تلنگری برروح این همه دوست ! فرامرزکوثری بهار که آمد افرادی تازه وارد به جمع ما پیوستند. اولین گروه دو زوج جوان بودند که از سمت کوهستان آمده بودند و به قول خودشان سه روز تمام کوه نوردی کردند تا توانستند خودشان را به ما برسانند. زوج اول دختر و پسری جوان با موهایی طلایی بودند که تازه چند ماه از ازدواجشان نمی گذشت و برای دیدار با خدامراد همه این سختی راه را تحمل کرده بودند تا بتوانند مدتی در کنار خدامراد به دنیا نگاه کنند. زوج دوم هم دختر و پسری مو مشکی بودند که بیشتر برای تفریح و تماشای طبیعت راهی شده بودند و درعین حال کنجکاو بودند که مدتی در کناردوستان موطلایی شان با ما همراه باشند و به قول خودشان از کلام خدامراد بهره ببرند. نکته عجیبی که در برخورد اول نظرم را به خود جلب کرد سگ کوچکی بود که در آغوش دختر مومشکی جای گرفته بود و او مثل یک کودک او را به خود می فشرد. به دلیل ریزش مکرر باران بهاری خدامراد همگی را برای استراحت داخل غار دعوت کرد. وقتی هر کدام از میهمانان در گوشه ای از غار آرام گرفتند خدامراد به آرام به دختر مومشکی گفت:" به آن سگ بیچاره اجازه بده از زندگی اش لذت ببرد. اینجا کنار آتش برایش جای گرمی درست کردم می تواند اینجا استراحت کند." دخترمومشکی که انگار از قبل منتظر بود خدامراد در مورد سگ او نظر دهد با گستاخی گفت: " نکند شما هم از آن غار نشینانی باشید که متوجه کلاس اینکار نیستید و گمان می کنید سگ موجود ناخوشایندی است و نباید بغلش گرفت!؟" خدامراد برای چند ثانیه ای به چهره دختر نگاه کرد. گویی قصد داشت چیزی بگوید که دخترک سرجایش بنشیند ، اما بعد بلافاصله سمت نگاهش راعوض کرد و به آرامی گفت:" در قرن ها پیش گروه زیادی از انسان های غار نشین دچار بیماری هایی شدند که از حیوانات اطرافشان به آنها سرایت می کرد. تعداد زیادی از این آدم های غار نشین در اثر این بیماری های مشترک بین انسان و حیوان جان خود را ازدست دادند. این انسان های غار نشین در طی هزاران سال فهمیدند که بعضی از بیماری های رایج بین انسان و حیوان خطرناک و لاعلاج است و آثار آن نه تنها روی بدن خود فرد مبتلا بلکه روی روح و جسم نسل های بعد آنها و همینطور اطرافیانشان اثر می گذارد. سگ یکی از آن حیوانات است. به همین خاطر آن انسان های غار نشین به خاطر تجربه تلخی که داشتند ترجیح دادند که بین خود و سگ فاصله بهداشتی برقرار کنند." خدامراد این حرف را که زد همه بی اختیار از دختر مومشکی و سگش فاصله گرفتیم. حتی همسرش هم از او فاصله گرفت. این فاصله گرفتن هیچ ربطی به کلاس قضیه نداشت. همه ما ناخودآگاه از بیماری ترسیده بودیم. خدامراد ادامه داد:" در هر حال تصمیم گیرنده نهایی خودت هستی ولی اگر ترجیح می دهی می توانی همراه سگ ات کنار آتش بنشینی! من هم ترجیح می دهم فاصله بهداشتی خودم را با این حیوان نجیب و دوست داشتنی حفظ کنم." و بعد با خنده ادامه داد:" در ضلع جنوبی دریاچه مردابی هست که داخل آن چند تا تمساح زندگی می کنند. توی قبیله ما افراد شجاع ومهم کسانی هستند که به جای سگ یک بچه تمساح بغل بگیرند. اگر دوست داشتی می توانم یکی از این بچه تمساح ها را موقع برگشتن با تو همراه کنم!" از این جمله همگی به خنده افتادیم. دختر مومشکی هم سگ را در کنار آتش رها کرد و سرجای خود برگشت. آن شب با صحبت های پراکنده گذشت. در طول شب میهمانان جدید در مورد اتفاقات جالبی که در طول کوه نوردی و راه پیمایی دیده بودند صحبت کردند و از زیبایی طبیعت بهاری سخن گفتند. پسر مو مشکی گفت: "پدرم قبلا زمان کودکی اش در دشت و صحرا زندگی می کرد و بعد که بزرگتر شده در جوانی به شهر آمد و آنجا برای خود کاری پیدا کرد و به خاطر گرانی مسکن مجبور شد در آپارتمانی کوچک ساکن شود. ما بچه ها در آن آپارتمان ها متولد شده ایم و در نتیجه از کودکی فقط خانه های سلولی و خیابان های آسفالت و پارک های مصنوعی و کوچک را دیدیم. برای همین وقتی وارد طبیعتی این قدر بزرگ و خشن و بی رحم می شویم احساس ترس و دلهره ای ناگفتنی وجودمان را پر می کند. در حقیقت همسرم سگ را با خودش آورد تا از ما در این طبیعت وحشی و بی رحم محافظت کند!" دختر موطلایی در ادامه صحبت گفت: " من و همسرم تازه ازدواج کرده ایم. شرایط زندگی در حال حاضر برایمان خیلی سخت و غیر قابل تحمل است. پدر و مادر بعد از ازدواج مثل غریبه ها با ما برخورد می کنند و به قولی تور حمایتی خود را از روی ما برداشته اند و ما را مثل خودشان آدم بزرگ حساب می کنند. طوری که گاهی با خود می گوئیم ای کاش ازدواج نمی کردیم و زیر بار تعهد زندگی زناشویی نمی رفتیم. شاید اینطوری می توانستیم راحت هزینه های زندگی را تحمل کنیم. اما وقتی با هم هستیم احساس می کنیم که چقدر خوب شد ازدواج کردیم. لااقل در مواجهه با مشکلات زندگی تنها نیستیم." پسر موطلایی گفت:" اما نمی توان انکار کرد که دنیا و زندگی در این دنیا اصلا ساده نیست و هیچ اطمینانی وجود ندارد که اتفاق بعدی زندگی برای ما خوب و خیر باشد! " آن شب خدامراد هیچ نگفت. صبح روز بعد موقع صرف صبحانه خدامراد گفت:" هر انسانی باید یکبار برای همیشه جواب این سوال را از اعماق دل به خودش بدهد که آیا ما آدم ها در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز بر ضد ماست و همه دشمن ما هستند و یا در دنیایی هستیم که همه چیز به خیر و صلاح ماست و یک عالمه دوست و همراه داریم؟هر آدمی باید تکلیف خودش را با خودش روشن کند و جوابی شفاف و روشن و صریح برای این سوال داشته باشد." سپس خدامراد نگاهش را به سمت ما چرخاند و از ما خواست تا نظرمان را راجع به دوست یا دشمن بودن کاینات برای او رک و صریح بگوئیم. دختر مومشکی ابتدا جواب داد او گفت:" من به نظرم همه عالم و آدم دشمن من هستند. هم آدم خوب ها و هم آدم بدها! آدم خوب ها می گویند چون جزو ما نیستی باید عذاب بکشی ! آدم بدها هم که دیگر رحم و مروت سرشان نمی شود و فقط به منافع خودشان فکر می کنند. در مجموع می توانم با اطمینان بگویم که فقط پدر و مادر آدم دلسوز او هستند و بقیه اصلا نگران انسان نیستند." پسر مومشکی که انگار از گفته های همسرش ناراحت شده ادامه داد:" به نظرم آدم های اطرافمان داخل وجودشان هم رگه دشمنی هست و هم رگه دوستی. مثل یک گیتار که هم تار ضخیم با صدای بم دارد و هم تار نازک با صدای کشیده. اینکه بقیه چطور با ما برخورد می کنند به این بستگی دارد که ما کدام تار را ضربه و زخمه می زنم. اگر رگ خوب آدم ها را فعال کنیم با ما خوب هستند و اگر رگ بدجنسی و دشمنی آنها را تحریک کنیم خوب معلوم است آدم خوب ها هم بد می شوند. البته قبول دارم که پدر و مادر انسان استثنا هستند." قبل از اینکه بقیه نظراتشان را بگویند، خدامراد دستش را بالا برد و گفت:" یک نکته خیلی مهم که باید به آن توجه داشته باشید این است که سوال ما فقط انسان ها را دربرنمی گیرد بلکه کل هستی و کاینات مد نظر ماست. یعنی سوال این است که آیا کل هستی و کاینات دشمن ماست یا دوست ماست؟" پسر موطلایی سینه اش را صاف کرد و گفت:" به نظر من اگر درست رفتار کنیم و در مسیر درست قرار داشته باشیم یعنی از جسم و روح و ذهن خودمان در مسیر صحیح استفاده کنیم و سلامت آنها یعنی سلامت بدنی و روانی و فکری داشته باشیم ، طبیعی است که حتی اگر کاینات دشمنی هم کند می توانیم با هشیاری و نیرو و صبر و پشتکار آن را به شیرینی و کامیابی تبدیل کنیم. اما برعکس اگر بیمار باشیم و در یکی از این سه جنبه یعنی سلامت جسمی و روحی و ذهنی ضعیف عمل کنیم ، طبیعی است که کاینات حتی اگر دوستمان هم باشد نمی تواند به ما کمکی کند چون به هر حال به خاطر ضعف جسم و روح و ذهن در زمان صحیح در مکان صحیح نمی توانیم باشیم و اتوبوس خوشبختی وقتی به ایستگاه می رسد چون ما ضعیف بودیم و به موقع نرسیدیم بدون ما می رود. به همین دلیل به گمان من با پرهیز از آلودگی های جسمی و روحی و فکری می توان به سلامتی رسید به شرط اینکه فاصله خود را با عوامل بیماری زا همیشه حفظ کنیم." بی اختیار نگاه همه به سمت سگ افتاد که کنار آتش خوابیده بود و با چشمانی معصوم به ما نگاه می کرد. خدامراد تبسمی کرد و گفت:"به عبارت دیگر اگر خواب بودیم و ذهنمان هشیار نبود. و یا خسته بودیم و نمی توانستیم درست فکر کنیم و یا بیمار بودیم و به خاطر پیری یا بیماری نمی توانستیم از حق خود دفاع کنیم ، آن موقع کاینات حق دارد ما را عذاب دهد و اذیت کند. یعنی کاینات با قوی ترها رفیق است و با ضعیف ها دشمن! عجب تبیعضی!" پسر موطلایی متعجب به خدامراد خیره شد و گفت:" اصلا تا به حال این شکلی به حرف خودم نگاه نکرده بودم." دختر موطلایی در ادامه صحبت همسرش گفت:" من هم با او موافقم. خود ما دوست داریم با سلامت ها دوست شویم و با انسان هایی که از لحاظ روحی و ذهنی و جسمی سالمند ارتباط داشته باشیم. انسان های روانی و پریشان ذهن ها و بیماران را کسی دوست ندارد. خوب ما هم جزیی از کاینات هستیم چرا باید آنها را دوست داشته باشیم." خدامراد آهی عمیق کشید و به من نگاه کرد. انگار انتظار داشت که من هم در جمع چیزی بگویم و حرفی بزنم. به زحمت گلویم را صاف کردم و گفتم:" من دشمنی کاینات را با انسان قبول ندارم. اگر کاینات با انسان دشمن بود همان لحظه ای که هنوز جنینی بیش نبود اجازه نمی داد رشد کند و متولد شود. به بدن خودم که نگاه می کنم می بینم هر وقت مریض می شوم کل اعضای بدنم شروع به فعالیت می کنند تا بر بیماری غلبه کنند. در هنگام برخورد بامشکلات هم همیشه همراهی کاینات را می بینم. درست است که در دنیا انسان های ناجوانمرد و منفعت طلب زیاد است و افرادی که برای سود خودشان حاضرند زندگی دیگران را فنا کنند کم نیستند ، اما در مقابل انسان های جوانمرد و با معرفت هم کم نیستند. در مجموع به نظرم کاینات همین دوروبر خودمن است و منتظر است تا من در درون وجودم یک کلید را روشن کنم و دوشاخه ذهن و دلم را به جایی وصل کنم. وقتی این وصل صورت گرفت روشن می شوم و ریزش نعمت و برکت از سوی کاینات به من آغاز می گردد. اما اگر دوشاخه وصل نباشد.با وجودی که کاینات کنار من است ولی چون خودم تاریکم ، نمی توانم همراهی آن را جذب کنم." خدامراد لبخندی زد و گفت:"در حرف های شما با وجودی هر کدام از دید خودتان درست بود ، نکته ای کلیدی است که اصل و مبدا خطا از آنجا ناشی می شود. نکته اینجاست که همه شما خودتان را به یک شکلی از کاینات جدا فرض کردید. یعنی خودتان را به اسم "من" یک طرف گذاشتید و دنیا و هستی و کاینات را به عنوان "غیر من" سمت دیگر. بعد به این نتیجه رسیدید که این "غیرمن" ها قصد جان شما را کرده اند و می خواهند هر طوری هست به این جناب "من" آسیب برسانند. مشکل هم درحقیقت همینجاست و قبل از یافتن پاسخ برای سوال باید برای این قسمت مشکل سازیعنی"جناب من" چاره ای اندیشیده شود." دختر مومشکی با اعتراض گفت:" اینکه خیلی بی رحمانه است! یعنی شما می گوئید باید برای دریافت کمک و همراهی کاینات قید "من" خودمان را بزنیم و فرض کنیم که نیستیم!؟ اینطوری که دیگر زندگی مزه ندارد!" خدامراد بلافاصله گفت:" نه اینکه فرض کنید وجود ندارید!؟ بلکه چشمتان را روی حقیقت باز کنید و متوجه شوید که چیزی به اسم"من" در این کاینات و هستی بزرگ وجود ندارد. فقط یک هستی و کاینات بی نهایت بزرگ است که شما هم بخشی جداناشدنی و جدایی ناپذیر از آن هستید. در حقیقت وقتی اینجوری فکر کنیم می بینیم سهم مان از زندگی با این سگ یا آن بچه تمساح دریاچه یکی است. و در نتیجه فخر فروشی و بزرگنمایی یک پدیده ذهنی و توهمی به نام "من" نتیجه ای جز دشمن دیدن هستی و کاینات برایمان به ارمغان نمی آورد." پسر موطلایی گفت:" اگر درست متوجه شده باشم ما دوشاخه ارتباط خودمان با منبع و منشا وجودی مان یعنی کل کاینات را از برق هستی جدا کرده ایم و بعد از اینکه خاموش نیستیم و همراهی کاینات را نداریم ناراحتیم. وقتی دوشاخه را وصل کنیم چه اتفاقی برای ما می افتد؟" خدامراد گفت:"با کاینات و با مادر طبیعت و در واقع با منشا هستی یکی می شویم. اگر قبلا احساس می کردیم که در چارچوب پوست بدنمان زندانی هستیم الان دیگر از آن فراتر می رویم و خود را با کل هستی یکی می دانیم. آیا تا به حال شده که کسی دست خودش را دشمن خود بداند؟ وقتی "من" ناپدید می شود و شما از درون و اعماق وجودتان خود را با منشا هستی یکی می بینید، در آن زمان آگاهی درونی شما از خودتان از قالب پوست بدنتان فراتر می رود و کل هستی دست و پای شما می شوند. آرزویی دارید که فکر می کنید درست و پسندیده است. آن را در دل بگردانید و مطمئن باشید که جواب می گیرید. همانطوری که مطمئنید دست شما موقع چای خواستن به سمت فنجان می رود همانطور هم دست و بازوی های نامریی کاینات برای اجابت آرزوی شما به سمت منابع دنیا دراز می شوند." دختر موطلایی با احتیاط پرسید:" پس این سوالی که پرسیدید آیا دنیا و هستی را دشمن خود می دانیم یا دوست خود در واقعی سوالی انحرافی بود برای اینکه کشف کنیم آیا "من" ما آنقدر قوی شده است که ما را از هستی جدا کند و یا هنوز ارتباطی ضعیف با هستی داریم! پس در این میان اراده و اختیار انسان چه می شود؟" خدامراد لبخندی زد و گفت:" اراده یعنی انتخاب اینکه می پذیریم با منشا هستی یکی شویم یا نه!؟ وقتی پذیرفتیم جزیی از آن می شویم و هر اتفاقی که برایمان در زندگی رخ دهد عین تقدیر و عین خیر و صلاح ماست." سپس خدامراد از جا برخاست. تیر و کمان دست سازش را از کنار دیوار برداشت و آرام و بی صدا از غار بیرون رفت. پسر موطلایی به آرامی گفت:" به شما قول می دهم که می خواهد در فضای آزاد قدم بزند و از درستی برقراری کانال ارتباط خود با منشا هستی مطمئن شود!" و پسر مومشکی با خنده گفت:"شاید هم می خواهد به بخش جنوبی دریاچه برود و بچه تمساحی را برای در آغوش گرفتن به ما هدیه دهد!" یکساعت بعد خدامراد برگشت. او برای غذای میهمانان و همینطور تهیه گوشت و استخوان برای سگ به شکار رفته بود.
موفقیت آن لاین: هر روز خود را با یک روزنامه موفقیت آن لاین شروع کنید
|
















