IN THE NAME OF GOD
نمي دانم چه خواهي کرد روزي که بداني برايم از هر کسي و هر چيزي با ارزشتر بوده اي روزي که بداني در نبودنت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکستم و در انتظارت چه آرزومندانه تصوير عشق را کشيدم
اگر بگريم؛گويند که عاشق است
اگر بخندم؛گويند که ديوانه است
پس ميگريم و می خندم که بگويند:
يک عاشق ديوانه است!
ای عشق شکسته ایم مشکن ما را ...
اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم ...
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
به شدت خسته ام از خود،به سختی خسته ام از تو
بیا ای جان بی ارزش بیا دست از سرم بردار
عاشقم ديوانه ام از خود ندارم خانه ای
عاشقان کی خانه دارند ای دل مگر ديوانه ای؟
این آتش عشق است نسوزد همه کس را
با اون همه قول وقرارو پیمون که با من غـم زده داشــتی رفتی
می خواستی از تنهایی دورم کنی اما منو تنها گذاشتی رفتی
پس اون همه وعده که دادی چی شد رفتی وبه وعدت وفا نکردی
گفتی خدا تو رو به من رسونده رفتی شــــرمی از خدا نکردی
برو ولی هــر جــــا باشـــی هرجــای این دنـــــیـــا بــاشـــی
یه روزی پــیدات میکنم نــگـــاه تو چشــمـــات مــی کــنــم
رازتـــووپــیــش هــمـــه مـــیــگــم و رســوات مـــیـــکــنـــم
برو ولی یادت باشه که با من از روز اول تو وفا نداشتی
گفتی خدا گواه دوستت دارم توگفتی اما به خدا نداشتی
اون روزا یادت نمی یادکه گفتی اگربری غم واسهمن می مونه
یادت می یاد گفتی بودی به جز تورازتوفقط خدا می دونه
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی همچواحسان پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی خدا عشق یعنی مادر
(خوشا به حال آنان که عاشقند)
از کجا شروع کنم ؟؟؟
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
از کجا شروع کنم ؟؟؟
با اولین سلامش
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
او قلب مرا پر کرد ...
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند !؟
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟؟؟
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟؟؟
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ...
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند و او آنجا س
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
دختر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت :
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو میداد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد!
1 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
2 الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
3جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
4زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
5 جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم
6 اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
7 صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم
8 شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
9 حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
2 راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
3 دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
4 آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
5 در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
6 دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
7 بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مساله لایعقل بود
8 راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
9 دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
1 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
2 برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
3 در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
4 عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
5 گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
6 از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت
7 عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
شعر کهن > وحشی >ترکیبات > شرح پریشانی
شرح پریشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سروسامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوزنگفتن تاکی
سوختم سوختم این رازنهفتن تا کی
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته،دیوانهیروییبودیم بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودل بندنبود
یک گرفتارازاین جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمارنداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازارشدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعدازاین رای من اینست وهمین خواهدبود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش اویارنوویارکهن هردویکیست حرمت مدعی وحرمت من هردویکیست
قول زاغ وغزل مرغ چمن هردویکیست نغمهی بلبل وغوغای زغن هردویکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه سد بادیهی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
جان من اینهمه بی باک نمییابدبود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و سد جور برای تو کشد
شب به کاشانهی اغیار نمیباید بود غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه جا با همه کس یار نمیباید بود یار اغیار دلآزار نمیباید بود
تشنهی خون من زار نمیباید بود تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهی من چیست چه تدبیر کنم
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهی خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صدعا گویم و آزرده به دشنام روم از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی یار شو با من بیمار چه میپرهیزی
چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
درد من کشتهی شمشیر بلا میداند سوز من سوخته داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم هم کس طور مرا میداند عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
چارهی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای
کیست استاد تو اینها ز که آموختهای
اینهمه جور که من از پی هم میبینم زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصهی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خویش را شهرهی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهیل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
یکی بود یکی نبود
توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا
نداشت اما همیشه راضی و خندان بود.
یک روز که تمام فرشته ها نزد خداجمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید:
خدایا این پسر چراهمیشه شاد و راضی ؟
خدا از فرشته ها خواست که هرکدام از آنهادلیلش را میدانند جواب بدهند.
اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست و گفت:
خدایا شما به انسانهاچیزی دادید که به ما ندادید و آن
قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.
جبرییل ادامه داد: آری این پسر عاشق است اما معشوقه ی اون که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهدوخود خواه است.
فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم و به شاخه گلی سرخ تبدیل کرد وآن را در بیابان گذاشت
گل سرخ ضعیف است بدون آب میمیرد .
پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید.
گل سرخ داشت از بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد
پس فکری کرد تا دختر را نجات دهد.
او بزرگترین خار گل را که همان کینه وخودخواهی بود ازساقه ی گل جدا کرد و آن را در قلبش فرو کرد ،خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل رسیدو طلسم باطل شد
و گل تبدیل به دخترک، اما دختر باز هم بی توجه از کنار پسر گذشت اما پسر در لحضه ای
که جان میداد خوشحال بود، چون معشوقه ی خود را نجات داده بودو
با همان خوشحالی جان داد.
معناي زنده بودن من با تو بودن است
نزديك, دور
سير,گرسنه
رها,اسير
دلتنگ,شاد
ان لحظه كه بي تو سرايد مرا مباد
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازي تو
مفهوم زندگي است
معناي عشق نيز
در سرنوشت من
باتو,هميشه باتو
براي تو,زيستن
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام>>
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.
يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.
بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنها.
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامه اش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام.
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه
اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام










