تا زمانی که زبان کشوری شکست خورده

از میان نرفته است، امید پیروزی هست

(منتسکیو)

زبان شناسان و ادبمندان اروپایی در پایان نشست سه روزه ی خود در شهر برلین که در نیمه ی سپتامبر سال 1872 ( بیست و ششم شهریور ماه) برگزار گردید، زبان پارسی را همراه با سه زبان یونانی – لاتین – و سانسکریت، «چهار زبان کلاسیک جهان» شناختند. در این نشست، زبان پارسی از دیدگاه دیرندگی و پُرمایگی زبان دوم ( پس از زبان یونانی) شناخته شد و زبان (اوستایی) شاخه ی بدون گویندگان پارسی نام گرفت و گفته شد که ریشه ی اوستایی از خراسان خاوری ( بخش شمالی افغانستان امروز، تاجیکستان و فرارود) بوده است.

«زبان کلاسیک» به زبانی گفته می شود که از ویژگیهای سه گانه ی زیر برخوردار باشد:

ریشه در تاریخ داشته باشد، از نوشتارها و گفتارهای ادبی پُرمایه برخوردار باشد، در واپسین هزاره ی زندگانی خود دگرگونیهای زیادی ندیده باشد.

زبان پارسی از این سه ویژگی بر خوردار است، هم ریشه ی تاریخی دارد، هم گنجینه یی کلان از نوشتارها و اندرزنامه ها و رزمنامه ها و سروده های دلدادگی و گفتارهای فرزانی و هستی شناسی دارد، و هم در واپسین هزاره کمترین دگرگونی نداشته است، زبان امروز پارسی همان زبانی است که فردوسی و رودکی و پورسینا و زکریای رازی و خیام نیشاپوری و حافظ و سعدی و دیگران بکار می بردند، و دستور زبان، و شیوه ی بکار گیری واژه ها نیز همان است.

«زبان»، پیدایی و دگرگونی های آن

«دکتر ناصر انقطاع »


به راستی آدمی از کی سخن گفتن آغازید؟ هیچ کس نمی داند، یا بهتر بگوییم ، هیچکس بدرستی نمی داند.

گروهی بر آنند که زمانِ میان آفرینشِ آدم تا گویا شدن او، چندان به درازا نکشید. زیرا این توان در دستگاه گویایی و دَم زدنِ او بود که بتواند آواهای گوناگون را بیاری زبان و لب ها و تارهای آوایی و دندانهای خود بگونه های چند بیرون دهد.

بر این پایه شاید نخستین آدمیان، در دوران زندگی خویش توانسته اند آواهایی را از گلو و دهان بیرون دهند که برای پیرامونیان شان معنایی داشته باشد. هرچند که شمار این آواهای معنا دار بسیار اندک بوده است.

دسته یی دیگر از پژوهندگان بر آنند که از هنگام پدید آمدنِ آدمی تا زمانی که او توانست چیزهایی را بنام واژه بر زبان راند، دهها و سدها و شاید هزارها سال به درازا کشید. زیرا آدمیان نخستین« تک گذران» بودند. و کمتر با همگنان خود برخورد یا زندگی می کردند. تنها بهنگام برآوردن خواستهای جنسی خود، جنس مخالف را گیر می آوردند و پس از برآورد نیاز از هم جدا می شدند.

بر این پایه نیاز چندانی به سخن گفتن نداشتند، تا هنگامی که گروهی شدند. بهر روی همانگونه که آمد، هیچکس بدرستی نمی داند که آدمی از چه زمانی سخن گفتن را آغازید. ولی آنچه که روشن است در درازای سده ها و شاید هزاره ها، پدران و نیاکان جنگل نشین و کوه نشین ما روز به روز بر گستره ی سخنگویی خود افزودند و از هنگامی که به کرانه های دریاها و رودخانه ها رسیدند و ناگزیر شدند گروهی زندگی کنند و یک پدیده ی بزرگ اجتماعی بنام «داشتن زمین» ( مالکیت) نیز پدید آمد، رفته رفته بجز نامگذاری ابزارهای اندکی که برای خود ساخته بودند، و بجز نامگذاری برای پدیده ها طبیعی پیرامون خود مانند زمین، آب، خانه، درخت و... بانگیزه ی برخوردِ با همگنان خویش ناگزیر شدند هم برای برآورد نیازهای روزانه ی خود ، و هم برای برخی از دیده های معنوی مانند خواب، خشم، شادی، اندوه، پندار، و... و... نیز واژه ها یا بهتر بگوییم آواهای ویژه یی را از گلو بیرون دهند.

از سوی دیگر، سرشتِ جستجوگرِ آدمی که همیشه بدنبال یافتن جاهای تازه و سرزمین های دست نخورده است، انگیزه ی آن می شد که این گروههای اندکِ آدمیان ، بخش بخش شوند و هر گروهک به سویی برود. هوده آن شد که از آن زبان ساده یی که در میان گروه نخستین بود، پس از جدا شدن و بخش بخش شدنِ گروههای کوچکتر ، زبانهای دیگری پدید آیند، و این گونه گونی بجایی رسید که امروز که بگفته ی زبان شناسان به بیش از هشتاد گونه زبان در پهنه ی گیتی سخن گفته می شود و هزاران واژه نامه و دانشنامه ی زبان ، در کتابخانه ها در دست مردم جای دارند.

آدمی سرشت دیگری نیز دارد که یکدم او را رها نمی کند، و آن بر جای گذاردنِ نشانه یا اثری از خود است. و همین سرشت انگیزه ی آن شد که روی به نگاره کشیدن آورد و در درون غارها، نگاره هایی از گاو کوهی و اسب و چیزهای مانند آن را بیافریند.

همین نگاشتن نگاره ها، اندک اندک نوشتار و دبیره (خط) را پدید آورد و با نگرش به آنچه که آمد، نوشتارهای نخستین نیز همانند گفتار آغازین آدمیان، بسی ساده و اندک بود و از چند نگاره ی ساده فراتر نمی رفت، که به آن «پیکتو گراف» یا «نگاره نویسی» می گویند.

بدین گونه که هنگامی که می خواستند از درخت سخن بگویند، نگاره ی یک درخت را می کشیدند و زمانی که می خواستند از «شکار» چیزی را به خواننده برسانند، نگاره ی یک بز کوهی یا آهو را می کشیدند.

نوشتارها نیز همین گونه مانند گفتارها، آرام آرام گسترده و گسترده تر شدند و اندک اندک برای نشان دادنِ وات ها و بندواژه ها( سداها و حرف ها) نیز نشانه هایی را پدید آوردند. و همزمان با بخش بخش شدنِ گروهها و کوچ کردن گروهک های جدا شده از آن گروه بزرگ، به سرزمین های دورتر، با نگرش به ویژگی های جغرافیایی و طبیعی آن سرزمینها، همانگونه که شاخه های تازه یی از زبانها پدید آمدند، نوشتارها و دبیره های گوناگونی نیز آفریده شدند.

نکته یی که در اینجا شایسته ی گفتن است، آن است که با پدید آمدن نوشتار و دبیره، «تاریخ» نیز زاده شد. و آدمیان توانستند چیزهایی را بر سنگ ها و درون غارها بنویسند تا نشانه و « سایه دستی» از خود برای آیندگان برجای گذارند، که همین ها جانمایه ی « تاریخ» شده اند.

بگفته ی دیگر، « بزرگترین اختراع آدمیان، پدید آوردن دبیره و نوشتار بود» برخی از پژوهشگران، فینیقیان را پدید آورنده ی نوشتار می دانند. در جایی که بسیاری دیگر از دانشوران برآنند که ماندگاران در پهنه ی ایران، نخستین آفرینندگان دبیره در جهان بودند و بیهوده این کارِ بزرگ را به « فینیقیان» وابسته می کنند.

بهر روی خواست من، در این نوشتار، بررسی تاریخ دبیره و نوشتار نیست، و شایسته است بهمین اندک در این زمینه بسنده کنم.

گفتم که آدمی رفته رفته دگرگون کردن آواها را بیاری لب و دندان و زبان آموخت و توانست با همگنانش سخن بگوید. از آن هنگام بود که خود را «جانور گویا» ( حیوان ناطق) نامید.

این پیشنامی است که هرگز با حقیقت همخوانی ندارد. زیرا امروزه دانشمندان پی برده اند که همه جانداران، بگونه یی با یکدگر سخن می گویند.

پژوهندگان می گویند، حتا ماهیان که ما می پنداریم در خاموشی ژرف بسر می برند، بیاری حرکت و تکان دادنِ موجهای آب، با هم پیوند عاطفی اندیشه یی پدید می آورند.

زنبورهای عسل با چرخش های ویژه در هوا، نشانی گلهای خوشبو را به دیگر زنبورها می دهند، و پرندگان با آواهای ویژه و چرخش های حساب شده به گفتگو و جفت جویی می پردازند.

و... همین گونه دیگر جانداران و حتا خستره ها( حشرات) با یکدیگر بیاری نشانه های ویژه سخن می گویند.

دانشوران تا آنجا پیش رفته اند که می گویند: جانوران در برپایی پیوند میان خود بسی از آدمیان تواناتر بوده و پیش تر رفته اند.

برای نمونه اگر سگی را از یکی از شهرهای ایران بردارند و به انگلستان ببرند بیدرنگ با سگی که در انگلستان است پیوند عاطفی و اندیشه ای بر پا می کند.

یا اگر کبوتری را از آلمان به آمریکا بیاورند، بی هیچگونه دشواری می تواند با کبوترانی که در آمریکا هستند به شیوه ی خود سخن بگوید.

در جایی که اگر یک تهرانی را به میان بلوچ ها ببرند، با اینکه گویش بلوچی شاخه ای از زبان پارسی است، این تهرانی در برپایی پیوند با هم میهن بلوچ خود، ناتوان خواهد بود.

ارزش زبان در چیست؟

گفتار و سخن، ابزار پدید آوردنِ پیوند میان دو یا چند تن با یکدیگر است، و بیاری همین زبان و گفتار است که نیازهای مادی و معنوی آدمیان بر آورده می شود.

نکته بسیار در خور نگرشی در این شناسه( تعریف) نهفته است. و آن این است که برای پدید آوردن این پیوند میان دو یا چندین مغز بیاری گفتار، باید معنای هر واژه برای گوینده و شنونده یا شنوندگان روشن و شناخته شده باشد، و از دستورهای روشن زبانی که با آن سخن گفته می شود پیروی کنند. تا این پیوند، به راستی و بدرستی پدید آید. و اگر گوینده واژه یی را بگویدکه معنای آن بجز آن چیزی باشد که شنونده می پندارد، دیواری بزرگ در برابر این پیوند پدید خواهد آمد. یعنی اگر یک واژه در جایگاه درست آن بکار نرود، یا واژه از زبان دیگری به گفتار دیگری بیاید که شنونده ی معنای آن را نداند. یک پای کار لنگ می شود و پیوند میان مغزها انجام نمی گیرد.

پس ارزش زبان در شناخت روشن و درست معنای واژه ها، ساده بودن، نرم بودن، و گویا بودن هر واژه و هر ساخت است. تا بتوان خواستِ راستین را که بر پایی پیوند میان دو یا چند تن است، پدید آورد.

می گذریم و به تاریخ زبان می نگریم.

زبان امروزی ما ایرانیان از کجا پیدا شد؟ چه دگرگونی ها داشت؟ چه شاخه هایی از آن رویید؟ خود شاخه کدام یک از زبانهای کهن است؟ چند سال از پدید آمدن آن می گذرد؟ و در کدام گروه از زبانهای زنده ی جهان جای دارد؟

بی گمان روشن است که پارسی امروز ما ریشه در «پارسی کُهن» دارد. ولی هنوز در این باره که خاستگاه «زبان پارسی کهن» کجا بوده ، میان پژوهندگان کشاکش است.

دسته یی خاستگاه زبان پارسی کهن را شمال کافکاز می دانند و بر آنند که زبان «هندواروپایی» از کافکاز رو به جنوب آمده، سراسر خاک ایران را گرفته سپس به جنوب خاوری رفته، آنگاه پس از شاخه شدن رو به شمال گذارده از خاور دریای مازندران به شمال و پس آنگاه به سوی باختر کشیده شده ، سراسر اروپا را پوشانیده است.

برخی دیگر آن را از «کاپادوکیه» (سرزمینی که امروز ترکیه نامیده ) می شود دانسته اند. شماری می گویند از شمال «فرارود» (ماوراءالنهر) ریشه گرفته، و گروهی نیز آن را از هندوستان دانسته و زبان هندی سنسکریت را مادر زبان پارسی کُهن و مادر بزرگ «زبانِ پارسی کنونی» و دیگر زبانهای آریایی می دانند، و آن را زبان « هندو اروپایی» می نامند.

چون بیشتر پژوهشگران در این گروه جای دارند، بهتر است با نگرش به این انگاره پیش برویم، مگر اینکه در آینده انگاره و پنداره و نگرش دیگری پیدا شود و برگه های استوار تازه ای در این زمینه بدست آید.

بر این پایه اندکی بیشتر در این زمینه بر می رسیم.

زبان «هندو اروپایی Indo-European » که ریشه همه ی زبانهای آریایی کنونی ( پارسی، سلتیک، ژرمن و بطور کلی زبانهای اروپایی) است دارای چهار شاخه بزرگ است بنامهای:

گروه زبان بالتی، اسلاوی، ژرمنی Balto-savo-Germanic

گروه زبانِ سِلتو، ایتالو، توچاریان Celto- Italo- tochrian

گروه زبان آناتولین Anatolian و...

گروه زبان هندو ایرانی Indo- Iranian ( یا گروه زبان آریایی Aryan)

گفتیم: زبان ایندو یوروپین(هندو اروپایی) دارای چهار شاخه تناور است که این شاخه های چهارگانه بخش گُسترده ای از پهنه ی گویال زمین را پوشانیده اند. ولی چون خواست من تنها بر رسی زبان ها ایرانی و شاخه های آن است تنها نگرشی بسیار کوتاه به سه شاخه دیگر می اندازیم، پس آنگاه به شاخه ی « ایندو ایرانین» (هند و ایرانی) می پردازیم.

گروه بالتی – اسلاو – ژرمنی:

این گروه دو شاخه می شود:

شاخه « بالتو اسلاوی» و شاخه « پروتوژرمنیک»

شاخه ی «بالتو اسلاویک» نیز دو شاخه می شود: بنامهای «اسلاویک» و «بالتیک» هر یک از شاخه های بالتیک اسلاویک نیز به چند شاخک می شود که در نگاره نشان داده شده است.

شاخه ی پروتو ژرمنیک نیز به دو شاخه ژرمنی شمالی و ژرمنی باختری بخش می شود و هر یک از این شاخه ها به شاخک های بیشتری بخش می شود.

گروه سلتو، ایتالو، توچاریان

این گروه سه شاخه می شود

یکم شاخه « توچاریان» که یک شاخه کوچک است و به شاخه های دیگر پخش نمی شود.

دوم شاخه ی ایتالیک که به شاخه های لاتین و اسکو اُمبارین و فرانسه و ایتالی و اسپانیش و رومانی بخش می شود.

سوّم شاخه سلتیک که به شاخه های انگلیش. آیریش. اسکاچ. ولز. کونیش و چند شاخک کوچکتر بخش می شود.

گروه آناتولیان

که این گروه به چند شاخک بنامهای « هیتیت. لیدین. لیسین. و پالتیک و لوویان پایان می پذیرد.

گروه هند و ایرانی ( یا گروه زبانهای آریایی)

این گروه، همان گروهی است که در باره ی آن باید هرچه بیشتر نوشت. زیرا زبان پارسی امروزی ما در این گروه جای دارد.

گروه هند و ایرانی دارای سه شاخه است

یک: یونانی دو: ارمنی سه: ایرانی

شاخه ی یونانی به شاخک های: آرکادین، یونیک، و دوریک بخش می شود.

شاخه ی ارمنی با شاخه ی پارسی یکی است و شاخه ی ایرانی آن، «زبان ایرانی کهن» است که دو شاخک، فارسی میانی و سنسکریت از آن می روید.

پارسی میانی به شاخک های خوارزمی، خُتنی، پارسی امروزی، سُغدی و پارتی بخش می شود.

از شاخک پارسی امروزی نیز زبان های پشتو، بلوچی، کردی، و آستی پدید آمده اند.

همانگونه که آمد یکی از بخش های بزرگ و در خور نگرش زبان « هند و اروپایی» گروه زبانهای «هندو ایرانی» است که زبان امروزی ما، از نوادگانِ آن است.

بر این پایه زبان «هند و ایرانی» را می توان با نگرشی به پهنه ی سرزمین های که در آن روا بود به سه بخش جدا کرد:

زبان های ایرانی کهن.

2- زبان بنگالی.

3- زبان سنسکریت(هندی) بخش های زبان بنگالی و سنسکریت از چارچوب جُستار ما بیرون است. بر این پایه به بخش زبانهای«ایرانی کُهن» می پردازیم.

«زبان های ایرانی کُهن» که سده ها پیش از زایش مسیح در این بخش از پُشته ی ایران (فلات) روا بوده است نیز به سه شاخه بخش می شوند.

همانگونه که آمد یکی از بخش های بزرگ و در خور نگرش زبان «هند و اروپایی » گروه زبانهای «هند و ایرانی» است، که زبان امروزی ما، از نوادگانِ آن است.

نخست: زبان مادی

این زبان، در میان شاهانِ زنجیره ی ماد، و مردم باختر و مرکز ایران روا بوده است و کهن ترین نشانه که از آن برجای مانده در سنگ نبشته های شاهان آشور است که از «ماد» نام برده و واژه هایی از این زبان هنوز در زبان یونانی دیده می شود.

استوارترین نشانه هایی که از این زبان در دست است واژه ها و ساخت هایی است که در کنده سنگ های شاهان هخامنشی دیده می شود.

برای نمونه واژه ی «خشایاسیا» به معنای «شاه» و «وازراکا» به معنای «بزرگ»، و «باختریش» به معنای «بلخ» و «زارانکا» به معنای زرنج (سیستان) و «ویسپا» به معنای«همه» و «میسرا» به معنای «میترا» (مهر) و از این گونه است.

این زبان پیرامون نهسد سال پیش از زایش مسیح ( گرداگرد 3000 سال پیش) در ایران روا بوده است.


دوم: زبان پارسی باستان

این زبان، در روزگار هخامنشیان روا بوده و به آن « فُرس هخامنشی» نیز گفته می شود.

برگه هایی که از این زبان در دست است نشان می دهد که با زبان های سنسکریت و اوستایی پیوندی نزدیک دارد. کهن ترین و استوارترین این برگه ها، سنگ نبشته ای است که از «آریامنه» Aryamana (پدر بزرگ داریوش) پیرامون شش سد سال پیش از زایش مسیح برجای مانده است، و تازه ترین برگه از اردشیر سوّم است که پارینگی آن به سیسد و چهل سال پیش از زایش مسیح می رسد.

ولی از همه در خور نگرش تر، کنده سنگی است که به این زبان (پارسی باستان) در بیستون (بغستان) به چشم می خورد.

این کنده سنگ بدستور داریوش پدید آمده و بخط میخی است و در آن نزدیک به 500 واژه ی «پارسی باستان» دیده و خوانده شده است.

داریوش در این سنگ نبشته، شرح ساختن کاخ خویش در شوش را داده است و برای نمونه این یک جمله را می آورم:

«کاساکیا کپوتکا اوته، سینک بروش هیا ایده کرتا هَوُ هچا سوگودا»

یانی: « سنگ بلور و آبی و شنگرفی که در آنجا بکار رفته از سُغد آمده است».

برخی از واژه های پارسی باستان را برای شناختِ شیوه ی دگرگونی آن تا امروز برای نمونه در اینجا می آورم. «سینک بروش» یعنی «شنگرفی»، «دیوه» یعنی « خدای دروغی»، همان چیزی است که امروز «دیو» گفته می شود « ید» به معنای پرستش، که ریخت درست آن «یز» است، واژه ی «ایزد» و «یزد» از آن آمده است. «بگَ» به معنای خداوند است، که سپس « بَغ» گفته شد.

«اَز بَیَم» به معنای «ناامید» و «سوگودا» بمعنی «سُغد» و...

سوّم: زبان اوستایی

بسیاری از پژوهشگران، زبان پارسی باستان و زبان اوستایی را یکی دانسته اند، ولی برخی دیگر، دگرگونیهایی میان ایندو یافته اند، که به دید نویسنده، این دگرگونی ها چندان در خور نگرش نیستند.

بهر روی، زبان اوستایی، زبان مردم خاور و شمال خاوری ایران بود و چون کتاب ورجاوند« اوستا» در زمانهای گوناگون بدین زبان نوشته شده، و همچنین بخشی از گاتها« سروده های زرتشت» نیز نخست با این زبان بوده است. به آن « زبان اوستایی» می گویند.

فراموش نکنیم که «اوستا» بخطی نوشته شده است که به آن «خط اوستایی» یا « دین دبیره» گفته می شود. در اینجا برخی از واژه های زبان اوستایی را برای سنجش با واژه های زبان کنونی پارسی نمونه می آورم: «پِرِس» به چمِ «پرسیدن»، «رئوچه» به چمِ «روز» ( هنوز هم بلوچ ها به «روز»، «روچ» می گویند). «خشَپا» به چم «شب» و...

به « زبانهای ایرانی میانی» می رسیم.

پیش از پرداختن به این بخش از زبانها یادآوری یک نکته شایسته است، و

آن اینکه ، گذر از هر بخش زمانی زبان، به بخش دیگر، ناگهانی رُخ نمی داد.

بگفته ی دیگر، اینگونه نبود که در درازای یک یا ده سال ناگهان زبان های پارسی باستان به زبان های ایرانی میانی دگرگون می شد. چه بسا که این دگرگونی ها دست کم در درازای سیسد – چهار سد سال پدید می آمدند.

اما با نگرش به واپسین سنگ نبشته های هخامنشیان، می توان پی بُرد که از پایان دوران زنجیره هخامنشیان ، رفته رفته زبان ما، رو به سادگی رفت و از دشواری های دستوری آن بگونه ی چشمگیری کاسته شده و زبانهای ایرانی میانی پدید آمدند.

زبان های ایرانی میانی

زبانهای ایرانی میانی را نیز به پنج بخش کرده اند:

پارتی، خوارزمی ، ختنی، سُغدی و پارسی میانی.


پارتی:

این زبانِ تیره ی پارت بود که در شمال خاوری ایران ( خراسان بزرگ آن روزها) می زیستند، بگفته ی دیگر زبان زنجیره پادشاهان اشکانی بود، بهمین انگیزه به آن « پهلوی اشکانی» یا « پهلوی شمالی» و یا « پارتیک» هم می گویند.

از این زبان دو گروه برگه در دست است.

نخست نشانه هایی با دبیره پارتی( که از خط آرامی گرفته شده است) و دوّم نوشته هایی که به پیروان کیش مانی وابسته کرده اند و با دبیره ی «مانوی» است. ( و گرفته شده از خط سریانی است)

بخش بزرگ نشانه های «پارتی» از سنگ نبشته های شاهان پیش از ساسانیان است که بزبان پارتی و هم به زبان یونانی نوشته شده.

کهن ترین آن ها برگه هایی است که در «اورامان» کردستان بدست آمده و باستان شناسان آنها را از سده یکم(12 تا 88 سال) پیش از زایش مسیح می دانند.

همچنین کنده سنگ « کال جنگال» که نزدیک بیرجند بدست آمده و آن را وابسته به آغاز دوران ساسانیان می دانند.

بخش های در خور نگرش نشانه هایی که به «مانویان» وابسته کرده اند، نزدیک به پنجاه سال پیش در، یافته های آسیای مرکزی بدست آمده است که همانگونه که گفته شد، با دبیره ی مانوی ( گرفته شده از خط سُریانی) نوشته اند.

تاریخ پدید آمدن آن را به سده های دوّم تا چهارم پس از زایش مسیح دانسته اند. و نمایانگر آن است که زبان و نشانه های مانوی پس از ناتوان شدن زبان پارتی، جانشین آن شده است.

پارسی میانی

در بخش وابسته به «زبانهای ایرانی میانی» به شاخه ی« پارسی میانی» می رسیم، که آن را «پهلوی ساسانی» یا «پهلوی جنوبی» و یا «پارسیک» می نامند. این زبان که زبان رسمی زنجیره پادشاهان ساسانی بود، زُرفین(حلقه) پیوند میان زبان پارسی کهن و پارسی امروزی است، و از آن نشانه های فراوان در دست است.

استوارترین برگه هایی که از زبان پارسی میانی( پهلوی ساسانی) در دست است. سنگ نبشته های شاپور یکم در کعبه موبد موبدان زرتشتی در دوران ساسانیان( که آنهم در کعبه زرتشت در نقش رستم است) و سنگ نبشته ی نرسی در « پایکولی » است.

گذشته از اینها، کتابهایی نیز به زبان « پارسی میانی» در دست است که بیشتر آنها وابسته به کیش زرتشتی است، که با خط سنگ نبشته های برجای مانده از دوران ساسانیان نوشته شده .

از آن میان، دینکرد. بندهشن یا ( بندهش) داتستان دینی( داستان دینی) مادیگان هزار داتستان(هزار دادستان، یا هزار دستان) ، کارنامک ارتخشیر پاپکان ( کارنامه اردشیر بابکان) . خسرو غبادان و ریذک ( خسرو کواتا ارتیک) و مانند اینها را باید نام برد.

از زبان «پارسی میانه» (پهلوی ساسانی) واژه هایی را در اینجا می آوریم تا روشن شود که «پارسی امروزی» چه پیوند استواری با این زبان دارد، و می توان گفت که نزدیک به هشتاد در سد از واژهای پارسی روا در گفتار امروزی ما، یا بی کم کاست، و یا با اندک دگرگونی از زبان « پارسی میانی» گرفته شده است .

واژه هایی که با اندک دگرگونی از پارسی میانی، در گفتار و نوشتار امروزی ما ، روا هستند.

ماهیک = ماهی

ماهیک خُردک = بچه ماهی

چاروک = آهک (ساروج)

پوسیتک = پوسیده

دَشن = دست راست

هوچیهرک = خوب چهره

پات دید = پدید

وی شاستی = بیشترین

هاندیشیتن = اندیشیدن

کفچک = قاشق (کفچه)

چکوچ = چکش

آفریتن =آفریدن

آشناک =آشنا

آپدان = آبدان

ترانک = ترانه (ترو تازه)

بجز آنچه که آمد، و مشتی از خروار بود، واژه های بی شماری بی آنکه دگرگونی یافته باشند، از زبان پهلوی ساسانی ( پارسی میانی) به زبان امروزی ما آمده و بکار می روند.

برای نمونه، واژه های: آشتی. تُف. پشت. نکوهش. تیغ. پادزهر. دَه. دهان. زشت. گفتار. سخت. شمشیر. کاروان. گران. جام. تاس(در بازی نرد). آفرین. سرا. شرم. سرگین. پَس. نیام. بَهر(قسمت) . جگر . و... و... هزاران مانند اینها، که درست و بی دگرگونی همانند یکهزار و چهارسد سال پیش در گفتارمان بکار می بریم .

پیش از آنکه دنباله ی زندگی «پارسی میانی» تا امروز را بگیریم، نگاهی گذرا به دیگر شاخه های زبانهای «ایرانی میانی» می کنیم و دو باره به بررسی دنباله ی پارسی میانی می پردازیم، که زبان پهلوی ساسانی نیز بخشی از آن است.


زبان سُغدی

این زبان در بخش «سُغد» (سمرکند و بخارا و سغنان و خُجند) روا بوده است و زبان میان تیره های آسیای میانی بشمار می رفت، و تا درون چین گسترش داشت.

از بوداییان، مسیحیان و مانویان نبشته هایی با این زبان برجای مانده است .

زبان سُغدی در برابر نفوذ زبان پارسی و ترکی اندک اندک ناتوان شد، و سپس آنگونه که می گویند، در سده ششم هجری از میان رفت. ولی هنوز در درّه ی« یغناب» گروهی اندک اندک بدان سخن می گویند.

برخی از واژه های زبان سُغدی را در سنجش با زبان پارسی اروزی در اینجا می آورم:

سرچیک = سرپرست

وِننت = ببیند

اَسپاذ = سپاه

نخاس = ستیزه

ژونتک = زنده

فُذ (مُل) = باده (شراب)

واژه های روا در زبان سُغدی واژه های ناب پارسی کهن بود.

زبان خُتنی

یکی دیگر از زبان های«ایرانی میانی» زبان «خُتَنی» است که در سرزمین «خُتن» در جنوب خاوری «کاشغر» بدان سخن می گفتند.

از این زبان، نشانه های بسیار کمی در دست است. دستور این زبان بسیار پیچیده بود. و گویش و شیوه گفتن واژه ها تا آنجا که پژوهندگان، پژوهیده اند، گرفته شده از زبان هندی است.


زبان خوارزمی

سر انجام به زبان خوارزمی از رده ی زبان های « ایرانی میانی» می رسیم و همانگونه که از نامش پیداست،

زبان روا در میان مردم خوارزم بود و تا سده ی هشتم هجری قمری (سده ی پانزدهم پس از زایش) در این بخش از ایرانِ بزرگ بدان گفتگو می شد، و پس از آن، زبانهای ترکی و پارسی جایش را گرفتند.

گذشته از واژه هایی که «ابوریحان بیرونی» که در کتاب خود بنام «آثارالباقیه» از این زبان آورده نشانه هایی نیز به تازی کشف شده اند، که آگاهی های بیشتری را در زمینه ی این زبان به ما می دهند.

برای نمونه ، دو جزوه فقهی بزبان تازی بدست آمده که در آن واژه هایی را بزبان خوارزمی آورده اند، و در خور نگرش آنکه ، در پایان یکی از کتابچه ها ، واژه نامه یی آمده که معنای واژه های خوارزمی را روشن می کند. ولی خواندن این کتابچه ها هنوز یایان نیافته است.

پیش از پرداختن به دنباله ی زبان پارسی میانی«پهلوی ساسانی» تا زبانهای ایرانی کنونی، و پارسی امروزی ، نخست بنگریم که واژه ی «پهلوی» یعنی چه .


«پهلوی»

در بررسی زبان پارتی و پارسی میانی، چند بار، به واژه ی «پهلوی»، از آن میان به واژه ی « پهلوی» و یا «پهلوی ساسانی» برخورد شد، و چون بارها این پُرسِش پیش آمده که «پهلوی» یعنی چه، اندکی در این باره می نویسم.

در اینکه چرا این دو گویش ( پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی) را «پهلوی» می نامند، سخن بسیار است، از آن میان به باور برخی از پژوهندگان، واژه ی «پهلوی» از «پَرتَو» Partav یا « پارتَو» و یا « پارت» گرفته شده که به بخشی از شمال خاوری کشور پهناور ایران آنروزی که «خورآسان» امروز تنها پاره ای از آن است گفته می شد.

بر پایه ی باور این گروه از دانشوران نام «زبان پهلوی» یا «پَرتَوی» تنها می بایست به زبانی که در آن سرزمین روا می بود داده می شد.

انگیزه ی این نام گذاری را بدین گونه دانسته اند.

بهنگام آمدن آریاها به سرزمین ایران، ( میان دو هزار و ششسد تا سه هزار سال پیش) در میانه ی سرزمین پهناور ایران، مردمی می زیستند و برای خود فرمانروایی و سازمانی بزرگ داشتند.

اینان خود را «میانی» می دانستند، و دیگران را پیرامونیان خود بشمار می آوردند.

بهمین انگیزه خود را «مادَ» MADA یا «میانی» و یا «میانه» می گفتند و تیره های پیرامون خویش را «پارسَو» یا پهلویی PAHLUI می نامیدند.

واژه ی «ماد» همان «ماذیا»ی سنسکریت و همان «مِسوس یونانیMESOS همان «مدیوس» MEDIUS لاتین، و همان «میدل» MIDDLE انگلیسی و همان «میتل» MITTEL آلمانی، و سرانجام همان است که امروز « میان» و «میانه» در زبان پارسی ماست.

بر این پایه: «ماد» ها، تیره های دیگر آریایی را که از شمال آمدند و در پهنه ی خور آسان بزرگ آنروزی ماندگار شدند «پارسَو» و «پَرتَو PARTAV» و «پَهلَو PAHLAV» گفتند و این واژه در گذشت زمان «پارسَ PARSA » گفته شد. و همین واژه به گویش شمال باختری ایران «پارتا» یا «پارتَ» بر زبانها روا شد.

پس «پَهلَو PAHLAV» و «پَهلوی PAHLAVI» شاخه هایی از ریشه نامی است که «ماد» ها به این تیره دادند. زیرا خود را «میانی» (ماد) و آنها را « پَهلُویی» (پَرسَوی) می دانستند.

این رده از دانشوران تا بدانجا پیش رفته اند که واژه ی «پارس» را نیز از همین ریشه دانسته اند و برآنند که دگرگونی واژه چنین بوده : « پَرتَو. پَرسَو. پَهلَو. پَرسا. پارسا. پارس.»

و از آن پس واژه ی «پارس» نه تنها به استانی از پهنه ی ایران گفته شد، که به سراسر کشور ما ، چه «ماد» و چه « پَهلَو»، و چه دیگر بخش های ایران، «پارس» یا « پِرس» گفتند.

ولی گروهی دیگر از نویسندگان، و از آن میان، « حمزه فرزند حسن سپاهانی» بهنگامی که از زبانهای روا در دوران ساسانیان نام می برد، یادی هم از گویش پهلوی( فهلوی) می کند و می گوید... فهلوی زبانی است که شاهان در مجالس خود به آن سخن می گفتند، و این زبان از « فهله» است ، که بر پنج شهر، سپاهان. ری. همدان ماه نهاوند و آذرآبادگان اطلاق می شود... پس « حمزه ، فرزند حسن سپاهانی» فهله – یا پَهله- را پنج شهر یاد شده می داند. اما « یاقوت حَمَوی» در « معجم البلدان»، شهرهای پهلویان را هفت تا می داند و چنین نام می برد: «همدان، قم، ماسبذان، ماه بصره( شهری بوده است در خوزستان امروزی) ماه کوفه، و قرمیسین (کرمانشاهان).»

( واژه ی«ماه» که در آغازِ « ماه بصره. و ماه کوفه» آمده است از واژه ی «ماد» که نام تیره ی نخستین ماندگار در ایران بوده اند گرفته شده است و این واژه (ماد) رفته رفته به «ماه» ( که در اینجا معنای شهر را می دهد) دگرگون شده است.

نمونه های دیگری از این واژه در کاربرد « شهر» را در نوشته های کهن داریم مانند:

ماه نهاوند. ماه شهریاران . ماه بستام. ماه بصره . ماه کوفه و...)

باری ، «یاقوت حَمَوی» بویژه بیاد می آورد که «ری. سپاهان. تبرستان. خورآسان. و سیستان » از « پَهلَو» ها نیستند و می بینیم که این دو باور، از یکدیگر جدا و حتا ضد یکدیگر هستند.

از سویی دیگر، « راستارگویوا» دانشمند زبان شناس اروپایی بر آن است که زبان پهلوی (پارسی میانی) نام زبان ادبی و دیوانی ایرانیان در دوران ساسانیان است واز گویش استخری که گاهواره ی دودمان ساسانیان است ریشه گرفته و در دوران شاهنشاهی آنان ، گسترش یافته است.

همچنین در نوشته های کُهن، و برخی از فرهنگها و واژه نامه ها می بینیم که «پَهلَو PAHLAV» را به معنای «شهر» و «ایران» نیز آورده اند. و «پهلوی و پهلوان» را در کاربرد «ایرانی» و «شهری» (متمدن) بکار گرفته اند.

ولی از آنچه که در نوشته های پس از اسلام دیده می شود، اینگونه بر می آید که گویش پَهلَوی، به گویش ها و زبانهای بومی ای گفته می شد که با زبان رسمی و فارسی دری فرق دارد.

با اینهمه از سده ی پنجم هجری را به اینسوی در نوشته ها و نامه ها و کتابها، واژه های «پَهلوی . فارسی.

پارسی و ایرانی» را به یک معنا گرفته و آن را در برابر تازی و ترکی گذارده اند.

فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم، بسی نامه خواندم

زگفتار تازی و هم پهلوانی


و در جای دیگر می گوید:

نبشته من این نامه ی «پهلوی»

به پیش تو آرَم مگر نَغنَوی


و سرانجام در این چامه می گوید:

اگر «پهلوانی» ندانی زبان

به تازی تو «اَروَند» را «دجله» خوان


حافظ نیز می سراید:

بلبل زشاخِ سَرو، به گلبانگ «پهلوی»

می خواند دوش، درسِ مقامات معنوی

که در همه ی این چامه ها و چامه های دیگر شاهنامه، خواست حافظ و فردوسی از «پهلوی و پهلوانی و پارسی و ایرانی» یکی بوده است.

بهر روی، واپسین نوشته ای که از زبان «پارسی میانی» برجای مانده است، دیباچه ای است بر کتاب «نیایش ها و سپاس های مانی» که در «کاراشهر» بدست آمده و پیرامون سالهای 210 تا 218 هجری قمری نوشته شده است .

در بالا گفتم که «پارت» ها را « پَرتَو PARTAV» یا پَهله – می گفتند، ولی گذشته از این، ساسانیان در فارسی نیز سران خاندان های «قارن» و «سُورِن» و «اسپاهبُذ» ها را که از نژاد اشکانیان ( یعنی همان پارتهایا پَهلوها) بودند، قارن پهلو، سُورن پَهلو، و اسپاهبُذ پهلو، می نامیدند.

همانگونه که واژه ی «ماد» رفته رفته ماه شد و در کاربرد «شهر» آمد مانند: «پَهل» و «پَهلو» و«پهله» نیز به دسته ای از شهرها که با تیره پهلوی پیوستگی داشتند نهاده شد و رفته رفته «پهلو PAHAV» نیز در کاربرد شهر آمد مانند: «پهل شاهستان» که ارشک بزرگ بنیادگذار زنجیره ی اشکانی در آنجا شاهنشاهی را بدست گرفت- کم‌کم واژه ی «پَهلو» نیز معنای «شهر» را به خود گرفت و هرکس که شهری یا متمدن و با فرهنگ بود پهلوی نامیده شد در برابر «بیابانی و بی فرهنگ».

شه ایران و توران را میسر شد به یک هفته

بلاد خسرو توران به سعیِ پَهلو ایران

«پهلو ایران یعنی ایرانشهر»


فردوسی گوید:

از ایران هر آنکس که گو زاده بود

دلیر و خردمند و آزاده بود

بفرمود تا جمله بیرون شدند

ز پهلو سوی دشت و هامون شدند

پارسی امروزی

پارسی امروزی یا پارسی نوین به زبان گفته می‌شود که از سه- چهار سده پس از تاختن تازیان به ایران، تاکنون زبان رسمی و دیوانی و ادبی و دانشی ما ایرانیان، و ابزار پیوندهای اندیشه‌های مغزهای ما پارسی گویان به یکدیگر است.

این زبان که در ایران «فارسی» در افغانستان «دری» و در تاجیکستان «فارسی تاجیک» نامیده می‌شود، در حقیقت یکی است، با نام های جدا در این سرزمین ها. و همانگونه که آمد، این زبان دنباله ی زبان فارسی میانه ( پارسیک و پهلوانیک) است.

زبان پهلوی ساسانی که( با زبان پهلوی اشکانی در آمیخته و آن را در درون خود جای داده بود) تا دویست سیسد سال پس از تاختن تازیان به ایران در برابر تنداب زبان تازی پایداری کرد.

گفتنی است که هم زبان پارتیک (پهلوی اشکانی) و هم زبان پارسیک (پهلوی ساسانی) هر دو به خط آرامی نوشته می‌شدند.

بهر روی، رفته‌رفته زبان پهلوی ساسانی، زیر تک و تاخت واژه‌های تازی رفت و ایرانیان برای اینکه زبان شاهان در دریای واژه های تازی که بیاری دین اسلام هر چه بیشتر در گفتار و نوشتار شان راه یافته بود فرو نرود، زبان پارسی دری را اندک اندک جانشین زبان پهلوی ساسانی (پارسی میانی) کردند.

درباره خاستگاه زبان پارسی دری و انگیزه نامگذاری آن به «دری» انگاره های گوناگونی هست.

برخی از پژوهشگران می گویند: در دوره ساسانیان زبان دیوانی (اداری) و تنها زبان نوشتاری (فارسی میانی)

بود ولی در گفتگوی روزانه زبان دری بکار می‌رفت، و نام «دری» برگرفته از واژه «دربار»، یا «درگاه» پادشاه است.

سپس می افزایند: زبان دری و زبان پارسی میانی از ریشه یکی بودند و از هم جدایی نداشتند ولی در درازای زمان زبان نوشتاری تقریبا ایستا بر جای ماند و زبان گفتاری گسترش یافت که در پایانِ دوران ساسانیان این دو گویش یکسره از هم جدا شده بودند. آنجا بوده که نیاز به دادن نامی به آن پدید آمد و به زبان گفتاری پارسی «دری» گفتند.

این دو زبان( پارسی میانی و پارسی دری) زبان جدا از هم نبودند بلکه دو تراز ادبی و گفتاری از یک زبان به شمار می‌رفتتد.

به گفته دیگر، زبان پهلوی ساسانی (که پهلوی اشکانی را هم در بر گرفته بود) زبان دیوانی ادبی و دینی بود و زبان «پارسی دری» ابزار پیوند گفتاری روزانه با زبان بومی همه ایرانیان در پهنه ی گسترده ی کشور ایران به شمار می رفت.

گروهی دیگر از پژوهشگران کمابیش همین نکته را می گویند منتها آنها درست به وارونه بر این باورند که زبان پارسی میانی زبانِ مردم و «زبان دری» زبانِ برجستگان دربار و زبان گفتاری ویژگان پیرامون شاه بوده و به همین انگیزه به آن «دری» یا «درباری» نام دادند.

( به دید نویسنده، یک زبان محدود، که گروهی اندک بدان سخن گویند نمی تواند ناگهان همه‌گیر شود، بویژه هنگامی که زبان ایرانیان زیر باران واژه های تازی رفته بود)

باز دسته ای دیگر برآنند که درست است که پیوند آغازین زبان «پارسی دری» در جنوب باختری ایران (جایگاه کنونی استان فارس و خوزستان) بود ولی بالش و رویش آن از خوراسان آغاز شد.

یعنی پس از پیشروی تازیان و گشودن پایتخت ساسانیان «تیسفون» هنگامی که یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی به درون ایران وا پس نشست و از آنجا به مرو رفت و سرانجام در همان جا کشته شد، همه ی کارکنان دستگاه درباری ساسانی را با خود برده بود، و آنها همراه وی بودند.

درباریان ساسانی، پس از کشته شدن یزدگرد، در خراسان و فرارود ماندگار شدند و پس از پیشروی تازیان بدان بخش‌ها، بسیاری از آنها بنام «موالی» (بندگان!!) با سپاه تازیان همکاری کردند و بدین گونه زبان رسمی و درباری و دیوانی دربار ساسانی در خاور ایران بدست اینان گسترش یافت.

همچنین بیشتر تاریخ نویسان و زبان دانان، «زبان پارسی میانی» و «پارسی دری» را در کنار یکدیگر دانسته، و برخی از ایشان، هر دو را به یک معنا گرفته اند.

بهر روی، پس از تاختن تازیان به ایران، تا پیش از زمان فرمانروایی «هشام فرزند عبدالملک اموی» ( ۴۱ تا ۹۵ هجری قمری) زبان دیوانی و دفترها و برگه‌های فرمانروایی و گفتار و نوشتار مردم همه به زبان پارسی بود.

هشام عبدالملک «حجاج فرزند یوسف» را به فرماندهی سپاه خود برگزید و حجاج، عبدالله فرزند زبیر را سرکوب و با منجنیق خانه کعبه را ویران کرد.

هشام فرمانداری ایران و عراق را نیز بدون سپرد.

در دوران فرمانروایی حجاج، کارهای دفتری و دیوانی به «زادان فرخ» فرزند «پیری» سپرده شد و وی آمارها و فرمانهای کشوری و دفترهای فرمانروایی را بزبان پارسی می نوشت.

در همان زمان « زادان فرخ» مردی بنام« صالح فرزند عبدالرحمان» را که پارسی و تازی را خوب می دانست، برای یاری دادن به خود ، به حجاج معرفی کرد و وی را بخدمت گرفت.

روزی صالح به « زادان فرخ» گفت: « بخدا اگر بخواهم حساب را به تازی برگردانم بآسانی می توانم»

زادان فرخ او را از این کار بسختی پرهیز داد و گفت: با این کار ننگِ جاودان را برای خود مَخَز.

چندی پس از آن، « زادان فرخ» کشته می شود.

روزی « صالح» داستان سخنانی را که میان او و «زادان فرخ» در زمینه ی جابجایی دیوان ها و دفتر ها از زبان پارسی به تازی رفته بود، به حجاج باز می گوید.

حجاج بر آن می شود که همه ی دفترها و آمارها و نوشته های دیوانی را به زبان تازی برگرداند. و صالح را بر این کار می گُمارد و صالح نیز دستور حجاج را انجام می دهد.

« مردان شاه» فرزند «زادان فرخ» به صالح فرزند عبدالرحمان سخنی می گوید که در تاریخ می ماند.

او گفت: « ریشه ات کنده باد، که ریشه ی زبان پارسی را کندی».

«بلاذری» در کتاب « فتوح البلدان» در این باره چنین می نویسد:

... دیوان خراج سواد و دیگر بخش های عراق به فارسی بود. چون حجاج ولایت عراق جُست، امر کتابت را به زادان فرخ، پسر پیری سپرد.

صالح عبدالرحمان مولای بنوتمیم، که به تازی و فارسی نوشتن می دانست با وی بود. پدر صالح از اسیران سیستان بود. و زادان فرخ او را به خدمت حجاج آورد.

روزی صالح گفت: بخدا اگر بخواهم حساب را به تازی گردانم توانم کرد»

« بلاذری در دنباله می نویسد:

پس از آن زادان فرخ به قتل رسید و حجاج امر کتابت را به صالح سپرد. صالح سخنی را که میان وی و زادان فرخ بود در نقل دیوان به تازی رفته بود با حجاج باز گفت.

حجاج بر آن شد که دیوان را از پارسی به تازی بگرداند و صالح را بر آن گماشت« مردان شاه» پسر زادان فرخ به حجاج گفت« خدایت ریشه از جهان بر کناد که ریشه زبان پارسی را برکندی»...

از آن پس بود که واژه های تازی اندک اندک در سراسر پهنه ی ایران ، به دستگاههای دیوانی و فرمانروایی راه یافت و رفته رفته به زبان و گویش مردم هم کشیده شد.

با اینهمه زبان ما چنان استوار بود که تا پایان سده ی سّوم هجری دروازه های خود را بروی واژه های تازی نگشود، و تا پایان خلافت هشام فرزند عبدالملک ( 105 تا 125 هجری قمری) همان دستگاه اداری ساسانی پا برجا بود.

جهشیاری در کتاب « الوزراء و الکتاب» می نویسد:

«... تا این زمان بیشتر منشیان خراسان مجوسی( زرتشتی) بودند و حسابها به فارسی نوشته می شد. و در سال یکسد و بیست و چهار هجری یوسف فرزند عمر که حکومت عراق را داشت به نصر بن سیار نامه ای نوشت که در کارها و نویسندگی های خود از هیچیک از اهل شرک(!) کمک نخواهد...»

از این پس بود که تُندابِ واژه های تازی به زبان پارسی تاختند.

پایداری ایرانیان در برابر واژه های تازی در درازای زمان، از تاختن تازیان به ایران، تا امروز، پیوسته دنبال می شده و بهمین انگیزه، با اینکه ملت های ریشه دار، چون مصریان، فلستینیان، سوری ها، مراکشی ها، تونسی ها، الجزایری ها و... و تا کناره ی پهناب (اقیانوس) اتلس، همه ی زبانهای ملی خود را از دست دادند، و عرب زبان شدند، ایرانیان ، با همه ی آسیب ها و دست اندازی هایی که به زبانشان شده است ، تا امروز آن را نگه داشته اند.


پاسداران زبان پارسی

در درازای این چهارده سده، به نامهای درخشان و ناموران برجسته یی در ستیز با زبان تازی و پیشگیری از روایی هر چه بیشتر آن در گفتار و نوشتار ایرانیان، بر می خوریم که کاروانسالار آن ها « فردوسی بزرگ» سُراینده شاهنامه است.

در باره ی فردوسی سخن بسیار گفته و نوشته شده است و نویسنده چون نمی خواهد به تاریخ نویسی بپردازد، و از سویی دیگر فردوسی را همگان بخوبی می شناسند، در اینجا از او می گذریم و به پاسداران زبان پارسی که گمنام مانده اند می پردازیم و در جای خود، در باره ی این بزرگمرد بیشتر خواهیم نوشت.

از « زادان فرخ» که درباره اش سخن رفت ، گذشته، به «امیر اسماعیل سامانی» میرسیم که دستور داد تا کتاب« السواد الاعظم» را که خواجه ابوالقاسم سمرقندی به زبان تازی نوشته بود، به پارسی در ی برگردانند، و گفت: « می خواهم چنانکه خاص را بُوَد، عام را نیز بُوَد».

بر این پایه، سامانیان در نگهداشت و گسترش زبان گفتاری پارسی، به زبان فرهنگی نقش ارزنده یی داشتند و امیر نصر سامانی چامه سرایانی همانند «رودکی» را پشتیبان بود.

« یعقوب رویگرزاده » آن دلاور سیستانی (که از 254 تا 265 یکه تاز میدان تازی ستیزی بود) هنگامی که به پیروزی های چندی دست یافت، یکی از چامه سرایان چاپلوس در ستایش او ، چامه یی بزبان تازی سرود. هنگامی که این چامه را برای «یعقوب» خواند، وی با اینکه زبان تازی را بنیکویی می دانست، بهنگام شنیدن آن چهره در هم کشید و گفت : « به زبانی که من اندر نیابم، چرا باید سخن گفتن؟».

( در جایی دیگر نوشته اند: یعقوب گفت: (چرا به زبان مردم ما شعر نمی سرایید)

«محمد وصیف» که در کنار یعقوب و دبیر ویژه ی وی بود، چامه ی پارسی سرودن را آغازید و برخی از پژوهندگان بر آنند که: « نخستین چامه ی پارسی را پس از تاختن تازیان به ایران ، او سرود»

ابراهیم باستانی پاریزی در کتاب« یعقوب لِیث» می نویسد:

«... اصولاَ یعقوب به زبان پارسی توجه خاصی داشت. در پیشگاه او، به زبان پارسی سخن می گفتند و نامه های دیوانی را به پارسی می نوشتند.

او به حدی در این امر اصرار کرد که حتا یک روز رسولی که از بغداد آمده بود، هنگام غروب وارد دربار یعقوب شد.

«ازهر» پسر عَم شوخ و بذله گوی یعقوب فورا به پیشواز او رفته و برای اینکه عربی صحبت کرده، و به رسول خلیفه احترامی گذاشته باشد، با اینکه طرف عصر بود، به عربی شکسته بسته یی گفت:

« صَبّحَکُمُ اللهُ بالخیر» ( یعنی خداوند بامداد شما را به خیر کند)

یعقوب متوجه شد که «ازهر» اشتباه کرده ، زیرا وقت غروب بود و قاعدتاً می باید بگوید « مَسّاکُمُ الله بالخیر»، نه « صَبّحَکُمُ اللهُ بالخیر». بدینجهت از پسر عمّ خود بازخواست کرد که در برابر یک مرد عرب این چگونه حرف زدنی است؟

«ازهر» گفت: بیهوده بر من خرده مگیر، من می خواستم این رسول بداند که در دربار تو لااقل یک نفر هست که به زبان تازی سخن بتواند گفت(!)

به سده ی چهارم هجری می رسیم.

با اینکه غزنویان، سامانیان را فرو کوفتند و خود فرمانروای بخش بزرگی از ایران آنروز شدند. ولی شیوه ی سامانیان را که نگهداشت و گسترش زبان پارسی بود، دنبال کردند، و در بارگاه سلطان محمود، گروه گروه چامه سرایان پارسی گوی آمده بودند که بزبان نیایی خود چامه می سرودند.

فردوسی بزرگ، با آفرینش شاهنامه، دیواری استوار در برابر واژه های تازی کشید و کاخی بلند بر افراشت که از باد و باران گزند نیافت و نمی یابد.

تا سال 346 ( سده چهارم پس از تاختن تازیان به ایران) هنوز زبان ما، در برابر فشار واژه های تازی پایداری می کرد، و پاک و دست نخورده مانده بود.

در این سال « ابو منصور محمد پسر عبدالرزاق فرماندار توس، به کلید دار خود« سعید فرزند منصور عمری» دستور داد، دانشورانی که بزبان و تاریخ ایران آگاهی ژرف دارند، گِرد بیایند و برای او ، شاهنامه یی بنویسند.

( تاریخ نویسان بر آنند که «ابومنصور» به پیروی از یعقوب لیث که می خواست «خداینامه» را به پارسی دری برگرداند، دستور این کار را داد).

در انجام فرمان او، دانشمندانی چون: « یزدان داد پسر شاپور» «خورشید پسر بهرام» . « تاریخ فرزند خراسانی؟) و «شادان پسر برزین» از شهرهای هرات و سیستان و نیشابور و توس گِرد آورده، آمیزه یی را پدید آوردند بنام « شاهنامه ابومنصوری».

بدبختانه این شاهنامه از میان رفته است، و تنها دیباچه ی آن برجای مانده ، که چاپ شده است و در اینجا تنها بخش کوچکی از آن را می آورم تا بنگرید چگونه می توان به پارسی سَره و ساده نوشت. و همچنین پی ببرید که در سده ی چهارم پس از تک و تاخت تازیان، زبان ما تا چه پایه پاک مانده بود .

«... و این را شاهان ، کارنامه از بهر دو چیز خوانند. یکی از بهر کار کرد، و رفتار و آیینِ شاهان ، تا بدانند، و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساخت. و دیگر ( یا دو دیگر) که اندرو داستانهاست که هم به کوش (کوشش) و هم به گوش خوش آید، که اندرو چیزهای نیکو با دانش هست، همچو پاداش نیکی، و پاد اَفرّه بدی...»

در روزگار سلجوقیان، زبان پارسی دری، در کارهای دیوانی و فرمانروایی، جای زبان تازی را گرفت و سیمرغ زبان ما، از میان خاکسترهای خود دوباره سر برآورد و پر گشود. و چندان بالید که در جهان اسلام، پس از تازی، دومین زبانِ گسترده شد و از هند تا آسیای کوچک ( ترکیه امروزی) را در برگرفت و پادشاهان بزرگ عثمانی مانند « سلطان محمد فاتح» و « سلطان سلیم» بزبان پارسی چامه می سرودند و دیوان چامه های سلطان سلیم دارای ارزش ادبی فراوان داشت.

از روزگار صفویان و افشاریان، زبان پارسی دوباره زیر تیرباران واژه های

تازی و ترکی رفت و بسیاری از بزرگان ما، برای خودنمایی در گفتارها و نوشتارهای خود، از واژه های نا هنجار تازی سود بردند، و مردم نیز برای دانشمندان نمایی و اینکه ما هم نوشته های بزرگان را خوانده ایم آن واژه ها را بی آنکه معنای راستین شان را بدانند به گفته ها و نوشته های خود آوردند و زبان پارسی دری تپانچه های فراوانی خورد. امّا زانو بر زمین نزد. ناتوان شد. ولی از پای در نیامد. زخم برداشت ، امّا در بستر نیفتاد و هنوز هم بر سر پاست ، هر چند که بیمار است .

آری زبان امروزی ما با اینکه زبان نیرومندی است ولی بیمار است و در برگهای آینده به این نکته خواهم پرداخت. تنها می گویم که «پارسی» زبانی است که زمانی از اسلامبول گرفته تا ترکستان امروزی (خوارزم) . و از خوارزم گرفته تا دهلی و از دهلی گرفته تا قفقاز و گرجستان، و از گرجستان گرفته تا هرمزگان و بحرین ریشه دوانیده و بدان گفتگو می شد. انگلیسی ها، زبان انگلیسی را در هند بجای پارسی نشاندند و فرهنگ هشتسد ساله ی این کشور را خفه کردند. ترکیه نیز، ترکی اروپایی شده را چنان روا کرد که مردم آن سرزمین معنای گفته های پیشینیان را نمی شناسند.

تزارها و کمونیستها ها نیز در اینسوی بسیار کوشیدند تا ترکی مغولی و روسی را جانشین زبان پارسی کنند ولی خوشبختانه چندان کامیاب نشدند.

بهر روی، روند ناتوانی زبان پارسی از دوره ی صفویان افشاریان تا پایان فرمانروایی قاجاریان نیز کشیده شد،

نویسندگان در پی « قافیه پردازی» و «سجع» رفتند و خشنود بودند که در نوشته های خود از سجع ( یانی آوای کبوتر) پیروی می کنند و نمی دانستند که اگر آدمی خود به شیوه ی پسندیده و ساده آدمیان سخن بگوید، بهتر است تا به روش کبوتران « بغبغو» کند.

اینگونه کسان کار را بجایی رسانیدند که در نوشته های تاریخی و دانشی نیز به کار سجع و قافیه پرداختند و از زبان پاک و ساده ی پارسی بدور افتادند. بهترین نمونه از پیچیده نویسی و در هم ریختگی زبان پارسی، « تاریخ وصّاف». « تاریخ جهانگشای جوینی» و «ظفرنامه» است که تنها در کار سخن بازی بودند، نه روشن کردن گوشه های تاریخ کشورشان.

«وصاف» که نام راستین او « شرف الدین عبدالله پسر فضل الله» است و او را « وصاف الحضرت» می نامیدند، در کتاب خود بنام« تجزیت الامصار و تزجیت الاعصار» ، ( که بنام« تاریخ وصّاف» نامیده می شود) بروشنی می گوید که خواست او نشان دادن نیروی خویش در شیوایی و روایی گفتارش است و تاریخ نویسی تنها دستاویزی برای کار بود .

به نوشته ی او بنگرید:

« نظر بر آن است که این کتاب مجموعه صنایع علوم و فهرستی بدایع فضایل و دستور اسالیت بلاغت(!) و قانون قوالب براعت باشد(!) و اخبار و احوال موضوع تاریخ است . مضامین آن بالعرض معلوم گردد(!)

می بینیم که «وصاف» تنها در بند « فصاحت و بلاغت!!» بوده است و چیز دیگری نمی خواسته و می پنداشته، که اینگونه نوشتن «فصیح و بلیغ» ( روشن و رسا) است.

از سده ی دهم تا آغاز سده ی سیزدهم ( دوران صفویان، افشاریان و قاجاریان) را می توان ، بدترین دوران زندگی زبان پارسی امروزی دانست.

در این دوران بود که واژه های تازی و ترکی و حتا لاتین به فزونی در گفتار و نوشتار ما راه یافتند و بکار بردن زبانزدها ، چامه ، و ترانه های تازی باسانی روا شد، و نثر پارسی از روایی و شیوایی به درو افتاد.

کتاب «درّه نادری» ( نوشته میرزا مهدی خان استرآبادی دبیر ویژه ی نادر) بهترین نمونه ی ناتوانی زبان پارسی در این برش از زمان است.

در این کتاب، کار واژه ها(مصدرها) حتا در ساخت های ساده به کار نرفته است و در ساختار پارسی «صفت های جمع مونث» تازی آورده شده و در زمان «گذشته دور» (ماضی بعید) بگونه ی توصیفی بکار رفته است .

برای روشن تر شدن خوانندگان از روش نویسندگی این کتاب، بخشی از آن را بنام « فتح نامه دهلی» نوشته شده است در اینجا می آورم.

« بعد اعنوان... بعد المقدمه

شکست اشرف افغان، عالیجاه... علیمردان خان شامل، ایشک آغاسی دیوان اعلی را بایلچی گری هندوستان مأموران(!) و اعلام شد که چون افاغنه(!) اشرار قندهار و کابل و غیره که از هر طرف منشأ فساد و اخلال گردیده اند، جمعی از این دولت تعین(!) که هرگاه از آن جماعت احدی فرار نمایند(!) سدِ راه برایشان مسدود شود.

محمد شاه در جواب نامه ، تعهد این مطلب را نموده(!) بعد از ورود در رایات نصرت آیات به جمعی از غازیان شیر شکار را که از برای تنبیه افاغنه کلات و غزنین و کوهستان مأمور شده بودند به عرض باز یافتگان محفل ارم و مشاکل و آلار رسانیدند...)

در این نوشته، نمونه های آلودگی و در هم ریختگی سخن پارسی بخوبی آشکار است .

در روزگار قاجاریان بجز پیچیده نویسان پیشین «آخوند»ها نیز در بکارگیری واژه های تازی به میدان آمدند و از یکدیگر پیشی گرفتند، و کتابچه ها زناشویی پیمان نامه ها، مهرنامه، نوشته های دفتر خانه ها، فرمانهای دادگستری، دستورهای بازپرسان و دادیاران و سخن کوتاه هرچه که در گذشته و اکنون با گروه آخوند سرو کار داشت و دارد، یکسره آلوده به واژه های بی شمار تازی شدند.

در کتابچه زناشویی:

« ... زوج متعهد می شود که زوجه ای سوای مخدره عاقله بالغه باکره حاضر نداشته باشد..!»

در برگه ی خرید خانه:

«... اسقاط کافه ی خیارات از طرفین متعالمین شد، بالاخص خیار غبن و ...»

در فرمان یک دادگاه:

«.... احد از متهمان در محضر قضات به دفاع از اتهامات وارده در ادعانامه مدعی العموم مشغول شد و از جرائم وارده برائت نمود...»

آیا اینها پارسی است؟ آیا این گونه نوشتن زبان را از میان نمی برد؟

از آخوندها گذشته ، در چرخه ی فرمانروایی قاجاریان، به انگیزه ی مغول نژاد بودن این زنجیره، واژه های تُرکی مغولی « اتابک. قیچی. آقا. چماق. تومان. خاقان. جیران. چریک. قاراشمیش. قاچ. چمباتمه. چپق. قاشق. قره قروت. قُرُق. قراول. قشون. چپو. ایل. ایلغار. تغار و ...و... و نیز بزبان ما ریختند.

سخن کوتاه دوباره سیمرغ زبان پارسی سخت و خاکستر شد، بویژه آنکه واژه های فرانسه و سپس روسی و پس آنگاه انگلیسی نیز خود را به درون دژ زبان ما گشودند.

اما همانگونه که بارها در درازای تاریخ زبان ما دیده شده است. از پایان فرمانروایی قاجاریان . آرام آرا ساده نویسی دوباره روا شد و نویسندگانی چون « ابوالقاسم قائم مقام فراهانی» پدید آمدند و جنبشی در کارزبان دیده شد. ولی نابسامانی و در هم ریختگی آن، « چند زبانی» شدنش نه آنسان بود که با کوشش یکی – دو تن بسامان گراید و درست شود.

این بود که دانشمندانی چون علی اکبر دهخدا، احمد کسروی، ذبیح بهروز، ابراهیم پورداوود، یکی پس از دیگری پیدا شدند، بویژه در دوران رضا شاه « فرهنگستان زبان» نیز بُنیاد گذارده شد و دوباره سیمرغ زبان ما ، از میان خاکستر خود سر برافراشت و پر گشود، و نشان داد که زبان پارسی نه تنها نمردنی است، که زبان نیرومند زمان ماست.

فریدون جُنیدی، پژوهشگر ایرانی می نویسد:

« زبان فارسی دری ، پُر دامنه ترین، ژرف ترین، ساده ترین و زیبا ترین زبانهای جهان است که فرزندان این مرز و بوم، در درازای سده ها و هزاره ها ، زیباترین و شیواترین گفتارها و اندیشه های مردمی را در کالبد جادویی واژه های پالایش یافته و خوش آهنگ و ریشه دار آن به جهانیان پیشکش کرده اند و هیچ زبانی را در جهان یارای برابری و هماهنگی با آن نیست. و بسیاری از زبانهای نو پای امروزی چون انگلیسی و فرانسه، واژه های فراوانی را از این زبان برگرفته اند و بکار می برند.»

مهاتما گاندی، پیشوای بزرگ ملت هند، و مردِ جاودانه و فرهیخته ی جهان، به ملت خود چنین اندرز می دهد:

... زبان سنسکریت و فارسی را فرا گیرید. تا از دانشهای نو و کهن، بیش از پیش بهره بگیرید.

فرهنگستان زبان ایران

انگیزه ی بُنیادگذاری «فرهنگستان زبان ایران» یک نیاز ملی و فرهنگی بود. زبان پارسی در درازای زندگی خود بارها و بارها نشان داده است که پس از هر فرودی فرازی دارد. از دیدگاه جامعه شناسی روشن بود که فراز و بالیدن زبان پارسی از هنگامی که میرزا ابولقاسم قائم مقام فراهانی، ساده نویسی را ( با همه ی معادل گویی هاو سجع پردازی ها) آغازید، خواست ملی در پی گسترش و پالایش و ساده کردن این زبان است و نوشته های قائم مقام، آوای یک جهش فرهنگی بود. جهشی که یکسد سال پس از آن پیکر ناتوان و ناساز زبان پارسی را نیرو توان هنجار تازه ای بخشید.

بهمین انگیزه، پس از قائم مقام ، شیخ محمد حزین لاهیجی، نورعلیشاه سپاهانی، میرزا رضی تبریزی، فاضل خان گروسی، محمد میرزا قاجار، عبدالله شوشتری و محمد مهدی نراقی ريا، راه قائم مقام را رفتند، و در میان چامه سُرایانِ «دشوار سُرا» نیز ناگهان «ساده سُرایی» چون ایرج میرزا ، عشقی و عارف ، پدید آمدند.

چاپ و پخش روزنامه ها کم کم ساده نویسی را نیرو و توان بیشتری داد.

با نیرو گرفتن زبان پارسی، واژه های تازی اندک اندک از نوشته ها بیرون آمدند، و گرایش به سره نویسی روز به روز بیشتر شد، و یغمای جندقی، و سپس جلال الدین میرزا قاجار فرزند فتحعلی شاه به میدان آمدند، و شکوفه های نوی از شاخه های درخت پیر و کهنسال پارسی، که با تیر تازی پردازی بریده شده بود، سر بیرون کشیدند.

هر چند که گروهی سرسختانه به واژه های تازی و سجع پردازی و قافیه سازی چسبیده بودند و آن را رها نمی کردند.

در آغاز سده ی چهاردهم هجری قمری، سدها واژه ی نو، در نوشته های نویسندگان جای گرفتند و سرانجام « فرهنگستان زبان ایران» بنیاد گذارده شد.

این فرهنگستان در آغازِ کار خویش از یک سوی با مخالفت دانشوران گذشته گرای چون علامه قزوینی و محیط طباطبایی که آنان را به این سازمان فرا نخوانده بودند روبرو شد و حتا صادق هدایت کتابی نوشت بنام «خرچنگستان» و این جُنبش را به ریشخند گرفت. از آن میان نوشت:

شد «کلوپ و کافه و جایی و قبرستان» کنون

باشگاه و داشگاه و شاشگاه و لاشگاه

از سوی دیگر هم، چون این سازمان تازه کار بود، در ساختن و جانشین کردن واژه ها، دچار لغزش های چندی شد، و همین نکته، ابزاری به دست مخالفان کسانی که با هر کوشش نوی سرِ ستیز دارند داد، و اندک اندک که سُست شد، تا در شهریور 1320، با تک و تاخت روس و انگلیس به کشور ما، یکسره از کار باز ایستاد.

ولی با همه ی کاستی های آن و با همه ی چوبهایی که لای چرخ های فرهنگستان زبان گذاشته شد، باز هم این سازمان تکانی به زبان پارسی داد و مردم را هوشیار کرد که به زبان خود بیشتر دل ببندند. و بسیاری از واژه های تازی و نا هنجار از گفتار و نوشتار ما بیرون رفت. برای نمونه :

« رییس الوزرا» جای خود را به «نخست وزیر» داد

وزیر خانه های « مالیه، طرق و شوارع، عدلیه، داخله و معارف» - «دارایی. راه. دادگستری. کشور و آموزش و پرورش شدند»

اَرکان حرب: «ستاد ارتش»

بلدیه: «شهرداری»

نظمیه: «شهربانی»

قزاق: «سرباز»

مستنطق: «بازپرس»

مدعی العموم: «دادستان»

ادعا نامه: «کیفرخواست»

و واژه های آهنگین و زیبای دیگری آرام آرام به گفتار و نوشتار ما آمد، مردم دیگر« محصل. صاحب منصب. معلم. مدرسه ابتدایی. مدرسه متوسط. پارکه. سجل. احصائیه. تأمینات. مفتش . کمیسری. توقیف. حبس و ... و... و نمی گفتند، و بجای آن «دانش آموز. رفتگر. افسر. آموزگار. دبستان. دبیرستان. دادسرا. شناسنامه. آمار . آگاهی. بازرس. کلانتری. بازداشت. و زندان و ... و... و گفتند و بخوبی نشان داده می شد که پارسی گویان آنها را پسندیده اند.

نا گفته نگذارم که بسیاری دیگر از واژه های برگزیده شده ی « نخستین فرهنگستان» را مردم نپذیرفتند، و در بوته ی فراموشی افتاد. و انگیزه های چندی را برای آن می توان بر شمرد، که از چارچوب این گفتار بیرون است.

از سوی دیگر مردم خود نیز در کنار فرهنگستان دست به کار واژه سازی شدند. زیرا پارسی گویان، دارندگان و نگهبانان راستین زبان هستند و بر این پایه شایستگی آن را داشتند و دارند که برای جانشینی واژه های بیگانه، واژه بسازند.

می بایست واژه های ساخته شده از سوی مردم را (چنانچه نادرست و نارسا بود) بسامان و درست می کردند.

بهر روی: در اینجا نمونه هایی از ساخته خود مردم را می آورم، که نشانگر، روایی و رسایی این زبان در همگامی با دانشهای نو است:

« دوچرخه، سه چرخه، پلوپز، دیگ پز، آرام پز، خودکار، روان نویس، دمپایی، کمربند، خودنویس، فندک، دوربین، موچین، چراغ نفتی، چراغِ گردسوز، و...مانند اینها.

از سوی دیگر می بینیم که کارگر ایرانی هنگامی که نخستین بار ، با خود رو ( اتومبیل) روبرو می شود، برای بسیاری از بخش های آن بی آنکه فرهنگستانی باشد تا به یاری او برسد، واژه های: بالشتک، سگدست، برف پاک کن، دنده ، چرخ دنده، میل لنگ، فنر، پروانه، فرمان، یخ شکن و... و را می سازد.

پس از گذشت پنج سال، چون همانگونه که آمد، دگرگونی و خانه تکانی زبان پارسی از واژه های بیگانه، یک نیاز ملی بود، در سال 1325، فرهنگستان دوباره بُنیاد گذارده شد. زیرا مردم پی بردند که پدیده ی زبان تا چه پایه پُر ارزش است که گهگاه پلید اندیشان را دست آویختن به یک گویش محلی در پی جدا کردن بخشی از سرزمین ما، بر می آیند.

ولی هرج و مرجی که پس از شهریور بیست در ساختار کشوری پدید آمده بود، و سپس جُنبش ملی شدن نفت. پس آنگاه کودتای 28 اَمُرداد 1332 ، انگیزه ی آن شد که «در فرهنگستان» با اینکه یکسره تعطیل نشد، ولی بگفته ی برخی از دست اندرکاران ، از سال 1327 به خواب زمستانی فرو رود، تا اینکه در سال 1349 لایحه یی از سوی دولت به مجلس داده شد، که به پیروی از آن دگرگونی بزرگی در ساختار فرهنگستان پدید آمد و نام « فرهنگستان های ایران» به آن دادند و این، سازمانی بود که تنها یک بخش آن « فرهنگستان زبان ایران» نامیده شد، که کارش ویرایش زبان پارسی از واژه های بیگانه، ساختن جانشین های پارسی برای واژه های روا در

میان مردم، و ساختن واژه های نو برای کالاهایی از کشورهای دیگر بود که به سرزمین ما می آیند.

این سازمان با روش و ساختاری تازه ، در ساختمانی بزرگ کار خود را آغازید و دکتر صادق کیا، دستیار هنری مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ و هنر به سرپرستی آن گمارده شد. و بزرگمردانی چون. دکتر حسین گل گلاب، دکتر مقدم. دکتر بهرام فره وشی و... و... این دستگاه ملی و فرهنگی را پشتیبان شدند و چرخهای آن را گردانیدند.

فرهنگستان یاد شده برای گزینش واژه های شایسته بدینگونه سازمان داده شده:

برپا داشتن چند گروه در رشته های گوناگون مانند« گروه واژه گزینی کتابهای درسی». « گروه رسانه ها و انتشارات». «گروه پزشکی». «گروه مهندسی». «گروه اجتماعی» و... و... و هموندان هر گروه، دانشمندان و کاردانها و زبان شناسان همان رشته بودند که برای همان رشته ، واژه های پارسی جانشین برای واژه های بیگانه می ساختند.

فرهنگستان ماهنامه های ویژه یی داشت که واژه های پیشنهاد و پذیرفته شده در آن گروه ها را با نوشتن معناهای آنان را در آن ماهنامه ها چاپ می کرد از دیگر کارشناسان و دانشمندان نظر و پیشنهاد می خواست.

واژه نامه های دیگری نیز چاپ و پخش می کرد که به واژه های چند کاربردی ویژگی داشت( یعنی واژه هایی که موارد کاربردهای گوناگون، با معناهای گوناگون داشتند)

واژه نامه های موضوعی ( یعنی واژه هایی همتاهای دیگری هم دارند) گهگاه چاپ و پخش می کرد.

به بررسی گویش های محلی ایرانی مانند بلوچی، کُردی، لُری. خوانساری، کرمانی، ملایری، مازندرانی، گیلانی، خور آسانی و... و... نیز می پرداخت.

همچنین به بررسی در نوشته های پهلوی و زبان های باستانی میانی ایرانی می پرداخت و واژه هایی را که جانشین کردن شان دور از فهم مردم نبود، پیشنهاد می کرد.

واژه های پارسی را که در زبان های دیگر بکار می روند و به آنها راه یافته ولی در پارسی کنونی نمی رفتند پیدا می کرد، و آنها را نیز پیشنهاد می داد .

نویسنده ی این نوشتار در سال 1351 بدستور مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ و هنر ، از سوی « فرهنگستان زبان ایران» به همکاری فراخوانده شد. و این یکی از بهترین بخت های زندگی من که به هموندی گروه واژه گزینی کتابهای درسی در سازمان بزرگ فرهنگی در آمدم و هفته یی دو روز در کنار استادان برجسته و فرهیخته و دانشوری چون: دکتر حسین گل گلاب، دکتر مقدم، مراد اورنگ ، دکتر ناصر رحیمی و دکتر جهانشاهی و دکتر بهرام فره وشی می نشستم و از دریای بی کران دانش آنان سود می بردم .

آنچه که در خور نگرش است آن است که مهرداد پهلبد، هرگز نه مرا دیده بود و نه می شناخت. تنها با خواندن نوشته هایم در یکی – دو روزنامه در زمینه زبان پارسی و ریشه یابی واژه ها، دستور گزینش مرا به هموندی فرهنگستان زبان به صادق کیا سرپرست فرهنگستان داد. و این نشان می دهدکه در دستگاه پیشین نیز مردانی یافته می شدند که براستی دل در گرو گسترش و رویش زبان پارسی داشتند و از میان گمنامان کسانی را که در این زمینه کارکرده بودند و یا دلبستگی سخت به زبان نیایی خود داشتند بی آنکه کسی آنان را معرفی کند، پیدا می کردند و دستشان را می گرفتند و از میدان را برای شان می گشودند.

در اینجا شایسته می دانم که از مهرداد پهلبد وزیر فرهنگ و هنر پیشین به نیکی داد کنم.

با فرا رسیدن بهمن 1357 و گسیخته شدن شیرازه ی اجتماعی فرهنگی ایران« فرهنگستان زبان» نیز باز هم از کار باز ایستاد. و آخوندها، همه ی پژوهش پژوهندگان را در زیر زمینی روی هم ریختند که از میان رفت.

آنها گفتند زبان خدایی تنها زبان تازی است. زیرا زبان قرآن است. و در چندین نوشته، و حتا در یکی دو کتاب درسی نوشتند که پارسی گویان و سره پردازان نوکران اسرائیلند! و واژه های ناهنجار تازی مانند: مفسدفی الارض، یاغی ، محارب با خدا، مهدورالدم، طاغوت، قاصم الجبارین. تعزیر، ملحد، الحاد، و... و... و... در گفته ها و نوشته ها روا شد.

در همان زمان که فرهنگ دوستان و پارسی گویان نگران شده بودند که: « ای وای مشتی تازیگرای که جز دست آویختن به واژه های ناهنجار تازی کار دیگری نمی دانند، بر ما چیره شده اند، و بزودی زبان ما، زبان تازی خواهد شد، به آنها می گفتم: دل نگران نباشید. اینها از خودتان سمج تر نیستند. آنها دویست سیسد سال بر ما چیره بودند ولی نتوانستند زبان ما را دگرگون کنند. اینها نیز یا بزودی می روند، و یا در زیر غلتک زبان پارسی لِه می شوند.

امروز پس از گذشت بیش از بیست و چند سال( زمان نوشتن این جستار) می شنویم که در ایران دوباره فرهنگستان زبان ایران را بُنیاد گذارده اند، و دوباره جانشین کردن واژه های پارسی بجای واژه های بیگانه دارد روا می شود. امروز آنها که دل در گرو فرهنگ پویای ایرانی دارند، آخوند ها را ناگزیر کرده اند که با بُنیاد گذاری فرهنگستان زبان چند گام واپس نشینند.

این ایران دوستان، در زیر فشار همان تازی پردازان سرگرم کارند و پیوسته در کار ساختن و جانشین کردن واژه های پارسی بجای واژه های بیگانه اند. از آن میان:

هلیکوپتر= چرخ بال

کامپیوتر = رایانه (داده پرداز)

موس کامپیوتر= موش واره

مانور = رزمایش

فکس = دورنگار

اینترنت= تارنما

باجناق = هم داماد

و دهها و سد ها واژه های نو و زیبای دیگر.

سیمرغ زبان پارسی دوباره سر از خاکستر خود برداشته است و دارد بال می گشاید.

سخنی پیرامون پارسی گویی

و پارسی نویسی

«هومر آبرامیان»

ویل دورانت نویسنده ی نامدار آمریکایی در تاریخ تمدن می نویسد: شهریگری (= تمدن) هم کوششی است همگانی و هم پیشتازی(= رقابت)، پس شایسته است که مردمان، فرهنگ، زبان، آیین ها- تراز داری (=اقتصاد) - خُنیا (= موسیقی) و دیگر دستاوردهای فرهنگ و هنر خود را پاس بدارند.

زبان پیاله ی فرهنگ ملت ها است، نمی توان به پاسداری از فرهنگ ایران برخاست ولی پیاله ی فرهنگ ایران که زبان پارسی است را نادیده گرفت. نمی توان بدستاویز اینکه تنی چند از فرزانگان ایرانی اندیشه های فرزانشی خود را بزبان تازی نوشته اند از زیر بار خویشکاری شانه تهی کرد و پیاله ی فرهنگ خود را نادیده گرفت. اگر فرزانگان بلند پایه ما از روی ناگزیری بزبان تازی می گفتند و می نوشتند و گاه گرانمایه ترین اندیشه های فرزانی خود را در پیاله ی زبانزدهای قرانی می ریختند، این نباید دستاویزی بشود برای ما تا ما نیز چنین کنیم.

فردوسی بزرگ در گرماگرم تاراج ضحاک و افراسیاب های زمانه ی خود بپا خاست و زبان پارسی را از نابودی رهایی بخشید و درفش سربلندی مردم ایران را برافراشت و بدست دودمانهای پس از خود سپرد.

هنگامی که سخن از پارسی سره می گوییم، گروهی بی درنگ بالا بر می افرازند که: اگرچنین کنیم تکلیف حافظ و سعدی و مولوی چه می شود؟..

از گویندگان این سخن باید پرسید که اگر در اندیشه ی پاک سازی زبان خود نباشیم پس تکلیف فردوسی چه می شود؟...

آیا ارزش فردوسی کمتر از حافظ و سعدی و مولوی است؟.

در پاسخ این گروه باید گفت: بکار گیری زبان پارسی در گفتار و نوشتار نه تنها ما را با حافظ و سعدی بیگانه نمی سازد ونکه ما را به دریافت پیام آنان توانا تر می سازد .

فراموش نکنیم که حافظ و سعدی ایرانی تبار و پارسی زبان بودند و اگر گه گاه برای هم آوا کردن سروده ها ی خود ناگزیر برخی از واژه های تازی را بکار برده اند این نباید دستاویزی بشود برای ما تا از زیر بار خویشکاری بگریزیم و با ندانم کاریهای خود زبان پارسی را آنچنان به واژه های تازی و ترکی بیالاییم که حافظ و سعدی هم از دریافت آن ناتوان بمانند.

اگر به سروده های حافظ و سعدی و مولوی و خاقانی و منوچهری و دیگر سخن پردازان خوش پردازِ ایرانی بنگریم هزاران هزار واژه ی ناب پارسی را در سروده های آنان خواهیم یافت که ما امروزه از روی بی انگاری بجای آنها واژه های تازی را بکار می بریم، برای نمونه آنان گفته اند: چَنبَر، مانند:

این چَنبَر گردنده بدین گوی مُدَوَر

چون سرو سهی قد مرا کرد چو چَنبَر

ناصر خسرو


ولی ما امروز می گوییم دایره...

آنان گفته اند: کژ و مژ...

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مَژ می شد

وز حسرت او مُرده سد گلشن و کاشانه

دیوان شمس تبریزی


ولی ما به شیوه ی تازیان می گوییم کج ومج...

آنان گفته اند سُخن:

من بی دل و دستارم، در خانه ی خمارم

سد سینه سُخن دارم این شرح دهم یانِه

دیوان شمس تبریزی

ولی ما می گوییم حرف ...

آنان گفته اند: وَشتَن:

يارم ز در درآمد، وَشتَن کنيد، وَشتَن

اين خانه را ز وَشَتن، گُلشَن کنيد،گَلشَن

شاه قاسم انوار

ولی ما گوییم: رقصیدن..

آنان گفته اند: یَزَک :

ای سپاهت را ظفر لشگر کش و نصرت يَزَک

نی يقين بر طول و عرض لشگرت واقف نه شک

انوری

ولی ما به شیوه ترکان می گوییم: قراول...

اینها و سدها نمونه ی دیگر نشان می دهند که درد ما غم حافظ و سعدی نیست! درد ما تنبلی و گریز از زیر بار خویشکاری است، نه پاسداشت حافظ و سعدی! ما می خواهیم بدستاویز پاسداری از سروده های سعدی و حافظ و مولوی و عطار و دیگران، کار را بر خود آسان کنیم، وگرنه هر کسی می داند که سخن گفتن و نوشتن به پارسی نه تنها ما را از دریافت سروده های حافظ و سعدی دور نمی دارد ونکه پیاله ی فرهنگ ما را فراخ تر، و روان حافظ و سعدی را شادمان تر می کند.

اگر ایرانی به جای عطش بگوید تشنگی و بجای عفونت بگوید گندیدگی، بد بویی، چرکینی و بجای رقصیدن بگویدوَشتَن - بجای فاضلاب بگوید پَساب - بجای مَقولِه بگوید گُفتار - بجای قافیه بگوید پساوند - بجای جهالت بگوید کانایی، دبنگی، نادانی - بجای انسانیت بگوید مردم گری - بجای معیوب بگوید: آکمند، حافظ و سعدی نه تنها از او آزرده نخواهند شد ونکه سپاسمند او نیز خواهند بود .

گروهی دیگر بر این باورند که واژه های تازی پس از اینکه به زبان پارسی درآمدند و شناسنامه ایرانی گرفتند دیگر نباید بیگانه شمرده شوند!..

در پاسخ این گروه باید گفت: آری، برخی از واژه های تازی، ایرانی شده و شناسنامه ی ایرانی دارند، ولی اینگونه واژه ها در گفتار و نوشتار نباید در رده ی یکم و همپای واژه های ناب پارسی شمرده شوند، برای نمونه اگر چامه سرایی برای پساوند سازی ی سروده خود ناگزیر از بکار بردن واژه ی دایره شد می تواند آنرا بکار گیرد، ولی اگر چنین نیازی در کار نبود چرا باید دایرهی تازی چنبر ایرانی را از میدان بدر کند؟. چرا عقیم تازی باید جای نازا و سِتَروَن پارسی را بگیرد، چراشراب تازی (که حرام هم هست!) باید جای: می- باده- نبید- مُل - و آب رَز را بگیرد که نه تنها ناروا نیستند ونکه باده نوشی یکی از کهن ترین و خوش آیند ترین آیین های ایرانی در رزم و بزم است.

ما که در زبان پارسی واژه های: دستیازی- رُبایش- یازِش - به زورگیری - ربایش گری- دست اندازی و فروگیری را داریم، چرا باید واژه غصب تازی را به کار گیریم و اینهمه واژه های خوش آهنگ پارسی را از پیاله ی زبان خود دور بیاندازیم؟.

ما که واژه های: نیازمندی - تنگدستی- ناداری- بی چیزی - و مستمندی را در زبان خود داریم، چرا باید فاقۀ تازی را جایگزین اینهمه واژه های زیبای پارسی کنیم؟.

ما که واژه های: گوشه نشین- کناره گیر- تنها - پارسا - و پرهیزگار را در زبان خود داریم چه نیازی به معتکف تازیان داریم؟.

ما که: هَنداد خورشیدی و سامانه ی خورشیدی را داریم، چرا باید منظومۀ شمسی را از تازیان وام بستانیم و دو نام زیبای هَنداد خورشیدی و سامانه ی خورشیدی را دور بیاندازیم؟

برخی از واژه های تازی که به پارسی در آمده و جا خوش کرده اند می توانند شهروندان رَده دوم و سوم زبان پارسی شمرده شوند و تنها زمانی بکار گرفته شوند که یا برابر آنها در زبان پارسی نباشد، یا برای هم پساوندی و هم آوا ساختن واژه ها در سرایش چامه ها از آنها بهره برداری شود، نه اینکه آنها را شهروندان رده ی یکم بشماریم و برابرهای زیبای پارسی آنها را از پیاله ی زبان خود دور بریزیم.

گروهی دیگر پارسی گویی را یک جنبش ضد عرب می دانند .

در پاسخ این گروه باید گفت که بسیاری از عرب زبانان روزگار ما، مانند مردمان مصر– سوریه – عراق – اردن- فلستین– سودان و ... عرب نیستند، اینها زیر فشار تیغ خونریز تازیان، میان مرگِ همراه با خواری، یا پذیرش آیین و زبان تازیان، دومی را بر گزیدند و عرب زبان شدند، ما با این مردم ستمدیده نه تنها سر جنگ نداریم ونکه با آنان همدردی هم می کنیم.

روزی از حسنین هیکل فرزانه ی نامدار مصری پرسیدند: شما مردم مصر با آنهمه پیشینه درخشان فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؟ گفت: برای اینکه ما فردوسی نداشتیم!..

دیگر اینکه زبان عربی زبانی است توانا، ولی برای عرب زبانان نه برای ما ایرانیان که خود زبانی بسیار رساتر و توانا تر از آن داریم. آیا هرگز دیده اید که عربها بگونه یی با هم سخن بگویند که نیم بیشتر واژه هاشان پارسی باشد؟ و اگر چنین کنند، آیا می شود آنان را برای این کار ناشایست ستود؟!. اگر بکار بردن واژه های پارسی در زبان تازی برای عربها نا ستودنی است، چرا باید بکار بردن واژه های تازی در زبان پارسی برای ما روا باشد؟.

برای نشان دادن توانمندی و شیوایی زبان پارسی بخشی از نوشته ی استاد ذبیح الله صفا را از نسک گرانمایه ی حماسه سرایی در ایران وام می ستانیم تا با جابجا کردن واژه ها توانمندی زبان پارسی را نشان دهیم، استاد می نویسد:

« مقدمۀ مُجَلد اوّل ترجمۀ مول یکی از بهترین تحقیقاتی ست که راجع به شاهنامه و فردوسی و آثار حماسی ایرانی شده است و اغلب اطلاعاتی که مول اظهار کرده هنوز تازه و قابل استفاده و نقل است» .

اگر چهار نام: مول – شاهنامه – فردوسی و ایرانی را از سی واژه ای که در این گزاره بکار رفته اند کنار بگذاریم بیست و شش واژه بجا می ماند که چهارده تای آنها عربی است .

آیا می توان گفت که این گونه سخن گفتن و نوشتن برای آن است که ما دچار کمبودِ واژه هستیم؟ یا درد ما درد بی انگاری نسبت به زبان پارسی است؟

برای نشان دادن توانمندی زبان پارسی، همین گزاره را در پیاله ی زبان پارسی می ریزیم تا بی نیازی آنرا به واژه های بیگانه به نمایش بگذاریم:

«پیشگفتار پوشنه ی یکم برگردان مول یکی از بهترین پژوهش هایی است که در زمینه شناخت فردوسی و شاهنامه و دیگر رزمنامه های ایرانی شده است، بیشترین آگاهی هایی که مول بازنموده هنوز هم تازه و شایان بهره برداری و گفتگو است» .

در این جابجایی واژه های پیشگفتار بجای «مقدمه» – پوشنه بجای «مُجَلَد» –برگردان بجای« ترجمه» –پژوهش بجای «تحقیقات» –در زمینه بجای «راجع» – رزمنامه بجای«حماسه» –بیشترین بجای «اغلب» –آگاهی بجای «اطلاع» – باز نمود بجای «اظهار» –شایان بهره برداری و گفتگو بجای « قابل استفاده و نقل» بکار گرفته شدند و دیدیم که نه تنها نیازی به واژه های تازی نبود ونکه آنچه به پارسی گفته شد بسیار شیوا تر از آن بود که با واژه های تازی گفته شده بود .

نگاهی هم به نوشته ی سعدی می اندازیم تا با ریختن آن در پیاله ی پارسی سَرِه توانمندی و شیوایی این زبان را نشان دهیم:

«بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سُنبل و ضُمیران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید، گفتا طریق چیست؟ گفتم برای نِزهت ناظران و فُسحت حاظران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند.

حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریمُ اذا وعدَ وفا، فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بُستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه ی کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان المویدُ من السماء المنصورُ علی الاعداء عضدالدولِه القاهرهِ سراجُ الملت الباهرهِ جمالُ الانام مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابک العظم شاهنشاه المعظم مولی ملوکِ العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفرالدین ابی بکربن سعد ابن زنگی ادام اللهُ اقبالَهما و ضاعَفَ جلالَهُما جَعَل الی کلِّ خیرِ ماَلهما و بکرشمه و لطف خداوندی مطالعه فرماید. گلستان سعدی رویه ی 33 چاپ امیر کبیر تهران: 1366

اینک برگردان همین سخن به پارسی سَره:

بامدادان که رای بازگشت بر رای نشست چیره آمد، دیدمش دامنی گُل و ناز بویه {=ریحان} و سُنبل و سِپَرغَم {= ضُمیران} فراهم آورده و آهنگ شهرکرده، گفتم گل بُستان را چنانکه دانی پایندگی، و پیمان گلستان را تُوزِشی{= وفا} نباشد و فرزانگان گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید ، گفتا پس راه چیست؟ گفتم برای دلگشایی بینندگان و دلبازی باشندگان نامه ی گلستان توانم نوشت که باد خزان را بر برگ آن دست بیداد نباشد و گردش زمان خوشکامی بهارانه اش را به اندوه زدگی پاییزان دگرگون نکند.

همین که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم بیاویخت که: دهشمند چون پیمان کند به جای آورد، بخشی درهمان روز نوشته شد در باره ی همزیستی نیک، و آیین سخنوری، بگونه ای که گویندگان را به کار آید و نامه پردازان را شیوایش افزاید. به هر روی هنوز از گُل اندکی مانده بود که نامه ی گلستان به رسایی رسید و رسا آنگه شود به درستی که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه، سایه ی کردگار و پرتو مهر پروردگار، سربلند زمان، و پناه آسایش و روشنگر آسمانی، پیروز بر دشمنان، بازوی کشور ِسربلند، چراغ مردم دانا و شکوه آفریدگان و مایه ی سرافرازی اسلام، سَعد، پوربزرگ دستور شاهنشاه والا، سَروَر پادشاهان تازی و جز تازی، فرمانروای خشکی و دریا، جانشین سرزمین سلیمان مظفرالدین ابی بکر فرزند پور زنگی که بخت بلندش دنباله یابد و شکوهمندی اش دو برابر گردد به کرشمه ی مهر خداوندی بر رسی فرماید.

اینک می پرسم اینگونه گفتن و نوشتن برازنده ی فرزندان فردوسی است، یا آنگونه گفتن و نوشتن؟.

نگاهی هم به دو برگردان گوناگون از پیشگفتار برزویه ی پزشک در گرامی نامه ی کلیله و دمنه می اندازیم تا برتری زبان پارسیِ سره را به نمایش بگذاریم، نخست از برگردان استاد عبدالعظیم قریب چاپ برادران علمی رویه ی 56

{...خاصه در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی بتراجع نهاده است و همت مردمان از تقدیم حَسَنات قاصِر گشته با آنچه مَلِکِ عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادتِ ذات و یمن نقیبتِ و رجاهتِ عَقل و ثبات رای و علو هِمَت و کمال مُقدَرَت و صِدق لَهجَت و شمول عدل و رأفت و افاضت جود وسخاوت و اشاعت حِلم و مُحبت و علم و احترام علماء و اختیار حکمتِ و اصطناع حکماء و مالیدن جباران و تربیت خدمتکاران و قمع ظالمان و تقویت مظلومان حاصل است. می بینیم که کارهای زمانه میل بادبار دارد و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی و افعال ستوده و اقوال پسندیده مدروس گشته و راه راست بسته و طریق ضلالت گشاده و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب و لوم و دنائت مستولی و کرم و مروت متواری و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی و نیک مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم و مکر و خدیعت بیدار، وفا و حُریَت در خواب و دروغ موثر و مثکر و راستی مهجور و مردود و حق منهزم و باطل مظفر و متابعت هوا سنتی متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد و طریقتی مشروع و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب و عالم غدارِ و زاهد مکار بدین معانی شادمان و بحصول این ابواب تازه روی و خندان ...

اینک همین گفتار به پارسی سره:

در این روزگار تیره که دهش و بزرگواری مردمان روبه کاهش نهاده است و فروزه های نیک مانند خُجَستگی نهاد و برتری خِرَد- استواری رای– جوانمردی- راستی در سخن- گسترش داد- مهربانی- دستگیری- بخشش- خویشتن داری- دانش دوستی- گرامیداشتِ دانشمندان- گُزینِش فرزانگی و فرزانگان- زبون سازی بیدادگران و پرورش کارگزاران و پشتیبانی از ستمدیدگان به فراموشی سپرده شده است! کردار ستوده و خوی پسندیده کهنه گشته است، راست راه بسته و کژ راه گشاده، دادگری ناپیدا و بیداد گری هویدا است. دانش بدور افتاده است و نادانی خواستار بسیار دارد! پستی و فرومایگی بر همه فرمانروا گشته و بخشایش و جوانمردی گریزان! دوستی ها سُست و دشمنی ها نیرومند گشته است، نیکمردان رنجور و خوارند و بد کاران آسوده و گرامی، نیرنگ بیدار است و پیمانداری و نیک منشی در خواب، دروغ هنایده و پر بار است و راستی از یاد رفته و دور افتاده، هوده گریخته است و بیهوده پیروز، پیروی از خواهش های تن خویی پسندیده است و بی ارزش گردانیدن دستور های خرد روشی ستودنی، ستمدیده ی بیگناه پست شده است و ستمگر گناهکار گرامی! آز چیره است و خرسندی در شکست، جهان فریبکار با این نهاد ها شاد است و با گشایش این درها تازه روی و خندان...

گروه دیگری می گویند : « یک زبان هنگامی توانمند می شود که دروازه های خود را به روی واژه های بیگانه بگشاید و با پذیرش آنها بر دارِش و توانمندی خود بیفزاید و در این راستا زبان انگلیسی را نمونه می آورند که با پذیرش سدها هزار واژه از زبانهای بیگانه بر توانمندی خود افزوده است. » .

این سخن درست است، بی شک همانگونه که فرهنگ یک مردم در برخورد با فرهنگهای دیگر تر و تازه و جوان و بُرنا می شود، زبان نیز باید این ویژه گی را داشته باشد تا بتواند در چرخه ی نا ایستای زمان پویش خود را پی بگیرد، واین چیزی است که نیاکان ما از دیر زمان دریافته و در راستای آن کوشیده اند، نمونه های زیر نشان دهنده ی کوششهای ارجمند آنها است :

واژه ی دبیره به چم نگارش یا (خط) از زبان بابلی به زبان پارسی در آمده و شناسنامه ی پارسی گرفته است. این واژه در سنگنبشته های هخامنشی به گونه ی دیپی دیده می شود. داریوش بزرگ در سنگ نبشته ی بیستون می نویسد:

« تو که زین پس این « دیپی » بخوانی کرده ی من ترا باور شود آنرا دروغ مپندار» .

باز می گوید: « با خواست اَهورَه مزدا مرا کرده های دیگری است که در این دیپی نوشته نشد، از این روی نوشته نشد که آنکه این دیپی پس از این بخواند او را کرده من گزاف ننماید» .

این واژه سپس تر به دبیره دگرگون شد و همکردهای بسیار مانند: دبستان - دبیرستان - ادبستان و دبیرخانه از آن ساخته شد و بگونه یی دیگر در واژه های دبیر - دیبا - دیباچه و دیوان بجای ماند.

این یگانه واژه یی نیست که از سرزمین میانرودان به ایران رسیده و شناسنامه «پارسی» گرفته است، بسیاری دیگر از اینگونه واژه ها دیر زمانی است که از زبانهای سومری - اکدی - بابلی - آرامی و سُریانی به ایران رسیده و در پیاله زبان پارسی جا خوش کرده اند مانند واژه سومری بوریا و واژه ی اکدی تنور و واژه ی آرامی یلدا و بسیاری واژه های دیگر، همچنانکه بسیاری از واژه های یونانی و ترکی هم به زبان پارسی در آمده و بر دامنه ی آن افزوده اند مانند واژه ی دفتر که برآمده از دیفتر یونانی و به چم پوست است { نام بیماری دیفتری هم از همین ریشه است} و همچنین واژه های دِرهم و دینار و کالبد و دیهیم و استوره و جز اینها که تاکنون در زبان پارسی بجا مانده همه از زبان یونانی آمده اند، و همچنین واژه های آقا –آلاچیق – اتابک - اتراق - اجاق – اخته – اردو ... و جز اینها که از زبان ترکی به زبان پارسی درآمده و بر گنجایش زبان ما افزوده اند .

بی گمان یکی از شوند های رسایی و شیوایی زبان پارسی در همین داده ها و گرفته هاست. این زبان اگر چه امروز پارسی گفته می شود ولی وارون آنچه که برخی می گمانند و گاه آنرا نشان نژاد پرستی پارس ها می شمارند تار و پودش در پارس و بدست پارس ها بافته نشده ونکه همه ی مردم ایرانزمین، از خراسان بزرگ گرفته با زبان پهلوی و گویشهای سغدی و ختنی تا «کردستان و آذرآبادگان و همدان» با گویشهای مادی و«خوزستان و لُرستان (پشتکوه) و کوههای بختیاری» با گویشهای ایلامی و واژه های بیگانه مانند:

سومری - بابلی – اکدی و یونانی هم در ساخت و بافت این زبان دل نشین دست داشته و آنرا به شیوایی و رسایی رسانیده اند، و هم امروز نیز هزاران واژه از زبانهای لاتین و انگلیسی و فرانسوی و روسی مانند سماور – رادیو– تلویزیون – کامپیوتر– اتومبیل- ترن – ترمینال – دموکراسی – فاشیسم – سوسیالیزم - سکولاریسم - مدرنیزم ... و جز اینها به زبان پارسی راه یافته و جا خوش کرده اند و کسی در اندیشه ی جدا سازی آنان نیست!. پس جا دارد پرسیده شود که اینهمه گفتگو برای چیست ؟ چرا واژه های یونانی و سومری و اکدی و آرامی و فرانسوی و روسی و جز اینها به آسانی پذیرفته می شوند ولی در برابر واژه های تازی گاه با واکُنشهای تند و تیز روبرو می شویم؟ .

پاسخ این پرسش را در دو زمینه می توان یافت، نخست اینکه نا همسانی بسیار هست میان آن چیز که خود بر می گزینیم و آن چیز که به زور بر ما پذیرانده می شود.

زن جوانی که همسرش را خود بر می گزیند با زن دیگری که به زور به همسری مرد فرومایه یی داده می شود هرگز برابر نیستند .

ما واژه ی سماور را نداشتیم آنرا از زبان روسی گرفتیم و برزبان خود افزودیم، به همانگونه واژه های دبیر - دفتر - تنور - و بوریا را از سومریها و بابلیها و یونانیها و اکدیها... و رادیو - تلفن - تلویزیون - اتومبیل ترن و کامپیوتر و جز اینها را از لاتین و دیگر زبانهای اروپایی وام ستاندیم و به آنها شناسنامه ی ایرانی بخشیدیم، اینها را هیچ کس بزور شمشیر برزبان ما نکاشت و با خون نیاکانمان آبیاری نکرد. هیچ یک از این مردم برای پذیراندن زبان و آیین خود آسیاب هامان را با خون زنان و مردان و کودکانمان بکار نیانداختند... هیچ کدام پسر بچه هایمان را اخته نکردند و بنام غلام بچه با آنها نیامیختند.. هیچیکدام به زنان و دختران ایرانی دستیازی نکردند و پس از کامجویی در بازارهای برده فروشان جهان به روسپی گری نفروختند... هیچکدام بگناه پارسی گویی زبان از دهان ایرانیان بیرون نکشیدند و بر سر درختان نیاویختند... هیچ کدام از آنها کودکان دانشمندان ایرانی را در دیگها نپختند و گوشتشان را بخورد پدرانشان ندادند... هیچکدام با سرهای بریده ی ایرانیان پایه های دیگ نساختند و ایرانی را خوار نشمردند و وادار به پذیرش دین و آیین و زبان خود نکردند، هیچکدام بزور تازیانه و تیغ ما را به خاکساری در برابر خود وا نداشتند و نیم خورده های گندیده ی خود را بخورد ما ندادند!.. ولی تازیان اینهمه را کردند و بسیار بدتر از اینهمه را کردند، نامک سراها ها و نسک ها و نسک خانه های ما را سوزاندند و به رودخانه ها ریختند تا کتاب خود را جایگزین نبیگ ایرانی کنند.. چرا ما باید واژه ی کتاب را بجای کتاب سلاطین نامید که ما چنین می کنیم، فردوسی که زنده کننده ی زبان پارسی است واژه ی نامه را بجای کتاب، شاه را بجای سلطان بکار برد ما نیز اگر خود را فرزندان فردوسی می دانیم باید چنین کنیم .

از سوی دیگر پذیرفتن یک واژه ی بیگانه برای افزودن بر توانمندی آن زبان است نه برای جایگزین کردن آن واژه بجای واژه های خودی، و این چیزی است که با اندوه بسیار باید گفت که سخن سرایان نامدار ما از دیر زمان تا به امروز کرده اند و هنوز هم می کنند تا آنجا که واژه های تازی جا را برای واژه های ایرانی تنگ کرده و در بسیاری از زمینه ها واژه های ایرانی را یکسره از میدان بدر کرده اند .

بشود که سخنوران و سخن سرایان ایرانی زبان پارسی را که پیاله ی فرهنگ ایران است پاس بدارند و در گفتار و نوشتار خود بجای لغاط تازی، واژه های دل انگیز ایرانی را بکار گیرند...

بشود که در آینده دفترهای آموزشی دوره های دبستانی و دبیرستانی یکسره بزبان پارسی آراسته گردند..

بشود که ایرانی به ارزش های فرهنگ خودی آراسته گردد . ایدون باد و ایدون تر باد .



پیشگفتاری بر:

« فرهنگ واژه های تازی به پارسی»

« دکتر کورش آریامنش»

از هنگامی که تازیان از دل بیابانهای خشک و پُر از تبهکاری به کشوری آباد و آزاد چون ایرانزمین تاختند، سوای کُشتار و چاپیدن ها و ویرانی هایی که ببار آوردند و سدها هزار دفتر گرانبها و نسک خانه ها را به آتش کشیدند و مردان را هزار هزار کُشتند و زنان آزاده ی ایران را به بردگی بردند و با زور با آنان تن آمیزی کردند، و سپس بر سر بازارهای جهان به روسپی گری فروختند، واژه های تازی را نیز در گفتار و نوشتار ما سرازیر کردند و زبان پارسی را آنچنان بهم ریختند که اگر سخن سرای ایران پرستی چون فردوسی توسی از دل تاریکیها، دلاورانه بپا نمی خاست و با شور ایران پرستی که داشت، زبان را از لجنزار تازش زبان تازی رهایی نمی بخشید، امروز نشانی از زبان پارسی برجای نمانده بود و ایرانیان نیز همانند کشورهای مصر، عراق( اراک) تونس، الجزیره، اُردُن، مراکش، لبنان، سوریه، سودان ... به زبان تازی سخن می گفتند و می نوشتند.

بدا که فرزانگان ایرانی، کار آن مرد بزرگ و فرهمَند را پی نگرفتند و تنی چند از فرزانگان ایرانی خود تا گلوگاه در گرداب زبان تازی فرو شدند و آن را نشانه ی دانش و بینش و خردمندی شمردند. پی آیند بی ارزش شمردن ارزش های فرهنگ ایرانشهری از سوی این دسته از فرزانگان ایرانی، آلودگی شرم آوری است که امروزه در گفتار و نوشتار ما رخ نشان می دهد.

در گفتگوهای روزانه، از هر ده واژه، هشت تای آن به تازی است. ساده ترین گفتار با واژه های تازی آغاز می شوند. هنگامی که دو ایرانی به هم می رسند از بیخ گلو به یکدیگر" سلام علیکم" و "علیکمُ سلام" می گویند و ده ها واژه ی همکرد و در هم آمیخته ی تازی مانند: نعوذ بالله- استغفرالله- العیاذ بالله – الحق والإنصاف- معاذ الله- بارک الله- انشاء الله- ماشاء الله... بر زبان می آورند و نمی دانند که با این شیوه ی سخن گفتن، چه آسیب دردناکی بر پیکره ی زبان پارسی، و در پی آن، بر مَنِش و آزادگی ایران و ایرانی، و شکوه و سر فرازیش فرود می آورند.

نوشتارها، گاه بدتر و زشت تر از گفتار هاست . آنچه در گفتار از مغز و اندیشه به دور می افتد ، در نوشتار به کار گرفته می شود. هنوز هم کم نیستند پشت به میهن کرده هایی که بکار گیری واژه های تازی را نشان دانش و بینش و سرفرازی می دانند.

با نگاهی گذرا به نامه های آموزشی کشور، ژرفای از خویشتن بیگانگی ایرانیان را به روشنی می توان دید:

حساب - هندسه - هندسه فضایی – ریاضیات- جبر- مثلثات- علوم طبیعی -علوم ریاضی- فیزیک- شیمی – جغرافی –قرآن- شرعیات- عربی -خط –انشا- املا- ادبیات( افزون نادرست) علم الاشیاء- تعلیمات دینی...

براستی کدام یک از این برنامها «پارسی» و شایسته فرزندان فردوسی است.

دستور زبان پارسی که باید از هرگونه آلودگی بدور باشد، و همچنان که از نامش پیداست باید از «پارسی» و «دستور» آن سخن بگوید، یکسره از واژه های پارسی تهی است.

در دانشکده یی که برای آموختن «فرهنگ و ادب ایران» واژه های «پارسی» باید دستمایه های بُنیادین آموزش دهندگان باشند، کمتر نشانی از اینگونه واژه ها به چشم می خورد.

آموزش دیدگان رشته ی «ادب و فرهنگ» دانشکده هایی که نامشان هم نادرست است(ادب پارسی است، نباید با «ات» تازی افزوده شود) و باید ادب و فرهنگ ایران را در سراسر کشور به نو باوگان بیاموزانند، جز به تازی نمی گویند و نمی نویسند، و اگر به واژه یی نا آشنا در سروده ی فردوسی بر خوردند، چمِ تازی آنرا برای دانش آموزان گزارش می کنند.

در دیگر دانشکده ها، واژه های تازی غوغا می کنند. نه تنها مردم کوچه و بازار، ونکه آموزش دیدگان رده ی بالای کشور، و دانشجویان رشته ی غانون هم نه گویش واژه های زیر را بدرستی می دانند و نه چم آنها را:

مجنی علیه( زیان دیده) (که به ده ها گونه می توان خواند) - مُتعه- طلاق بائن- طلاق خلع- طلاق مبارات- طلاق رجعی...

گاه زشت ترین واژه های تازی را در بهترین و شیرین ترین زمانها بر زبان ایرانی می‌گذارند، و زن و مرد ایرانی بی آنکه چِم دشنام گونه ی واژه را بدانند آن را بر زبان می آورند. برای نمونه واژه ی" نکاح" (در چم گا...) به هنگام زناشویی، زن و شوهر جوان بخواست آخوند آنرا توتی‌وار برزبان خود روان می کنند.

نام دسته یی از دانشکده ها به تازی، آنهم به گونه‌ی نادرست برگزیده شده است مانند: حقوق و علوم سیاسی- علوم اقتصادی- ادبیات(ادب پارسی است نباید با «ات » تازی افزوده گردد) - علوم اجتماعی- علم و صنعت- مؤسسه مطالعات و روابط بین المللی- موسسه تحقیقات و علوم اجتماعی- علوم ریاضی- الهیات- (معقول و منقول)...

فرنامهای زیر را از یکی از دفترهای ارزشمند یکی از استادان بسیار دانشمند و گرانمایه ی رشته ی ادب پارسی برداشته ایم تا ژرفای از خود بیگانی فرزانگان ایرانی را بنگریم؟

« دوره ی ظلم و اعتساف- پریشانی امور و تبدیل رسوم و آداب- فساد اخلاق- عصبیت های محلی- مشاجرات مذهبی- تسلط علمای دینی- اختلافات مذهبی و شعر - وضع فرق شیعه - شیعه امامیه - اثنی عشریه - غزوات- مراکز تعلیم- مدارس نظامیه- علوم شرعی- علم القرائة- علم تفسیر- علم حدیث - علم فقه - علم کلام - علوم عقلی - انحطاط علوم در تمدن اسلامی - مخالفت با علوم عقلی - علم لغت - صرف و نحو - علوم بلاغی - وضع اجتماعی از آغاز تسلط سلاجقه تا حمله مغول.

بجز واژه های «پریشانی» و «آغاز» و واتهای (ی-و- از ) همه تازی هستند، اینگونه فرنامه چه پیوندی با ایران و فرهنگ ایران دارند؟.

چند فراز از این دفترِ پر ارزش را «که پژوهشی بُنیادین و ستایش آمیز است»، بی آنکه خواسته باشیم بخشی ویژه را برگزینیم در زیر می آوریم تا چگونگی پارسی نویسی استادان که در بینشمندی آنان کمترین گمان نمی‌رود روشن شود. واژه های تازی همه درشت نوشته شده اند و واژه های پارسی که شمارشان بسیار اندک است، و یا وات های پیوندی مانند «و» و «ی» به گونه‌ ی ساده نوشته شدند تا تازش واژه های تازی را در این نوشته ی ارزشمند دریابیم:


رویه 271 تاریخ ادبیات:

« انحطاط علوم عقلی در تمدن اسلامی: با توجه به وضع سیاسی و اجتماعی این دوره و قدرتی که علمای دینی یافته بودند و تعصب شدید فقها و علما و سلاطین و امرا و رجال در عقاید مذهبی خود ضعف علوم عقلی معلوم و آشکار است. علمای مذهبی خاصه علمای سُنت و حدیث و معتقدان به ظواهر احکام و آیات در میان مسلمانان قوت یافتند و به پیروی از همفکران سابق خود هرگونه بحث و استدلال و توسل به عقل را برای حل معضلات دینی زائد و مقرون به جسارت دانستند و از آن جمله بود علوم فلسفی و حکمی از آغاز امر در میان مؤمنین با بی میلی و کراهت مواجه شده بود.

رویه 27 همین دفتر:

زیانهایی که پیشگیری از بحث نظر و اعتقاد به تسلیم و تقلید بر اندیشه بحاث مسلمین که تازه در حال تکّون و ترقی بود وارد آورد بی‌شمار و از همه آنها سخت تر آن است که با ظهور این دسته در میان مسلمانان، مخالفت با علم و علما و عناد با تأمل و تدّبر در امور علمی و مبارزه با تحقیق در حقایق و نقد آراء علمای سلف آغاز شد زیرا طبیعت محدثین متوجه به وقوف در برابر نصوص و احترام آنها و محدود کردن دایره عقل و احترام روایت به حد اعلی و منحصر ساختن بحثها در حدود الفاظ است. این امور سبب عمده ضعفِ تفکر و تفضل نقل بر عقل و تقلید بدون اجتهاد و تمسک به نصوص بدون تعمق در مقاصد آن و بغض و کراهیت نسبت به فلسفه و اجزاء آن و در آوردن متفکران در شمار ملحدین و زنادقه گردید... به همین سبب عالمی که از نصوص دینی و لغوی مطالب بسیار در حفظ داشت بر عالمی که قلیل الحفظ و کثیر التفکر بود رجحان یافت و اکرام محدث و فقیه و مفسر بر بزرگداشت فیلسوف و متفکر فزونی یافت.

سخن را کوتاه کنیم و بدانیم که:

اگر امروز واژه های تازی به فراوانی بر زبان ایرانیان روان می شوند، نشانه ی آن است که بسیاری از واژه های پارسی از یاد رفته اند، این بیگانگی با واژه های پارسی ، بسیار ننگین و شرم آور است، کسی که در خانه ی خویش، زبان خود را از یاد ببرد و به زبان بیگانه، به ویژه به زبان دشمن تبهکار و خونریزش سخن بگوید، از خود و فرهنگِ نیاکان خود دور افتاده است، چنین کسی اگر چه در ایران چشم به جهان گشوده است، ولی هیچ نشانی از ایرانی بودن ندارد.

اگر هر ایرانی بداند که با از دست دادن زبان ملی، به نوکری بیگانه تن سپرده است، به خود خواهد آمد و در زنده کردن آن خواهد کوشید. هر کس مهری از سرزمین مهر و اهورا در دل و شوری از فرهنگ سرشارش بسر دارد، بی گمان در پالایش زبان خود از هرگونه آلودگی و آمیختگی با واژه های بیگانه خواهد کوشید و آنها را به دور خواهد ریخت و به واژه های زیبا و شیوا و رسای پارسی سخن خواهد گفت و خواهد نوشت.

تا کی باید واژه های خشن و درشتناک «مرزبان نامه» و «کلیله و دمنه» و «چهار مقاله عروضی سمرکندی» و ... را بنام ادب و فرهنگ ایران در مغز نوجوانان و جوانان فرو کرد ؟ چرا نباید همه ی اینگونه بُنمایه ها را به زبان ساده و شیوا و بی‌پیرایه که همه کس توان دریافت درونمایه ی آنها را داشته باشد در آورد؟

کسی از خود نمی پرسد که ماشین تحریر چه پیوندی با زبان پارسی دارد؟ وزارت پست و تلگراف کدام واژه اش ایرانی است؟ اداره رادیو و تلویزیون کجایش پارسی یا ایرانی است؟ وزارت علوم و موسسات عالی - وزارت معارف - صنایع مستظرفه - وزارت صنایع و معادن- وزارت امور اجتماعی- بانک ملی- بانک مرکزی- اداره ملزومات- لوازم التحریر و دهها نمونه ی دیگر با کدامیک از واژه های پارسی ساخته شده اند؟ آیا زبان پارسی برای ساختن برابرهای آنها ناتوان است؟

میرزا آغاخان کرمانی در نامه‌یی به جلال الدوله می‌نویسد:

« زبان فارسی که تازیان به آن تاخته اند شاهزاده یی را ماند که راهزنان او را در راهی لخت کرده و پوشاک زیبا و گرانبهایش را با شکنجه و آزار از تنش در آورده و تن پوش چرکین خود را بر او بپوشانده اند. هنگامی که این شاهزاده به شهر می رسد و مردم او را باز می شناسند، هر اندازه می کوشند تن پوش ناپاک را از تن او بر کنند و او را به شایستگی گذشته‌اش بازگردانند، شاهزاده ی خود باخته و خویشتن از دست داده تن در نمی دهد، ایستادگی می‌کند و همچنان پای می‌فشارد که در همان جامه ی آلوده و چرکین بماند و از اینکه دزدان بیابانی دار و ندارش را دزدیده و او را به ریخت خود در آورده اند بخود می بالد!

باید بدانیم:

در زبان پارسی با پسوند ها و پیشوندها و با در هم کردن واژه‌ها (هم کرد)، می‌توان سدها واژه ی ناب و زیبا ساخت، مانند:

الف: تنها از واژه ی «دانستن» می‌توان ده ها واژه ی زیر را آفرید:

دانش- دانا- دانایی- دارنده- دانشور – دانشگری- دانشکده – دانشمند- دانشسرا- دانشگاه - دانش آموز- دانش آموزی- دانشجو- دانش آباد- دانسته – دانستنی- دانستنیها- دانادل - دانشپذیر- دانشنامه- دانش نیوش- دانشومند-دانشی- دانشیار- همه دان- نیک دان- با دانش- بی دانش- کم دان- بهدان- نیک دان....

ب: تنها با «و» و «ی» و «ا» و «ش» می‌توان بهترین واژه‌ها را درست کرد مانند:

اخمو – هالو- بانو- جیغو- سیبیلو- کرمو- گردو- گیسو... خودی خونی- آموزشی- دفتری- یاری- یاوری- بردباری – کاری… بینا- سازش- کاهش – دهش- بخشش- بینش- دانش- بارش- روش...

پ: با «هم» و «سر» ده ها واژه می توان ساخت:

هماوا- همبسته- همدل- همراه- هموند- هم پیوند- هم آهنگ … سرسام- سر شکسته- سردمدار- سردرختی- سردبیری- سر راه...

ت: گاه چند وات یا چند واژه را میتوان با هم پیوند داد و از هم کرد آنها یک واژه ی شیوا و رسا و دلپذیر درست کرد که گاه تا شش و هفت وات و واژه در هم آمیخته می‌شوند بی‌آنکه بر زبان و گوش و مغز سنگینی کنند مانند:

جهان گشایی(جه+ان+گشای+ی) - نوشت افزار فروشی (نوشت+افزار+فروش+ی) – زشتکرداری(زشت+ کرد+ار+ی)

نیکورفتاری(نیک+و+رفت+ار+ی)رودربایستی(رو+در+بای+است+ی) مهمانخانه داری(مه+مان+خانه+دار+ی) نمایشنامه‌نویسی(نما+ی+ش+نام+ه+نویس+ی) ...

ج: گاه با چند واژه می توان کارواژه درست کرد مانند:

بیزار بودن - روی گردانیدن- دست از کار کشیدن- روی خوش نشان ندادن- روی در هم کشیدن- بدرفتاری کردن- خوشگذرانی کردن- خوشامد گفتن- درد در دل پیچیدن- بدخواه بودن- سر درآوردن....

چ: گاه چندین پسوند را می‌توان در هم آمیخت و واژه‌یی زیبا ساخت، مانند:

آسیابانی(آس+ پسوندهای آ+بان+ی)– آرایشگاهی (آرای+پسوندهای ش+گاه+ی) – دامداری(دام+پسوندهای دار+ی) پژوهشگری(پژه+پسوندهای ش+گر+ی) ...

خ: گاه می توان چند پیشوند و پسوند را با واژه در هم آمیخت و یک واژه زیبا آفرید مانند:

سر آسیابانی- سر پاسبانی- سر دادوری- سرفرازی- فر نشینی- فرنامی- فرتابی- بازتابی- همبستگی...

واژه های پارسیِ تازی شده

واژه هایی که از زبان پارسی به تازی رفته و پس از دستکاریهای بد فرجام به پارسی برگشته اند

تازيان پس از یورش به ایرانزمین بسياری از واژه های پارسی را به زبان خود برده و پس از دستكاری و ساختن واژه های نو از آنها به ما برگردانده اند . اين كار بیشتر به دست ايرانيان تازی پرست و تازی نویس انجام گرفت و آسیبی بزرگ بر زبان پارسی فرود آورد بگونه ای که امروزه شناخت بیخ و بُن بسیاری از اینگونه واژه ها کاری است بسیار دشوار و گاه ناشدنی.

پژوهش كوچك ما شُماری چند از اين واژه ها را نشان ميدهد. اميد است كه اين پژوهش بدستیاری فرزانگان ایرانی ، بویژه جوانان دانش پژوه که می خواهند خود را از بند استعمار ننگین هزار و چهارسد ساله ی عرب رهایی بخشند پی گرفته شود و جوانان پژوهشگر بتوانند با ژرف نگری بیشتری ريشه ی بسیاری از ديگر واژه هايی را كه از ديد ما به دور افتاده اند بيابند و به گفتار و نوشتار پارسی زبانان هنجار بهتری بخشند.

در اینجا برخی از اینگونه واژه های دستکاری شده و برابرها ی آنها را نشان می دهیم:

آشوب: از اين واژه ی پارسی، واژه های زير در تازی ساخته شده است كه در پارسی به كار مي روند :

1 – اشائب: گروه های درهم ريخته از چند تيره ، آميخته ها .

2 – شائبه: چرك، آلودگی ، ناپاكی ، درهم ريخته ، ناسَرِه ، شلوغ ، غَش دار ، گمانِ نادُرُست ، آميزش .

3 – مَشوُب: آشفته، پريشان، درهم ، به هم خورده، آميزه ، درهم شده ، آميخته، آمیخته شده، آغُشته، آلوده.

ادب و اديب: اين واژه ی پارسی از ريشه [ديپی] گرفته شده و ريشه بسياری از واژه های پارسی مانند: دبير– دبيره – دبيرستان – دبستان - ادبستان. دیبا و دیباچه است . چم واژه [ادب] فرهيختگی – دانش – فرهنگ – هنر – پاس – ارج – آزرم – رسم – آيين – روش – منش – شيوه – نهاد مي باشد .

سه واژه ی [آداب – ادبيات – اَدَبا] هر سه نادرست اند زيرا برابر دستور زبان تازی افزون شده اند و بايد به پارسی برگردانده و: ادب ها – ادبی ها – اديبان نوشته شوند.

واژه های ساخته شده از [ادب] در زبان تازی كه در پارسی به كار می روند چنين اند :

1 – تاديب: ادب كردن . پرورش دادن . فرهَنجه كردن . آموختن . پَرهيختَن . ياد دادن . آگاهاندن . نِكوهش . سرزنش . بازخواست . گوشمالي . آموزش .

2 – مؤدب: ادبمند . با ادب . با فرهنگ . فرهيخته . پرورش ديده . پرورش يافته . آموخته.

3- مؤدبانه: ادبمندانه . با ادب . با فرهيختگی . فرهيختانه .

بَرق: [بَرغ] ريشه اش [وَرغ و وَراغ] و در زبان دَري [بَرخ] مي باشد . اين واژه در چم : فروغ – روشنایی – تابش – زبانه آتش و درخشش و رخشندگی است . نوشتن آن با [قاف تازی] نادرست است و بايد با [غين]نوشته شود .

از واژه [بَرغ ] دو واژه [بارِقِه و بَراق] را داريم كه در پارسی فراوان به كار می روند و نادرست اند.

بارِقِه: برغدار . درخشنده . آذرخش . فروغ . پرتو . فروزاني . درخشش . آذرخشی . روشنايی . رخشانی .

بَرّاق: روشن . پر فروغ . درخشان . پر برغ . پر درخشش . پُر پرتو . برغين . برغ زن. تابان . رخشان . روشن .

بلور: از اين واژه پارسی به تازی واژه های زير ساخته شده اند كه در پارسی به كار می روند و بايد از آن ها دوری كرد و چم آن ها را كه در زير مي آيد به كار برد .