posted Sep 17, 2011 9:22 PM by حسين صادق فر
posted Sep 14, 2011 10:27 PM by حسين صادق فر
[
updated Sep 14, 2011 10:34 PM
]
posted Sep 11, 2011 11:56 PM by حسين صادق فر
[
updated Sep 11, 2011 11:59 PM
]
مدیریت محترم، اگر چه این ویدیو کوتاه یک نمایش است ولی آیا فلسفه آن در سازمان شما مشاهده نمی شود؟ آیا شما اجازه تفریح متناسب با کار برای حفظ انرژی کاری کارکنان و بروز خلاقیت در سازمان خودتان را داده اید؟ |
posted Jul 31, 2011 11:52 PM by حسين صادق فر
[
updated Jul 31, 2011 11:56 PM
]
posted Jun 26, 2011 11:42 PM by حسين صادق فر
[
updated Jun 26, 2011 11:49 PM
]

مرد
فقيري به شهري وارد شد، هنوز خورشيد طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت
در نشست و منتظر شد، ساعتي بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعي او را
گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهي بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم،
جوابي نشنيد اما در کاخ ديد که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظيم و اکرام
او بر خاستند و پوزش طلبيدند. چون علت ماجرا را پرسيد! گفتند: «هر سال در چنين روزي،
ما پادشاه خويش را اين گونه انتخاب مي کنيم.» روزي با خود بر انديشيد که داستان پادشاهان
پيش را بايد جست که چه شدند و کجا رفتند؟ طرح رفاقت با مردي ريخت و آن مرد در عالم
محبت به او گفت که: « در روزهاي آخر سال پادشاه را با کشتي به جزيره اي دور دست مي
برند که نه در آن جا آباداني است و نه ساکني دارد و آن جا رهايش مي کنند. بعد همگي
بر مي گردند و شاهي ديگر را انتخاب مي کنند.» محل جزيره را جويا شد و از فرداي آن روز
داستان زندگي اش دگرگون شد. به کمک آن مرد، به صورت پنهاني غلامان و کنيزاني خريد و
پول و وسيله در اختيارشان نهاد تا به جزيره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ
ها ساخت. هرچه مردم نگريستند ديدند که بر خلاف شاهان پيشين او را به دنيا و تاج و تخت
کاري نيست. چون سال تمام شد روزي وزيران به او گفتند: «امروز رسمي است که بايد براي
صيد به دريا برويم.» مرد داستان را فهميد، آماده شد و با شوق به کشتي نشست، اورا به
دريا بردند و در آن جزيره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزيره او را يافتند و
با عزت به سلطنتي ديگر بردند!
منبع: روزنامه خراسان
|
posted Jun 21, 2011 9:50 PM by حسين صادق فر
[
updated Jul 7, 2011 12:07 AM
]

نقل است عارفي در مسيري نشسته بود. فردي از كنارش مي گذشت به او گفت براي رسيدن به آبادي
بعدي چقدر زمان لازم است؟ عارف پاسخي نداد! رهگذر دوباره پرسيد و پاسخي دريافت نكرد.
به راهش ادامه داد و هنوز چند قدمي نگذشته بود كه عارف گفت دو ساعت! رهگذر
پرسيد چرا اول پاسخ ندادي؟ عارف گفت چون مقدار گام ها و سرعت راه رفتنت را نمي دانستم!
|
posted Mar 6, 2011 9:34 PM by حسين صادق فر
[
updated Jul 7, 2011 12:08 AM
]
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. درچند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایکل که تقریباً ریز جثه و اساساً آدم ملایمی بود. چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و .... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!» منبع: ایمیل یکی از همراهان مشاور مدیریت |
posted Dec 11, 2010 10:11 PM by حسين صادق فر
[
updated Oct 30, 2011 7:01 AM
]
در مهد کودک های ایران 9 صندلی می کذارند و به 10 بچه می گویند هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره " گرگه" باید سر بذاره و ادامه بازی. در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی مي گذارند و به 10 بچه مي گويند اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختن. بنابراين بچه ها نهایت سعی خود شونو می کنن و همدیگر رو طوری بغل می کنن که كل گروه 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه!
حالا شما بفرماييد اين تصوير زير (بدون توجه به كراوات آقايان) تصوير دو مدير ايراني هست يا دو مدير ژاپني ؟
|
posted Nov 21, 2010 11:46 PM by حسين صادق فر
[
updated Jul 7, 2011 12:15 AM
]
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگري شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه، از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد.
فصل باران فرا رسید. اگر کتاب ها به زودی منتقل نمی شد، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید. ريیس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. روزی، کارمند جوانی از دفتر ريیس کتابخانه عبور کرد با دیدن صورت سفید و رنگ پریده ريیس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا این قدر ناراحت است؟! ريیس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد.
برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: من سعی می کنم مساله را حل کنم. روز بعد، به پيشنهاد اين كارمند جوان در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه هاي محلي يك آگهی منتشر شد به این مضمون: "همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و هنگام بازگرداندن آن ها را به نشانی جدید تحویل دهند". |
posted Nov 17, 2010 11:47 PM by حسين صادق فر
[
updated Jul 7, 2011 12:13 AM
]
|