هر آنچه خدا پيش ميآورد
آنچه لذت می بخشد، الزاما نیک نیست و نیز آنچه ناخوشایند است یا دردناک، همیشه بد نیست. نه این را بطلب و نه از آن دیگری روی گردان. از هر آنچه خداوند پیش می آورد خرسند باش. هر آنچه برای ما بخواهد، بیماری یا سختی، فقر یا درد، بدنامی یا فلاکت همه برای ما بهترین است.
«جی.پی.وسوانی»
من به رودی مانم، می روم تا که به دريا برسم من خزان را ديدم؛ با پيامی بر لب که به نزد گل سرخی می برد من در آن نزديکی، يک کبوتر ديدم که هنوز منتظر آمدن جفتش بود کودکی را ديدم؛ روی يک تخته سنگ می نوشت:«آسمان مال من است.» من به راهم ديدم، گور سردی که بر آن دختری خم شده بود و قصه می گفت ز شبهای فراق. من شبی را ديدم، پر از روشنی اما به يک روزنه می برد هجوم من صدايی ديدم،گم شده بود در آن سوی فضا. من پسرکی را ديدم آب می خورد از آبشخور اسب من کلاغی ديدم،که ميان همه بودن ها چشم بر نان يتيمی داشت و به آگاهی من می خنديد.... من نديدم که کسی، دست نوازش بکشد بر سر کودک شرم. من نديدم که کسی، روی ادراک فضا راه رود من نديدم که کسی، دست در آب کند قلب خود را شويد. من نديدم که کسی پاکيزگی و پاکی دهد عاشقی را بچشد، سادگی را فهمد من فقط می دانم من به رودی مانم می روم تا که به دريا برسم. | مسافر سرزمين تنهايي باغبون خسته سکوت کرد... ديگه نمي خواد باغبون باشه، مي خواد مسافر سرزمين تنهايي باشه... ياد گل باغ، اما تو ذهنش بود... گلي که با وجود تمام مهربونياش، زيبايياش، اما خارهايي داشت که گهگاه دست باغبون رو زخمي مي کرد و بي خبر بود که دل باغبون رو خون مي کنه... گلي که بعد از فرو کردن هر خاري به دست باغبون عذر مي خواست و باغبونم هر بار مي پذيرفت... بار آخرم باغبون پذيرفت و سکوت کرد... اما نفهميد چي شد که گل، باز عصباني شد... و باغبون خاموش شد و حالا مي خواد که بره، شايد خواست گل هم همينه... صداي قدمهاي باغبون ديگه جوون و محکم نيست، حالا ديگه صداي قدماش آروم و با طمأنينه هست... اين اون با غبوني که روز اول وارد اين باغ شد نيست... نيم نگاهي کرد به گل و او رو سپرد به خالقش و خوب مي دونست که باغبون تازه در راه... در باغ رو باز کرد و شد مسافر سرزمين تنهايي... |
