تلنگر162-163

  تلنگری برروح

این همه دوست !

فرامرزکوثری

بهار که آمد افرادی تازه وارد به جمع ما پیوستند. اولین گروه دو زوج جوان بودند که از سمت کوهستان آمده بودند و به قول خودشان سه روز تمام کوه نوردی کردند تا توانستند خودشان را به ما برسانند. زوج اول دختر و پسری جوان با موهایی طلایی بودند که تازه چند ماه از ازدواجشان نمی گذشت و برای دیدار با خدامراد همه این سختی راه را تحمل کرده بودند تا بتوانند مدتی در کنار خدامراد به دنیا نگاه کنند.

زوج دوم هم دختر و پسری مو مشکی  بودند که بیشتر برای تفریح و تماشای طبیعت راهی شده بودند و درعین حال کنجکاو بودند که مدتی در کناردوستان موطلایی شان با  ما همراه باشند و به قول خودشان از کلام خدامراد بهره ببرند. نکته عجیبی که در برخورد اول نظرم را به خود جلب کرد سگ کوچکی بود که در آغوش دختر مومشکی جای گرفته بود و او مثل یک کودک او را به خود می فشرد. به دلیل ریزش مکرر باران بهاری خدامراد همگی را برای استراحت داخل غار دعوت کرد. وقتی هر کدام از میهمانان در گوشه ای از غار آرام گرفتند خدامراد به آرام به دختر مومشکی گفت:" به آن سگ بیچاره اجازه بده از زندگی اش لذت ببرد. اینجا کنار آتش برایش جای گرمی درست کردم می تواند اینجا استراحت کند."

دخترمومشکی که انگار از قبل منتظر بود خدامراد در مورد سگ او نظر دهد با گستاخی گفت: " نکند شما هم از آن غار نشینانی باشید که متوجه کلاس اینکار نیستید و گمان می کنید سگ موجود ناخوشایندی است و نباید بغلش گرفت!؟"

خدامراد برای چند ثانیه ای به چهره دختر نگاه کرد. گویی قصد داشت چیزی بگوید که دخترک سرجایش بنشیند ، اما بعد بلافاصله سمت نگاهش راعوض کرد و به آرامی گفت:" در قرن ها پیش گروه زیادی از انسان های غار نشین دچار بیماری هایی شدند که از حیوانات اطرافشان به آنها سرایت می کرد. تعداد زیادی از این آدم های غار نشین در اثر این بیماری های مشترک بین انسان و حیوان جان خود را ازدست دادند. این انسان های غار نشین در طی هزاران سال فهمیدند که بعضی از بیماری های رایج بین انسان و حیوان خطرناک و لاعلاج است و آثار آن نه تنها روی بدن خود فرد مبتلا بلکه روی روح و جسم  نسل های بعد آنها و همینطور اطرافیانشان اثر می گذارد. سگ یکی از آن حیوانات است. به همین خاطر آن انسان های غار نشین به خاطر تجربه تلخی که داشتند ترجیح دادند که بین خود و سگ فاصله بهداشتی برقرار کنند."

خدامراد این حرف را که زد همه بی اختیار از دختر مومشکی و سگش فاصله گرفتیم. حتی همسرش هم از او فاصله گرفت. این فاصله گرفتن هیچ ربطی به کلاس قضیه نداشت. همه ما ناخودآگاه از بیماری ترسیده بودیم.

خدامراد ادامه داد:" در هر حال تصمیم گیرنده نهایی خودت هستی ولی اگر ترجیح می دهی می توانی همراه سگ ات کنار آتش بنشینی! من هم ترجیح می دهم فاصله بهداشتی خودم را با این حیوان نجیب و دوست داشتنی حفظ کنم."

و بعد با خنده ادامه داد:" در ضلع جنوبی دریاچه مردابی هست که داخل آن چند تا تمساح زندگی می کنند. توی قبیله ما افراد شجاع ومهم کسانی هستند که به جای سگ یک بچه تمساح بغل بگیرند. اگر دوست داشتی می توانم یکی از این بچه تمساح ها را موقع برگشتن با تو همراه کنم!"

از این جمله همگی به خنده افتادیم. دختر مومشکی هم سگ را در کنار آتش رها کرد و سرجای خود برگشت.

آن شب با صحبت های پراکنده گذشت. در طول شب میهمانان جدید در مورد اتفاقات جالبی که در طول کوه نوردی و راه پیمایی دیده بودند صحبت کردند و از زیبایی طبیعت بهاری سخن گفتند.

 پسر مو مشکی گفت: "پدرم قبلا زمان کودکی اش در دشت و صحرا زندگی می کرد و بعد که بزرگتر شده در جوانی به شهر آمد و آنجا برای خود کاری پیدا کرد و به خاطر گرانی مسکن مجبور شد در آپارتمانی کوچک ساکن شود. ما بچه ها در آن آپارتمان ها متولد شده ایم و در نتیجه از کودکی فقط خانه های سلولی و خیابان های آسفالت و پارک های مصنوعی و کوچک را دیدیم. برای همین وقتی وارد طبیعتی این قدر بزرگ و خشن و بی رحم می شویم احساس ترس و دلهره ای ناگفتنی وجودمان را پر می کند. در حقیقت همسرم سگ را با خودش آورد تا از ما در این طبیعت وحشی و بی رحم محافظت کند!"

دختر موطلایی در ادامه صحبت گفت: " من و همسرم تازه ازدواج کرده ایم. شرایط زندگی در حال حاضر برایمان خیلی سخت و غیر قابل تحمل است. پدر و مادر بعد از ازدواج مثل غریبه ها با ما برخورد می کنند و به قولی تور حمایتی خود را از روی ما برداشته اند و ما را مثل خودشان آدم بزرگ حساب می کنند. طوری که گاهی با خود می گوئیم ای کاش ازدواج نمی کردیم و زیر بار تعهد زندگی زناشویی نمی رفتیم. شاید اینطوری می توانستیم راحت هزینه های زندگی را تحمل کنیم. اما وقتی با هم هستیم احساس می کنیم که چقدر خوب شد ازدواج کردیم. لااقل در مواجهه با مشکلات زندگی تنها نیستیم."

پسر موطلایی گفت:" اما نمی توان انکار کرد که دنیا و زندگی در این دنیا اصلا ساده نیست و هیچ اطمینانی وجود ندارد که اتفاق بعدی زندگی برای ما خوب و خیر باشد! "

آن شب خدامراد هیچ نگفت. صبح روز بعد موقع صرف صبحانه خدامراد گفت:" هر انسانی باید یکبار برای همیشه جواب این سوال را از اعماق دل به خودش بدهد که آیا ما آدم ها در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز بر ضد ماست و همه دشمن ما هستند و یا در دنیایی هستیم که همه چیز به خیر و صلاح ماست و یک عالمه دوست و همراه داریم؟هر آدمی باید تکلیف خودش را با خودش روشن کند و جوابی شفاف و روشن و صریح برای این سوال داشته باشد."

سپس خدامراد نگاهش را به سمت ما چرخاند و از ما خواست تا نظرمان را راجع به دوست یا دشمن بودن کاینات برای او رک و صریح بگوئیم.

دختر مومشکی ابتدا جواب داد او گفت:" من به نظرم همه عالم و آدم دشمن من هستند. هم آدم خوب ها و هم آدم بدها! آدم خوب ها می گویند چون جزو ما نیستی باید عذاب بکشی ! آدم بدها هم که دیگر رحم و مروت سرشان نمی شود و فقط به منافع خودشان فکر می کنند. در مجموع می توانم با اطمینان بگویم که فقط پدر و مادر آدم دلسوز او هستند و بقیه اصلا نگران انسان نیستند."

پسر مومشکی که انگار از گفته های همسرش ناراحت شده ادامه داد:" به نظرم آدم های اطرافمان داخل وجودشان هم رگه دشمنی هست و هم رگه دوستی. مثل یک گیتار که هم تار ضخیم با صدای بم دارد و هم تار نازک با صدای کشیده. اینکه بقیه چطور با ما برخورد می کنند به این بستگی دارد که ما کدام تار را ضربه و زخمه می زنم. اگر رگ خوب آدم ها را فعال کنیم با ما خوب هستند و اگر رگ بدجنسی و دشمنی آنها را تحریک کنیم خوب معلوم است آدم خوب ها هم بد می شوند. البته قبول دارم که پدر و مادر انسان استثنا هستند."

قبل از اینکه بقیه نظراتشان را بگویند، خدامراد دستش را بالا برد و گفت:" یک نکته خیلی مهم که باید به آن توجه داشته باشید این است که سوال ما فقط انسان ها را دربرنمی گیرد بلکه کل هستی و کاینات مد نظر ماست. یعنی سوال این است که آیا کل هستی و کاینات دشمن ماست یا دوست ماست؟"

پسر موطلایی سینه اش را صاف کرد و گفت:" به نظر من اگر درست رفتار کنیم و در مسیر درست قرار داشته باشیم یعنی از جسم و روح و ذهن خودمان در مسیر صحیح استفاده کنیم و سلامت آنها یعنی سلامت بدنی و روانی و فکری داشته باشیم ، طبیعی است که حتی اگر کاینات دشمنی هم کند می توانیم با هشیاری و نیرو و صبر و پشتکار آن را به شیرینی و کامیابی تبدیل کنیم. اما برعکس اگر بیمار باشیم و در یکی از این سه جنبه یعنی سلامت جسمی و روحی و ذهنی ضعیف عمل کنیم ، طبیعی است که کاینات حتی اگر دوستمان هم باشد نمی تواند به ما کمکی کند چون به هر حال به خاطر ضعف جسم و روح و ذهن در زمان صحیح در مکان صحیح نمی توانیم باشیم و اتوبوس خوشبختی وقتی به ایستگاه می رسد چون ما ضعیف بودیم و به موقع نرسیدیم بدون ما می رود. به همین دلیل به گمان من با پرهیز از آلودگی های جسمی و روحی و فکری می توان به سلامتی رسید به شرط اینکه فاصله خود را با عوامل بیماری زا همیشه حفظ کنیم."

بی اختیار نگاه همه به سمت سگ افتاد که کنار آتش خوابیده بود و با چشمانی معصوم به ما نگاه می کرد. خدامراد تبسمی کرد و گفت:"به عبارت دیگر اگر خواب بودیم و ذهنمان هشیار نبود. و یا خسته بودیم و نمی توانستیم درست فکر کنیم و یا بیمار بودیم و به خاطر پیری یا بیماری نمی توانستیم از حق خود دفاع کنیم ، آن موقع کاینات حق دارد ما را عذاب دهد و اذیت کند. یعنی کاینات با قوی ترها رفیق است و با ضعیف ها دشمن! عجب تبیعضی!"

پسر موطلایی متعجب به خدامراد خیره شد و گفت:" اصلا تا به حال این شکلی به حرف خودم نگاه نکرده بودم."

دختر موطلایی در ادامه صحبت همسرش گفت:" من هم با او موافقم. خود ما دوست داریم با سلامت ها دوست شویم و با انسان هایی که از لحاظ روحی و ذهنی و جسمی سالمند ارتباط داشته باشیم. انسان های روانی و پریشان ذهن ها و بیماران را کسی دوست ندارد. خوب ما هم جزیی از کاینات هستیم چرا باید آنها را دوست داشته باشیم."

خدامراد آهی عمیق کشید و به من نگاه کرد. انگار انتظار داشت که من هم در جمع چیزی بگویم و حرفی بزنم.

به زحمت گلویم را صاف کردم و گفتم:" من دشمنی کاینات را با انسان قبول ندارم. اگر کاینات با انسان دشمن بود همان لحظه ای که هنوز جنینی بیش نبود اجازه نمی داد رشد کند و متولد شود. به بدن خودم که نگاه می کنم می بینم هر وقت مریض می شوم کل اعضای بدنم شروع به فعالیت می کنند تا بر بیماری غلبه کنند. در هنگام برخورد بامشکلات هم همیشه همراهی کاینات را می بینم. درست است که در دنیا انسان های ناجوانمرد و منفعت طلب زیاد است و افرادی که برای سود خودشان حاضرند زندگی دیگران را فنا کنند کم نیستند ، اما در مقابل انسان های جوانمرد و با معرفت هم کم نیستند. در مجموع به نظرم کاینات همین دوروبر خودمن است و منتظر است تا من در درون وجودم یک کلید را روشن کنم و دوشاخه ذهن و دلم را به جایی وصل کنم. وقتی این وصل صورت گرفت روشن می شوم و ریزش نعمت و برکت از سوی کاینات به من آغاز می گردد. اما اگر دوشاخه وصل نباشد.با وجودی که کاینات کنار من است ولی چون خودم تاریکم ، نمی توانم همراهی آن را جذب کنم."

خدامراد لبخندی زد و گفت:"در حرف های شما با وجودی هر کدام از دید خودتان درست بود ، نکته ای کلیدی است که اصل و مبدا خطا از آنجا ناشی می شود. نکته اینجاست که همه شما خودتان را به یک شکلی از کاینات جدا فرض کردید. یعنی خودتان را به اسم "من" یک طرف گذاشتید و دنیا و هستی و کاینات را به عنوان "غیر من" سمت دیگر. بعد به این نتیجه رسیدید که این "غیرمن" ها قصد جان شما را کرده اند و می خواهند هر طوری هست به این جناب "من" آسیب برسانند. مشکل هم درحقیقت همینجاست و قبل از یافتن پاسخ برای سوال باید برای این قسمت مشکل سازیعنی"جناب من" چاره ای اندیشیده شود."

دختر مومشکی با اعتراض گفت:" اینکه خیلی بی رحمانه است! یعنی شما می گوئید باید برای دریافت کمک و همراهی کاینات قید "من" خودمان را بزنیم و فرض کنیم که نیستیم!؟ اینطوری که دیگر زندگی مزه ندارد!"

خدامراد بلافاصله گفت:" نه اینکه فرض کنید وجود ندارید!؟ بلکه چشمتان را روی حقیقت باز کنید و متوجه شوید که چیزی به اسم"من" در این کاینات و هستی بزرگ وجود ندارد. فقط یک هستی و کاینات بی نهایت بزرگ است که شما هم بخشی جداناشدنی و جدایی ناپذیر از آن هستید. در حقیقت وقتی اینجوری فکر کنیم می بینیم سهم مان از زندگی با این سگ یا آن بچه تمساح دریاچه یکی است. و در نتیجه فخر فروشی و بزرگنمایی یک پدیده ذهنی و توهمی به نام "من" نتیجه ای جز دشمن دیدن هستی و کاینات برایمان به ارمغان نمی آورد."

پسر موطلایی گفت:" اگر درست متوجه شده باشم ما دوشاخه ارتباط خودمان با منبع و منشا وجودی مان یعنی کل کاینات را از برق هستی جدا کرده ایم و بعد از اینکه خاموش نیستیم و همراهی کاینات را نداریم ناراحتیم. وقتی دوشاخه را وصل کنیم چه اتفاقی برای ما می افتد؟"

خدامراد گفت:"با کاینات و با مادر طبیعت و در واقع با منشا هستی یکی می شویم. اگر قبلا احساس می کردیم که در چارچوب پوست بدنمان زندانی هستیم الان دیگر از آن فراتر می رویم و خود را با کل هستی یکی می دانیم. آیا تا به حال شده که کسی دست خودش را دشمن خود بداند؟ وقتی "من" ناپدید می شود و شما از درون و اعماق وجودتان خود را با منشا هستی یکی می بینید، در آن زمان آگاهی درونی شما از خودتان از قالب پوست بدنتان فراتر می رود و کل هستی دست و پای شما می شوند. آرزویی دارید که فکر می کنید درست و پسندیده است. آن را در دل بگردانید و مطمئن باشید که جواب می گیرید. همانطوری که مطمئنید دست شما موقع چای خواستن به سمت فنجان می رود همانطور هم دست و بازوی های نامریی کاینات برای اجابت آرزوی شما به سمت منابع دنیا دراز می شوند."

دختر موطلایی با احتیاط پرسید:" پس این سوالی که پرسیدید آیا دنیا و هستی را دشمن خود می دانیم یا دوست خود در واقعی سوالی انحرافی بود برای اینکه کشف کنیم آیا "من" ما آنقدر قوی شده است که ما را از هستی جدا کند و یا هنوز ارتباطی ضعیف با هستی داریم! پس در این میان اراده و اختیار انسان چه می شود؟"

خدامراد لبخندی زد و گفت:" اراده یعنی انتخاب اینکه می پذیریم با منشا هستی یکی شویم یا نه!؟ وقتی پذیرفتیم جزیی از آن می شویم و هر اتفاقی که برایمان در زندگی رخ دهد عین تقدیر و عین خیر و صلاح ماست."

سپس خدامراد از جا برخاست. تیر و کمان دست سازش را از کنار دیوار برداشت و آرام و بی صدا از غار بیرون رفت.

پسر موطلایی به آرامی گفت:" به شما قول می دهم که می خواهد در فضای آزاد قدم بزند و از درستی برقراری کانال ارتباط خود  با منشا هستی مطمئن شود!"

و پسر مومشکی با خنده گفت:"شاید هم می خواهد به بخش جنوبی دریاچه برود و بچه تمساحی را برای در آغوش گرفتن به ما هدیه دهد!"

یکساعت بعد خدامراد برگشت. او برای غذای میهمانان و همینطور تهیه گوشت و استخوان برای سگ به شکار رفته بود.


جهت خرید

یک مجموعه بی نظیر برای کنکوری ها و همه کسانی که می خواهند سرعت محاسبات اساسی خود را صدبرابر کنند. آموزش ویدئویی تکنیک های کلیدی انجام محاسبات به صورت ذهنی و در کمترین زمان قابل تصور حتی سریع تر از ماشین حساب .

اطلاعات بیشتر


جهت خرید

هر گیاهی که بخواهید را می توانید در هر فضایی بدون نیاز به خاک و در هر فصلی از سال پرورش دهید. از گیاهان پرسود دارویی گرفته تا میوه های نوبرانه. کافی است مواد غذایی مورد نیاز گیاه را به صورت محلول در آب به گیاه برسانید. با آموزش فارسی هیدروپونیک

اطلاعات بیشتر

موفقیت آن لاین: هر روز خود را با یک روزنامه موفقیت آن لاین شروع کنید

جهت خرید

برای اولین بار شرکت کوثرپرداز کامل ترین مرجع آموزش پخت انواع نان های فانتزی و کیک و کلوچه و نان رژیمی را به زبان فارسی و به صورت فیلم های ویدئویی با ذکر دقیق جزئیات کار به بازار عرضه می کند.نانوایی بخصوص پخت نان فانتزی یک شغل پردرآمد است.

اطلاعات بیشتر


جهت خرید

یادگیری چاپ سیلک و چاپ استنسیل در کمتر از دو ساعت امکان پذیر است. تهیه وسایل اولیه مورد نیاز نیز با حداقل پول میسر است. بازار کار و سفارش های متنوع در این بازار برای چاپ سیلک فوق العاده است. مرجع آموزش ویدئویی فارسی چاپ سیلک کاملترین است

اطلاعات بیشتر

 

جهت خرید

کامل ترین مرجع آموزش یوگای صورت برای اولین بار به زبان فارسی و ویدئویی با کیفیت عالی. بهترین روش برای بازیابی چهره شاداب جوانی بدون نیاز به دارو و جراحی. فقط با روزی نیم ساعت تمرین ده سال جوان تر شوید.

اطلاعات بیشتر


جهت خرید

کامل ترین مرجع آموزش یوگای صورت برای اولین بار به زبان فارسی و ویدئویی با کیفیت عالی. بهترین روش برای بازیابی چهره شاداب جوانی بدون نیاز به دارو و جراحی. فقط با روزی نیم ساعت تمرین ده سال جوان تر شوید.

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

کامل ترین مجموعه آموزش بقا در شرایط سخت. شامل تکنیکها و شیوه های زنده ماندن در سخت ترین وضعیت ها مانند وقوع زلزله و سیل و یا گم شدن در جنگل و صحرا و دریا و.... شامل کاملترین روش های درست کردن آتش و پناهگاه و وسایل ضروری و شکار و...

اطلاعات بیشتر


نحوه خرید

کامل ترین و جدیدترین مجموعه فیلم های ترجمه و دوبله فارسی در خصوص قانون جذب و کاربرد آن در زندگی.

این مجموعه را جدیدترین و کامل ترین مکمل فیلم راز دانست و بخش اول آن با نام راز سه به بازار عرضه شده است.

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

بانکی کامل و بی نظیر از ده ها آلبوم یادگیری مهارت های شغلی و فنون و هنرهایی که با تسلط به هرکدام از آنها می توانید در آن زمینه خاص به درآمدی عالی دست یابید. از هنرهای دستی گرفته تا تخصص های پیچیده و ساخت وسایل خانگی تا...... هرکدام شامل صدها فیلم

اطلاعات بیشتر

 






              

 تلنگری برروح

دفترچه طلایی چاله یاب شخصی امسالت را حتما پرکن!

فرامرزکوثری

 

ایام سرما به سرعت سپری می شد و بهار با سماجتی غیر قابل تصور زمستان سرد و سنگین را به عقب می راند. این را می شد از نسیم های ملایمی که صبح زود موقع سحر می وزید هم فهمید. دیگر آن سوز و سرمای کشنده را نداشت و باوجود خنکی گزنده ، طراوت و تازگی آشنای بهار را داشت.

خدامراد هنوز اصرار داشت که داخل غار باشیم. او می گفت که سیلاب باران بهاری اگر جان پناهی نداشته باشیم می تواند به اندازه برف و بوران زمستان دردسر آفرین باشد و شب که باران سنگینی شروع شد من تازه معنای این مقایسه را درک کردم. شدت باران به حدی بود که انگار نیرویی قوی در آسمان ابرها را با قدرت تمام می چلاند تا بیشترین آب در کمترین زمان روی زمین سرازیر شود. زندگی داخل غاری در کنار دریاچه ای خروشان و مجاور جنگلی بکر و دست نخورده در حالی که صدای رعد و درخشش صاعقه حتی یک لحظه قطع نمی شد صحنه دلهره آور و غریبی را ایجاد کرده بود. اما وقتی به سمت خدامراد برگشتم دیدم با حوصله کنار آتش نشسته و با یک چاقو روی تکه ای چوب کار می کند و می خواهد یک کفگیر چوبی بسازد. آنقدر صبور و آرام بود که انگار نه انگار بیرون غار ولوله برپاست.

به شوخی گفتم:"اگر از آسمان سنگ هم ببارد ظاهرا برای شما فرقی نمی کند؟"

و خدامراد زیر لب زمزمه کرد:" خواهد آمد! بگذار ابرهای باران زای بهاری به توده سرد بالای کوهستان برخورد کنند ، تگرگ هایی به درشتی یک سنگ بر زمین باریدن خواهد گرفت. "

سپس خدامراد ناگهان دست از کفگیر سازی برداشت و به چشمان من خیره شد و گفت:"بیرون غار روی درخت کنار سنگ سیاه پنج تا کلاغ نشسته اند. صدای رعد بزرگی می آید و صاعقه ای وحشتناک در آسمان نمایان می شود. از صدای آن سه تا از کلاغ ها می پرند وبه آسمان می روند و در نتیجه زیر باران حسابی خیس می شوند به من بگو چند تا کلاغ خیس نمی شوند؟"

من و من کردم و به سادگی گفتم:" خوب پنج منهای سه می شود دو تا کلاغ! پس اون دوتایی که روی درخت نشسته اند خیس نمی شوند!"

خدامراد تبسمی کرد و به کار روی کفگیر چوبی اش ادامه داد و گفت:" اول اینکه الان زمستان است و درخت ها برگ ندارند و در نتیجه قبل از اینکه صاعقه ظاهر شود و رعدی شنیده شود هر پنج کلاغ خیس هستند و  دوم آنکه ما در بیرون غار کنار سنگ سیاه اصلا درختی نداریم که کلاغی روی آن نشسته باشد. من موفق شدم با یک معمای ساده ذهن تو را فریب دهم. این را جایی یادداشت کن!"

با تعجب پرسیدم :"چی را یادداشت کنم!؟ اینکه با یک معمای ساده فریب خوردم!"

خدامراد پاسخ داد: " نه این نکته را که چرا ذهن تو به جای کل نگری و بررسی تمام جوانب کار مانند یک آدم ماشینی پنج را منهای سه کرد و احساس کرد شاهکار نموده است."

احساس کردم خدامراد می خواهد مرا مسخره کند. با اعتراض گفتم:" و انتظار دارید این نکته طلایی را کجا یادداشت کنم؟"

و خدامراد گفت:" در دفتر طلایی چاله یاب زندگی خودت! البته این اسمی است که من پیشنهاد می کنم. تو می توانی اسمی دیگر برای آن بگذاری!"

کمی سکوت کردم. باورم نمی شد آنچه خدامراد به من می گوید یک درس جدید باشد. بدون فکر پرسیدم:" و این دفترچه طلایی در زندگی به چه کارم خواهد آمد؟!"

خدامراد با تعجبی ساختگی به من خیره شد و گفت:" یعنی از اسمش متوجه کاربردش نشدی!؟ برای چاله یابی است دیگر! برای این است که چاله های سرراه زندگی ات را بشناسی و پیدا کنی و در آن نیافتی!"

بغض کردم و ساکت شدم. این هم یک چاله دیگر بود که ناخواسته داخل آن افتاده بودم.باید روی سوالاتم بیشتر دقت می کردم. خدامراد برای دلجویی از جا برخاست. کتری جوشانده گیاهی را از روی اجاق برداشت و برای خودش و من داخل دو لیوان مایع جوشانده ریخت و یکی از لیوان ها را به سمت من دراز کرد و گفت:"یک روز یک دانش آموز که همه درس ها را با دقت و چندین بار خوانده بود سرجلسه امتحان شرکت کرد. امتحان تستی بود یعنی فقط جواب نهایی به صورت یک تست چهار جوابی مقابل دانش آموز درسخوان ما قرار داشت و او می بایست یکی از این چهار گزینه را انتخاب می کرد. او با علاقه و اطمینان شروع به حل مساله اول نمود. اما از بس که عجله داشت در حین حل مساله ناگهان برای یک لحظه دقتش را از دست داد و اشتباه کوچکی مرتکب شد و از نیمه راه به بعد با فرض درستی آن اشتباه به راه خود ادامه داد تا به جواب رسید. جوابی که دیگر درست نبود. "

جرعه ای از جوشانده را نوشیدم و پرسیدم:" خوب! اینکه مشکلی نبود! وقتی جواب درست نباشد، پس در بین گزینه های داده شده موجود نیست و او می تواند برگردد و از نیمه راه اشتباه خود را ردیابی کند تا دوباره در مسیر درست قرار گیرد و به گزینه صحیح برسد!؟"

خدامراد لبخندی زد و گفت:" دیدی باز هم در چاله افتادی! طراح سوال حدس زده بود که شاید بعضی از دانش آموزان هنگام رسیدن به آن نقطه اشتباه کنند. پس با فرض این اشتباه جناب طراح مساله را تا آخر رفته بود و جواب نادرست را هم جزو گزینه ها گذاشته بود. در نتیجه چه اتفاقی افتاد!؟"

زیر لب زمزمه کردم: "آن دانش آموز با وجودی که باهوش بود و درس ها را کامل خوانده بود نتوانست امتیاز بیاورد! چون مهارت چاله یابی را در خود تقویت نکرده بود!"

خدامراد محکم روی شانه ام کوبید و گفت:" کاملا درست است. آیا متوجه شدی که دفترچه طلایی چاله یاب چقدر به کار می آید؟"

برای دفاع از اشتباه خودم در خصوص جواب غلط معمای کلاغ ها گفتم:" اما وقتی شما معمای کلاغ ها را می گفتید من نمی دانستم که دارم امتحان پس می دهم!؟"

و خدامراد پاسخ داد:" زندگی هر لحظه اش یک امتحان است و بعضی مواقع چاله هایی که سرراهمان سبز می شود یا کنده می شود آنقدر عمیق و در عین حال ناگهانی هستند که شاید دیگر نتوانیم به مسیر صحیح برگردیم و تمام عمر ارزشمند خود را از دست بدهیم. همیشه برای اینکه روزگارت از اینکه هست بدتر نشود باید مهارت چاله یابی را در خودت تقویت کنی. هر چه جمعیت دنیا بیشتر می شود ، بر میزان هوش و ذکاوت فعال روی کره زمین افزوده می شود و به همان نسبت نیز احتمال در چاله افتادن و سرنگون شدن بیشتر می شود. زمانی فرا خواهد رسید که فقط کسانی مجوز بقا روی زمین را پیدا خواهند کرد که دفترچه های طلایی چاله یابی کامل تر و بزرگتری داشته باشند."

نفسی عمیق کشیدم و گفتم:" فرض کنید من آن دانش آموز باشم. شما برای درس خواندن چه راهی به من پیشنهاد می کنید؟"

خدامراد فورا پاسخ داد:" اول همه باید درس را همانطور مثل قبل دقیق و کامل بخوانی. اما با این تفاوت که این بار از دید و نظر یک ناظر سوم، به اسم چاله ساز، به سوالات نگاه کنی. یعنی فکر کنی که طراح سوال اگر بخواهد تو را فریب دهد از چه مسیرهایی خواهد رفت. خودت را هرازچندگاهی جای او بگذار و همزمان نقش یک دانش آموز فریب خورده را هم ایفا کن. آنگاه هر چه به ذهن ات می رسد را در دفترچه طلایی چاله یاب خودت یادداشت کن. بعد از اینکه درس ها را کامل مرور کردی به سراغ نمونه سوالات برو ، اما به جای اینکه دنبال جواب و راه حل مساله باشی به این فکر کن که چرا سوال به این شکل خاص طراحی شده و طراح مساله در جستجوی اثبات چه موضوعی بوده است و اگر بخواهد تو را فریب دهد چگونه سوال را می پیچاند. کم کم لحظه ای فرا می رسد که به طور خود به خود و با سرعتی وصف ناپذیر می توانی همزمان هم مساله حل کنی و هم مچ طراح مساله را هنگام پیچاندن سوال بگیری. از این به بعد دیگر هیچ کس جلودار تو نیست و تو می توانی به راحتی از تمام موانع عبور کنی وعالی ترین امتیاز را از آن خود سازی."

خدامراد لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد:"صدای پای بهار از همین الان شنیده می شود و من و تو در ابتدای سال باید برای خودمان تصمیمی بگیریم. تصمیمی طلایی که مبنای آن هم باید دفترچه طلایی چاله یاب شخصی مان باشد. از خودت بپرس در سوالی که گذشت ناخواسته در چند تا چاله افتادی؟ آیا در مسیر زندگی یک دوست سرتوکلاه گذاشت و از سادگی و صداقت تو استفاده کرد و در چاله ای تو را رها کرد و گریخت. خوب به جای داد و بیداد و اعتراض سریع یکجا بنشین و جاهایی که حواست پرت شد  و ذهن ات به کاری دیگر مشغول شد و به آن شبه دوست فرصت فریب دادی را یادداشت کن. خوب روی ماجرایی که برتو رفته تامل کن. چرا که اگر چنین نکنی امسال هم شاید یکی دیگر از راه برسد و با روشی مشابه تو را درون چاله ای دیگر بیاندازد.

آیا در کاری تجاری ضرر کردی و شکست سنگینی تجربه نمودی. به جای ناله و زاری سریعا در یک مکان خلوت تنها بنشین و کل ماجرا را از ابتدا تا انتها مرور کن. اشتباهات خودت بخصوص آنهایی که اول متوجه نشدی و آخرسر فهمیدی را جایی یادداشت کن و حالات روحی و جسمی و احساسی وذهنی خودت را موقع فریب خوردن و اشتباه کردن یادداشت کن. تمام این یادداشت ها را تحلیل کن و واکنش صحیح را از دل آنها استنتاج کن و در دفتر طلایی چاله یاب خودت بنویس! اگر اینکار را نکنی و امسال هم بر همان منوال و سبک و سیاق سال قبل به تجارت بپردازی ، احتمال اینکه باز شکست بخوری وجود دارد و این بار شاید دیگر نتوانی سرپا بایستی."

با اعتراض گفتم:" اینکه کاملا مشخص است که انسان از یک سوراخ دوبارگزیده نمی شود. از قدیم هم ضرب المثل شده و همه آن را می دانند!؟"

خدامراد کنار من چهارزانو روی زمین نشست و با حوصله و شکیبایی شروع به توضیح مطلب خود نمود. او گفت:"در یک خانواده یک پدر معتاد به مواد مخدر است. دو پسر دارد یکی مثل پدر معتاد می شود و یکی نه و سالم ترین زندگی را برای خود رقم می زند، چرا؟ پدر آنها یکبار از یک سوراخ گزیده شده بود، پس چرا آن پسر معتاد راه پدر را رفت و دوباره از همان سوراخ گزیده شد؟ جواب کاملا روشن است! آن پسر معتاد چاله ای که پدر در آن افتاده بود را ندید اما پسر هشیار دید و سالم ماند. من ده ها سال است انسان هایی را سراغ دارم که هر بهار با خود می گویند که امسال حتما رابطه خود را با دوست و فامیل سالم ودرست خواهد ساخت اما هفته ای که می گذرد همان برخورد نامناسب و نادرست سال قبل خود را تکرار می کند و تا آخر سال یک قوم بزرگ را از خود  دلخور و ناراحت می سازد. او هر سال از سوراخ ارتباط عمومی اشتباه خود گزیده می شود اما هر سال اینکار را تکرار می کند، چرا!؟ چون متوجه چاله ای که خود را در آن می اندازد نمی شود."

دستهایم را بالای سرم بردم و گفتم:" بسیار خوب تسلیم! می پذیرم که انسان تا وقتی هشیارانه و آگاهانه روی چاله های زندگی خود متمرکز نشود ممکن است تا آخر عمر بارها در آن چاله ها بیافتد و عذاب بکشد. خوب آیا بهتر نیست انسان به جای تمرکز روی چاله ها و اشتباهات روی مسیر درست متمرکز شود. یعنی فرض کنیم یک دشت داریم که در هر قسمت نامعلوم آن یک چاله کنده شده و داخل آن یک مین انفجاری قرار دارد. من هم یک رزمنده هستم که می خواهم از این دشت بگذرم تا به آن سوی دشت برسم. اگر به جای تمرکز روی محل مین ها و چاله ها روی مسیر سالمی که باید طی کنم وقت بگذارم بهتر نیست. بگذار چاله ها با مین هایشان همان جا باشند. من که سراغشان نمی روم آنها هم تا سراغشان نروم منفجر نمی شوند. به همین سادگی! نه من به سراغ چاله می روم و نه چاله سراغ من می آید!"

خدامراد سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" مثال خوبی زدی! آن مسیر سالم و بدون چاله را کی به تو می دهد!؟ یک پیرمراد! یک استاد معنوی! یا نیروی الهام پنهان در جایی که هیچ کس نمی بیند؟!

من هم از این دشت های پر از مین و چاله های انفجاری زیاد دیده ام. آدم هایی سراغ دارم که وظیفه شان یافتن این مین ها و چاله هاست. آنها در کوله پشتی خود صدها پرچم قرمز کوچک دارند. به محض اینکه چاله ای را شناسایی می کنند. بلافاصله دایره ای دور آن می کشند و در کنار آن چاله انفجاری یک پرچم قرمز می کارند. هفته ها بعد وقتی کار آنها تمام می شود و تو به دشت نگاه می کنی در بخش های مختلف آن پرچم های قرمزی می بینی که به تو می گویند نباید به سراغشان بروی. و بعد می دانی چه اتفاقی می افتد؟! حدس بزن!"

بلافاصله گفتم:" هر رهگذر غریبه ای که وارد آن دشت شود بلافاصله می تواند راه سالم را از لابلای پرچم های قرمز پیدا کند  سالم به مقصد برسد.تازه متوجه منظور شما شدم. شما می گوئید که دو راه برای دیدن جاده سالم وجود دارد. یکی این است که شانس بیاوریم و یک پیرمراد پیدا کنیم که دست ما را بگیرد و از لابلای چاله های و سنگلاخ ها عبور دهد. و راه دوم این است که با تهیه یک دفترچه طلایی چاله یابی شخصی دور هر اشتباهی که مرتکب می شویم دایره ای بکشیم و یک پرچم قرمز ذهنی آنجا بکاریم. در نتیجه به مرور زمان تعداد پرچم های قرمز در جاده زندگی ما به اندازه کافی آنقدر زیاد می شود که ما می توانیم به راحتی راه درست را در سخت ترین شرایط زندگی پیدا کنیم و یک زندگی موفق بدست آوریم. چقدر جالب! آیا می توان کاربرد این روش را برای آن دانش آموزی که قرار است تست بزند هم بگوئید؟"

خدامراد تبسمی کرد و گفت:"هیچ فرقی نکرده ای و هنوز هم مثل روز اول دنبال روش های میان بر یادگیری هستی! اما حق با توست! این روش را هر دانش آموزی که در آزمون های تستی چند گزینه ای شرکت می کند هم می تواند به کار ببرد. یک راه یافتن پاسخ صحیح این است که دانش آموز تمام درس ها را با دقت و عمیق فهمیده باشد و از راه حل تک تک مسائل به جواب برسد. راه دوم این است که از روش پرچم قرمز استفاده کند. یعنی گزینه هایی که اشتباه هستند و یا چاله انفجاری هستند را خط بزند و بعد دوباره به سوال نگاه کند. آن وقت متوجه می شود که جواب صحیح چگونه با خط خوردن و کنار رفتن پاسخ های غلط از صحنه نمایان می شود.بنابراین اگر یک روز بیشتر تا امتحان فاصله ندارید ودر این یک روز نمی توانید همه بخش های یک کتاب را بخوانید ناامید نشوید. از همان یک روز استفاده کنید و تا می توانید مساله حل کنید وبگذارید جواب غلط نصیبتان شود. هر جواب غلط پرچم قرمزی است که چاله ای را نشان می دهد هر چه تعداد پرچم های قرمز بیشتر شود جواب صحیح بهتر خود را نشان می دهد.

آن پسری که پدرش معتاد بود هم چاله ای که پدر در آن افتاده بود را دید و دور آن را خط کشید و به سراغش نرفت. حتما هم لازم نیست که خودمان در چاله ای بیافتیم تا عبرت بگیریم. می توانیم از پرچم های قرمزی که دوستان صمیمی و آدم های سالم در گوشه و کنار چاله های زندگی خود کاشته اند هم استفاده کنیم. البته زیبایی زندگی این است که چاله هایی که هر انسانی در هر لحظه با آن روبروست متفاوت است اما از سوی دیگر شباهتی وصف ناپذیر بین همه چاله ها وجود دارد که یک انسان خردمند تنها با پرکردن دفترچه طلایی چاله یابی شخصی خود می تواند شباهت و وجه اشتراک چاله ها را بفهمد و از این دانش برای شناسایی و ردگیری سریع چاله های زندگی خود استفاده کند."

خدامراد سپس از جا برخاست و دالان پشت غار رفت و از حوضچه دست ساز یک ماهی درشت برداشت و کنار آتش نشست و با حوصله ماهی را تکه تکه کرد و گوشت آن را به تکه های کوچک تقسیم کرد. با تعجب به او گفتم:" چرا گوشت ماهی را اینقدر ریز تکه کردید؟!"

خدامراد با قیافه ای جدی گفت:" آن دو تا کلاغی که برایت قصه شان را گفتم. از ترس باران کنار ورودی غار پناه گرفته اند و گرسنه هستند. برای آنها غذا آماده می کنم."

با خنده گفتم:" دیگر گول نمی خورم استاد! بازدارید یک چاله دیگر سرراه من می گذارید. محال است این دفعه فریب بخورم!"

اما خدامراد بی اعتنا به خنده من از جا برخاست و گوشت ها را روی یک تکه سنگ صاف گذاشت و به آرامی به سمت دهانه ورودی غار رفت و سنگ را گوشه ای گذاشت.

با صدای بلند از جایی که نشسته بودم فریاد زدم:" بیخود نقش بازی نکنید استاد! من دیگر چاله شناس حرفه ای شده ام. بروید یکی دیگر را فریب دهید و..."

هنوز جمله ام تمام نشده بود که با حیرت دیدم که دو کلاغ سراپا خیس به سمت سنگ پریدند و شروع به خوردن گوشت ها کردند. خدامراد به آرامی از آنها فاصله گرفت و کنار من نشست و گفت:" این را هم در دفترچه طلایی چاله یابی شخصی  سال جدیدت یادداشت کن!"  


جهت خرید

کامل ترین مجموعه آموزشها و ابزارهای روتوش عکس و طراحی پوستر و اصلاح عکس های دیجیتالی و تهیه آلبوم های عروسی و شخصی با کیفیت حرفه ای. ویژه علاقه مندان عکاسی و کسانی که می خواهند عکس های مراسم خود را خودشان بسازند.

اطلاعات بیشتر

 

جهت خرید

با داشتن چهار عدد دی وی دی پر از فیلمهای آموزشی در باره تعمیر انواع خودروها می توانید بدون نیاز به معلم و کلاس به یک مکانیک خبره تبدیل شوید. این مجموعه بی نظیر هم برای علاقه مندان تعمیر خودرو مفید است و هم برای رانندگان معمولی.

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

هر چند باورکردنش سخت است اما شما می توانید با روش نوین MSMI در کمتر از دو هفته بیش از دو هزار لغت انگلیسی را به صورت ماندگار و دائمی در ذهن خود جای دهید و به راحتی انگلیسی صحبت کنید. اطلاعات رایگان کامل در لینک زیر

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

کامل ترین مرجع آموزش یوگا به زبان فارسی ویژه کسانی که در جستجوی یک آلبوم فارسی کامل از حرکات اساسی یوگا از سطح مبتدی تا حرفه ای بوده اند. بخصوص افرادی که می خواهند بدون حضور در کلاس تا سطح پیشرفته به یوگا مسلط شوند.

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

اولین و کامل ترین مرجع ویدئویی آموزش کشت قارچ به زبان فارسی برای همه افرادی که می خواهند با حداقل سرمایه در هر فضایی و در هر مقیاسی به شغل پرسود و جذاب کشت قارچ مشغول شوند و بدون نیاز به کلاس و معلم به این مهارت مجهز گردند.

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

کامل ترین مجموعه آموزش علم درمان و تسکین درد ها و بیماری های جسمی و روحی از طریق ماساژ و فشار نقاط خاصی از بدن بر اساس علم باستانی ماساژ شیاتسو به زبان فارسی برای اولین بار در ایران

 

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

پرورش زنبور عسل برخلاف آنچه به نظر می رسد یکی از ساده ترین و در عین حال پردرآمدترین مشاغل موجود در ایران است. ایجاد یک مزرعه زنبورداری هزینه زیادی نمی خواهد، اما عسل همیشه مشتری دارد. آلبومی کامل از فیلم های آموزشی فارسی.

اطلاعات بیشتر

 

نحوه خرید

برای اولین بار در ایران کامل ترین مجموعه ساخت انواع ظروف سفالی به صورت ویدئویی و به زبان فارسی در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است. هرکسی می تواند با تسلط به این مهارت پردرآمد و سرگرم کننده و بدون نیاز به سرمایه زیاد محصولاتی تزئینی و صنایع هنری قابل فروش و گرانقیمتی را تولید و عرضه کند.

اطلاعات بیشتر

    
     


درس های خدامراد