادگذاری و کشورداری داشته باشند، و زنان در کنار بردگان و بردگان در کنار جانوران خانگی جا بگیرند، بکار مردم ایران نمی خورد، در آن هنگامه برده داری و خوار شماری زنان در یونان، زنان و مردان آزاد از کران تا کران جهان برای کار در تخت جمشید به ایران می آمدند و نه تنها دستمزد شایسته دریافت می کردند بلکه زنان در همه ی زمینه ها دستمزد برابر با مردان می گرفتند.

« لفظ دموکراسی در اصل در دولت شهرهای یونان باستان پدید آمد و مراد از آن حکومت«دموس» یا «عامه ی مردم » است، یعنی حق همگان برای شرکت در تصمیم گیری در مورد امور همگانی جامعه. این صورت از دموکراسی « دموکراسی مستقیم» نام دارد. این شکل از حکومت بویژه در آتن ( سده ی پنجم ق.م) پدید آمد و در آن همه ی مردم ( بچز زنان و بردگان ) مستقیم در وضع قوانین شرکت می کردند و برای امور اجرایی نیز به نوبت عهده دار سمت ها می شدند، و دادرسان دادگاه ها نیز با قرعه برگزیده می شدند.

جمهوری روم نیز های دموکراسی آشنایی داشت و روش نمایندگی نخستین بار در آن بکار بسته شد، اما با پیدایش دوره ی امپراتوری ، دموکراسی نیز از آن رخت بر بست.( دانشنامۀ سیاسی- داریوش آشوری)

آنچه که در سپهر رامیاری(سیاسی) امروز به نام «مردم سالاری» یا دموکراسی شناخته می شود، دموکراسی نمایندگی Representative Democracy است. مردم نمایندگانی از میان نامزدها بر می گزینند تا خواست آنها را در سگالشگاه (مجلس قانونگذاری) پویایی بخشند. سنجه های اینگونه مردم سالاری چنین بر شمرده می شوند:

- کارِ گزینش نمایندگان مردم ( یا رییس جمهور) هر چند یکبار و پیوسته انجام گیرد.

- هر شهروند(زن یا مرد) که به سن رسایی رسیده باشد، بتواند نماینده ی خود را از میان نامزدها برگزیند.

- رای گیری باید پنهانی و به دور از هر گونه زور و فشار یا هراس آوری انجام گیرد.

- نامزدها همه از یک باهَماد (حزب) یا گروه نباشند.

- اگر رای دهندگان به دولتی که در کار است رای ندهند، دولتمردان باید جای خود را به برگزیدگان مردم بدهند و خود از کار کشورداری کنار بروند.

- نمایندگان برگزیده ی مردم باید بتوانند آزادانه در همه ی زمینه های رامیاری و کشورداری آیین های نو برنهند و آیینهای کهنه را براندازند.

از آنجا که بنیاد مردم سالاری بر پایه ی آزادی هرکس ( تک باوری) و خواست و آهنگ او در همه ی زمینه های کشورداری است، پس سنجه های دیگری هم هستند مانند:

- آسودگی و بی هراسی از بازداشت و زندانی شدن خودسرانه- آزادی گفتار- آزادی نوشتار - توان گرد آمدن و گفتگو در کارهای رامیاری و کشورداری - آزادیِ دادخواهی - آزادیِ گروه بندی – آزادیِ رفت و آمد – آزادی در گزینش دین .

با اینهمه کم نیستند آزادگانی که با اینگونه دموکراسی سر ناسازگاری نشان می دهند و خرده های بسیار بر آن می گیرند، خرده گیران دموکراسی را در سه گروه می توان جا داد، گروه نخست دموکراسی را ناتوان ترین شیوه ی فرمانروایی می دانند. این ها می گویند: دسته بندیهای سیاسی، چرخ کارهای بنیادین کشور را از رفتار باز می دارند... کارهای پیچیده ی کشور برای اینکه از سوی (همگان) فهمیده شوند، ساده می شوند... بکارگیری برنامه های کلان برای اینکه با دریافت (مردم) سازگاری پیدا کنند به بخش های کوچک پاره پاره می شوند و هرگز به آماج نخستین نمی رسند.

دومین گروه کسانی هستند که به بُنیادهای دموکراسی باور دارند ولی شیوه ی دموکراسی اروپایی را نمی پسندند و می گویند دموکراسی باید از زمینه های سیاسی و دادگستری به برابری در بهره وری از دارایی نیز کشیده بشود. بدون بهره وری همگان از دارایی و کدیوری، دموکراسی در بهترین چهره اش ناتمام می ماند و در بدترین چهره اش فریبی است برای چاپیدن دارش و دسترنج دیگران، و گسترش فرهنگ شبان رمه یی.

یکی از گفتمان های کلان در زمینه ی دموکراسی، پیوند آن با کدیوری و دارندگی فرد است. جُنبش های لیبرال در سده های هجدهم و نوزدهم، آزادی فرد در کارهای فراهمی و دارندگی را از بُنیادی ترین بایستگی های دموکراسی به شمار آوردند، ولی سوسیالیست ها بر این باور بودند که کارهای پُردرآمد باید در دست دولت باشند تا همگان در برابری از سود بدست آمده بهره مَند گردند. ولی پیدایش ترازداری(=اقتصاد) دولتی و گسترش بوروکراسی، پیایندهای بد هنجاری برجای گذاشت، با از میان رفتن دارندگی فردی، دستگاههای اداری به سود خود بهره گرفتند، بی آنکه دولت یا نمایندگان مردم بر کار آنها دیدبانی داشته باشند ( برای نمونه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در همه ی کارهای پُر درآمد، از فروش نفت گرفته تا بازرگانی و مخابرات و کارهای سازندگی و... دست یازید و با نیروی مرگباری که بدست آورد نه تنها بلای جان مردم ایران ونکه بلای جان مردم جهان شد).

کوتاه سخن اینکه دموکراسی به شیوه ی باختری نه تنها خاری از پای مردم جهان بیرون نکشید ونکه در بسیاری از زمینه ها همانند خاری آزار دهنده در پای مردم جهان فرو رفت.

گروه سوم دموکراسی را بدون فراهم آوردن زمینه ی دانشِ همگانی، بویژه در زمینه ی دانش رامیاری ابزاری کشنده در دست فزونخواهان جهان، و زهری کشنده در کام مردم ساده اندیش می دانند. اینها می گویند مردم پیش از آنکه بتوانند با رای خود سرنوشت خود و زادمانهای آینده ی خود را بنویسند باید به دانش رامیاری آراسته گردند، و گرنه رای آنان همانند کاردی است که گوسپند برای بریدن سرِ خود بدست گوشت فروش می دهد. بهترین نمونه اش شیوه ی رای گیری در ایران اسلامی است که هر بار میلیونها تن از مردم ایران پای سندوغ های رای می روند و با رای خود برگزیدگان دستگاه ولایت فقیه را بر سرکار می آورند بی آنکه بدانند که با خود و با میهن خود چه می کنند.