فریب نقطه اوج دیگران را نخور؟! بین جوانان دهکده شیوانا مسابقه وزنه برداری در گرو های سنی مختلف برگزار شده بود. طبیعی است که از مدرسه شیوانا هم جوانانی در مسابقه شرکت می کردند.معمولا چون شاگردان مدرسه افرادی سالم و ورزشکار بودند در اکثر مسابقات امتیازهای خوبی بدست می آوردند و این برای کدخدای دهکده زیاد خوشایند نبود. به همین دلیل هنگام شروع مسابقه کدخدا با صدای بلند خطاب به جمعیت گفت:" امسال بچه های مدرسه شیوانا می خواهند سنگ تمام بگذارند و سه برابر وزنه های سال قبل را بالای سر خود ببرند. پس همگی جوانانی که سه برابر قبل وزنه بالای سر می برند را تشویق کنید!" و مردم دهکده هم بی خبر از نقشه کدخدا به تشویق شاگردان مدرسه پرداختند. شاگردان مدرسه نگران و ناراحت به شیوانا که گوشه ای نشسته بود نگاه کردند و یکی از آنها به شیوانا گفت:" اگر ما سه برابر وزنه بالای سر ببریم تمام استخوانبندی بدنمان زیر سنگینی آن خرد خواهد شد. کدخدا با اینکار خود کاری کرد که ما حتی اگر بالاترین وزنه را هم بالای سر ببریم باز هم انتظار مردم برآورده نشود و مورد تمسخر قرار گیریم. چه کنیم؟" شیوانا تبسمی کرد و از جا برخاست و با صدای بلند خطاب به مردم گفت:" کدخدا امسال با شما مزاح کرد و می خواست با این سخن خود درس مهمی به شما بدهد. کدخدا می دانست که وزنه سه برابر سنگین تر استخوان بچه های مدرسه را خرد خواهد کرد. او با این جمله می خواست به شما مردم بگوید که هرگزاجازه ندهید فریبکاران با تعریف نقطه اوج دست نیافتنی شما را ناامید کنند و یا پیشرفت های کوچک شما را بی ارزش نمایند و شما هم هرگز نباید فریب نقطه اوج ذهنی دیگران را بخورید و هیچوقت نباید خود را برای رساندن به نقطه ای که دیگران تعیین می کنند به دردسر اندازید. شما فقط سعی کنید در هر لحظه عالی و بی نقص عمل کنید. به هر نقطه ای که برسید همان نقطه عالی ترین نقطه زندگی شما خواهد بود."
کمی فکر کن! در دهکده شیوانا آهنگر خسیسی بود که از صبح زود که خورشید سر می زد تا ساعت ها بعد از غروب در مغازه اش کار می کرد و برای مردم دهکده های اطراف شمشیر و چاقو و ظروف فلزی درست می کرد. این آهنگر با وجودی که وضع مالی خوبی داشت و صاحب زن و چندین فرزند قد و نیمقد بود اما همیشه وقت خود را در مغازه می گذراند و حتی روزهای تعطیل هم دست از کارکردن برنمی داشت. یک شب سرد شیوانا مرد فقیری را دید که بیرون مغازه آهنگر روی پله نشسته و منتظر است تا او از مغازه اش بیرون آید. شیوانا با تعجب از فقیر پرسید: "اینجا چه می کنی و منتظر چه هستی؟" مرد فقیر در حالی که از سرما می لرزید گفت:" امروز دیدم که مرد آهنگر مقدار زیادی از اجناسش را به مردمان دهکده های دیگر فروخت و پول زیادی بدست آورد. منتظرم تا کارش تمام شود و از مغازه بیرون آید و مرا در این حالت ببیند و دلش به رحم آید و سکه ای به من کمک کند!" شیوانا با خنده به مرد فقیر گفت:" برخیز و بیا به مدرسه برویم و کاسه آشی داغ بخور. این آهنگر زن و بچه اش را که عزیزاند و پاره وجودش هستند بی رحمانه به خاطر پول بیشتر تنها رها کرده وبرای مال دنیا حرص می زند. تو چگونه انتظار داری آدمی که حتی به عزیزان خودش رحم نمی کند دلش برای تو که غریبه هستی بسوزد!؟ برخیز و با من بیا و از این به بعد هر وقت که انتظار رحم و مروت از کسی داری اول کمی فکر کن!"
حتی یک سکه هم خرج نکن اگر.....! مرد ثروتمندی از دنیا رفت و تمام ثروت خود را به تنها پسرش که هیچ فن و مهارتی نمی دانست به ارث گذاشت. این پسر جوان که خام و ناپخته بود مغرور از ثروت باد آورده پدر در دهکده شیوانا قدم می زد و به جوانان و پیران دهکده فخر می فروخت. روزی شیوانا و چندین نفر از شاگردانش مشغول درست کردن حمام دهکده بودند. چند نفری مخزن آب گرم را درست می کردند و عده ای مجرای فاضلاب و خلاصه هرکدام به کاری مشغول بودند. پسر پولدار از آنجا می گذشت. با غرور نگاهی به شاگردان مدرسه که جوان و هم سن و سالش بودند انداختد و با خنده ای تمسخر آمیز گفت:" می بینم که به خاطر رضای خدا و مجانی این همه زحمت می کشید و آخر سر هم همان آش مدرسه نصیبتان می شود. من آنقدر ثروت دارم که می توانم تا پایان کار هر دقیقه یک سکه جلوی شما بیاندازم و اصلا هم فقیر نشوم!" شیوانا که آنجا بود بلافاصله گفت:" برعکس ای جوان به تو پیشنهاد می کنم که از همین الان در زندگی به شدت خسیس شو و حتی یک سکه ات را خرج نکن. ثروتی که شانسی نصیبت شده دیگر به سراغت نمی آید بنابراین اگر خسیس نباشی و با وسواس پولت را خرج نکنی دیری نمی گذرد که سکه هایت تمام می شوند و مجبور می شوی برای سیر کردن شکم خودت کاری انجام دهی. چون کاری بلد نیستی و هنری نداری و به درد کسی نمی خوری هیچکس به تو کار نمی دهد و آن موقع حتی نمی توانی پول لازم برای خرید یک کاسه آش را بدست آوری. بنابراین پیشنهاد می کنم همین الان زودتر به خانه ات برو و به شدت مواظب سکه هایت باشد که اگر یک دانه از آنها کم شود دیگر نمی توانی آن را به دست آوری! آیا تا به حال به این فکر نکرده ای که چرا پولدارهایی مانند تو که ثروت باد آورده نصیبشان شده اینقدر خسیس اند؟ "
جمع دو احساس! مردی صاحب زن و چند فرزند بود. دختری جوان خود را شیفته این مرد می دانست و نزد شیوانا آمد و با افتخار در مورد عشق و علاقه اش نسبت به مرد زن و بچه دار گفت:" با وجودی که می دانم او صاحب زن و فرزند است اما به شدت عاشق و دلباخته اش شده ام و به محض اینکه به او می اندیشم حرارت عشق تمام وجودم را فرا می گیرد و آتش شوق دیدن او در دلم شعله ور می شود. آیا این احساس پرشور و متعالی در وجود من چیز ارزشمندی نیست و آیا من با همین احساس نمی توانم در زندگی به هر چه می خواهم برسم؟" شیوانا لبخندی زد و گفت:" چرا البته باید این احساس شوریدگی و دلباختگی خود را با احساس زن و فرزند آن مرد نسبت به خودت جمع کنی و یکجا دو تا احساس را کنار هم بگذاری و ببینی نزد مردم و بخصوص زن آن مرد چقدر ارزش و اعتبار داری. هر وقت دو تا احساس را با هم تجربه کردی آن وقت می توانی در زندگی به هر چه که بخواهی برسی!"
http://sites.google.com/site/shivanakowsari/superhafeze | خواستنی بودن رازی ندارد. بدون اینکه در مورد دیگران قضاوت کنی به
آنها نگاه کن.دنیا را همانگونه که هست ببین
***** "تلنگری بر روح" مجموعه جدید داستان های خدامراد هنر دیدن نادیدنی؟!
نوشته : فرامرز کوثری( رایا) تمام آن روز را خدامراد به گفتگو با کسانی پرداخت که برای رفتن به مدرسه یقین در دامنه کوهستان راهی دراز را پیموده بودند و پای کوه در استراحتگاه آخرگرد هم جمع شده بودند تا قبل از ورود به مدرسه به قول خدامراد عمق سوالات خود را بیشتر کنند و به نظر من جوابی عمیق تر و کامل تر دریافت کنند. نزدیک عصر که گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی از جانب دریاچه می وزید ، خدامراد ناگهان جمله ای گفت که همه ما را در فکر فروبرد. او گفت:" آیا می دانید که بومیان قاره آمریکا اولین بار که کشتی های کریستف کلمب را در افق دریا دیدند آنها را در واقع ندیدند!؟" چند لحظه ای سکوت در جمع برقرار شد و سرانجام دختری جوان طاقت نیاورد و گفت:" یعنی می گوئید کشتی های کریستف کلمب نامریی بودند؟" خدامراد لبخندی زد و گفت:" نه نامریی نبودند اما سرخپوستان و بومیان ساحل نشین قادر به دیدن این کشتی ها نبودند ، چون قبل از آن چیزی به شکل کشتی با آن بزرگی ندیده بودند!" مردی جوان پرسید:" به هرحال یک چوب بزرگ شناور در وسط دریا که می دیدند. حالا گیریم که نمی دانستند اسم این چوب بزرگ کشتی است و روی آن مردان کلمب نشسته اند؟" خدامراد گفت:"بله اما فقط یک چوب بزرگ بی اهمیت می دیدند. آنهم کسانی که وقت داشتند و به دریا زل می زدند و سیاهی های شناور در افق دریا را رهگیری می کردند. ولی حقیقت این است که بومیان وقتی اولین قایق مردان مسلح کلمب در ساحل پیاده شدند اصلا باورشان نمی شد که این همه آدم از آن چوب بزرگ بیرون آمده باشند." همان مرد جوان دوباره با بی حوصلگی گفت: " خوب اینکه بدانیم سرخپوستان بومی آمریکا برای اولین بار کشتی های کلمب را در افق دریا دیدند یا ندیدند چه فایده ای برای ما دارد و چه ارتباطی با مدرسه یقین دارد؟" خدامراد آرام و صبور گفت:" خوب فکر کنید و ببینید مبادا الان ما شبیه آن بومیان باشیم و نتوانیم کشتی هایی که در افق ظاهر می شوند را ببینیم فقط چون احساس می کنیم همه چیز را می دانیم و چشمانمان هرگز خطا نمی کنند. به این فکر کنید که نکند خیلی از مشکلات ما آدم ها در زندگی این باشد که آنچه باید ببینیم را نمی بینیم و آنچه می بینیم الزاما آن چیزی نیست که واقعا هست! بومیان قاره آمریکا توسط محیط اطراف خودشان و عادت های روزمره زندگی شان کور شده بودند و قادر به دیدن تفاوت ها و نکات جدید نبودند. خوب حق هم داشتند. اما در بین همین بومیان سرخپوستان هوشمند و کنجکاوی بودند که در ساحل نشستند و به افق خیره شدند و از روی تفاوت سیاهی و شکل امواج فهمیدند که باید در افق چیزی غیر از آنچه قبلا می دانستند وجود داشته باشد و بعد با تمرکز و رها کردن ذهن خود از دانسته های قبلی ناگهان کشتی ها را دیدند. اگر بومیان زودتر می توانستند کشتی ها را ببینند وتوپ های جنگی ارتش اسپانیا و شمشیر های بسته به کمر مردان کلمب را می دیدند می فهمیدند که ساکنین این کشتی ها ، برای تاراندن و غارت سرزمینشان آمده اند و میهمانانی از سوی خدای دریاها نیستند که معادن طلای خود را به آنها نشان دهند.!" برای لحظه ای حس کردم منظور خدامراد را دریافته ام. خواستم برخیزم و دریافتم را با صدای بلند برای جمع بگویم اما چشمان تیز خدامراد مرا سرجایم نشاند. او انگار می دانست که هر کدام از حاضرین باید خودشان به این ادراک و دریافت برسند و اینکه من موضوع را فهمیده باشم دلیل نمی شود که بتوانم آن را با کلام به کنار دستی ام منتقل کنم. سکوت کردم و به مکالمات بین حاضرین و خدامراد گوش کردم. مرد مسن و جاافتاده ای از وسط جمع با خنده گفت:" یعنی شما می فرمائید که ما همگی به شکلی کور هستیم و نمی توانیم واقعیت را آنچنان که هست ببینیم؟" خدامراد پاسخ داد: " من یا شما فرق نمی کند. کلا بشر به کمک فکر خودش میزان بینایی خود را کنترل می کند. فکر می کنید چرا وقتی یک حادثه واحد و یکسان برای ده نفر رخ می دهد هر کدام از این ده نفر یک برداشت متفاوت از حادثه دارد. برای مثال چرا وقتی یکی از همکارانتان در اداره می گوید که امروز مشکلی برایش پیش آمده هر کدام از شما قضاوتی خاص در مورد این مشکل در ذهن خود متصور می شوید؟ مثلا یکی می گوید او تنبل است و خود را به مریضی می زند و دیگری برداشتش این است که او می خواهد سر بقیه را کلاه بگذارد و به کارهای شخصی خودش بپردازد و سومی می گوید که شاید به راستی مشکلی دارد و نیاز به کمک دارد؟ فکر ما آدم ها عین یک سانسور چی عمل می کند و فقط به ما اجازه دیدن و شنیدن آن چیزهایی را می دهد که برایش قابل فهم اند و دیدنشان دردسر ندارد. اگر چیزی نباید دیده شود حتی اگر تصویر این چیز از حسگر چشم هم گذشته باشد و وارد بدن شده باشد ، مغز بلافاصله آن را به سمت چاه تاریک هدایت می کند و ما عملا آن را نمی بینیم تا راجع به آن فکر کنیم. وقتی روی یک موضوع خاص متمرکز می شوید چه اتفاقی می افتد. شما چیزهای دیگر را نمی بینید . صداو فریادشان را نمی شنوید. بوی سوختنشان را درک نمی کنید.هنگام لمس نرمی و زبری آنها را نمی فهمید و به وقت خوردن و آشامیدن مزه آنها را به خاطر نمی آورید. جناب سانسور چی با قدرت کار خود را انجام می دهد تا شما متمرکز باشید و بتوانید به کار دقیقی که مشغولش هستید برسید. اما این سانسور چی فقط به وقت دقیق بودن کار نمی کند و وظیفه حذف و کورکردن را حتی وقتی ذهن شما رها و آزاد است را هم دنبال می کند. نتیجه این می شود که شما نمی توانید بسیاری از فرصت های طلایی زندگی خود را ببینید و با وجودی که دائم از نداشتن امکانات می نالید و سختی ها را تحمل می کنید از این نکته طلایی غافلید که شاید مشکل در خود شما باشد که نمی توانید دیدنی ها را آنچنانکه هست ببینید." خدامراد لختی سکوت کرد و آنگاه ادامه داد:" قانون یقین می گوید آرزویی را که همیشه در اعماق وجودت مخفی کرده ای بر زبان آور و با جرات آن را مقابل چشمانت مجسم کن. از برآورده نشدن آرزو نترس چرا که همین نزدیکی راه میانبری هست که تو را بدون درگیر شدن با مشکلات به سرمنزل مقصود می رساند. قانون یقین می گوید فکر وذکرت را روی این آرزو متمرکز کن و یقین داشته باش که سرانجام جواب می گیری و به محض احساس ناخوشی و اضطراب و دل آشوبی ، فورا افکار جاری در ذهن و دلت را نظارت کن و ناخالصی ها و تردیدها را از میان آنها بیرون بکش. و بعد توکل کن و مطمئن باش که همین نزدیکی ها میلیون ها خدمتکار مشغول فراهم کردن آرزوی تو هستند. اما فکر ناگهان وسط گود می پرد و با یک قیچی تیز شروع به کور کردن چشم ها و فوت کردن شمع ها می کند و می گوید که خاموش باشید که این اتفاق غیر ممکن است و فقط باید سوخت و ساخت و هیچ نگفت! و بعدشما تسلیم این فکر می شوید و حتی آرزوی خود را هم دیگر نمی بینید. یعنی اجازه تجسم آن را هم به خود نمی دهید." خدامراد اشاره ای به جمعیت کرد و گفت:" دربین شما جوانی تحصیل کرده بود که برای مشکل بیکاری اش می خواهد به مدرسه یقین برود. او می گفت که با معدل و نمرات عالی در یکی ازبهترین رشته ها فارغ التحصیل شده است. ولی نمی تواند یک کار متوسط گیر بیاورد. در حالی که می دید آدم هایی با سطح سواد بسیار پائین تر و بسیار ناتوان تر از او درآمدهایی بسیار عالی دارند و او مانده بود که چگونه با این همه هوش و ذکاوتش نمی تواند کار مناسب خودش را بدست آورد. به او گفتم دوباره در وضع و حال این افراد کم دانش و ناتوان ولی موفق در کسب درآمد بالا دقت کند. درست شبیه آن سرخپوستی که به تفاوت رنگ و سیاهی افق دریا خیره شده بود.به او گفتم کمی در شکل نگاه و فرم رفتار و گفتار و تفکر این افراد دقت کند. شاید او با همه هوش و ذکاوت و تیز بینی و زیرکی و تحصیلاتی که دارد از دیدن چیزهای بسیار ساده عاجز شده باشد و در واقع همین ذهن تیز و زیرک او را کور و نابینا کرده باشد؟! این جوان چندین روز روی این نکته فکر کرد. و امروز صبح شاد و هیجان زده نزد من آمد و گفت که بالاخره موفق شده است کشتی های پر از طلای کریستف کلمب را در افق زندگی اش ببیند! او گفت که علت بیکاری و فقر و درآمد پائین اش این بوده که انتظار داشته جامعه برای رشته تحصیلی او شغلی پردرآمد و دائمی تولید کند. در حالی که اینجور مشاغل پردرآمد وبی دردسر معمولا از قبل رزرو واشغال شده اند. او فهمید که باید قید یافتن شغل مناسب و همراستا با رشته تحصیلی اش را از ذهنش بردارد. و وقتی اینکار را کرد تازه متوجه شد که هزاران شغل پرسود و پردرآمد مقابل او قرار دارند. جالب است بعضی از مشاغلی که او به ذهنش رسید را برای شما بگویم: او می گفت می خواهد وانتی اجاره کند و در هر فصل سال در خارج از شهر و روزهای تعطیل متناسب با تعطیلات و مراسم و جشن های مردمی ، جنس و محصول خاصی را در مناطق پر جمعیت به مردم عرضه کند. از بلال و تخمه و آجیل و خرما گرفته تا بوق و پرچم و وسایل تشویق تیم های ورزشی هنگام برگزاری مسابقات. او امروز صبح بدون اینکه به مدرسه یقین برود استراحتگاه را ترک کرد و به شهر خودش برگشت. او می گفت اکنون می تواند از ابزارهای علمی و تجربیات درسی خودش در این کار و کسب تازه که هیچ سنخیتی هم با رشته تحصیلی اش ندارد استفاده کند و همه رقبا را از میدان خارج سازد. باز شدن چشم انسان به همین شکل اتفاق می افتد. " زن مسنی از بین جمعیت دستش را بلند کرد وگفت:" و آیا می توانیم ادعا کنیم که عزیزانی که از دستشان داده ایم همین الان در اطراف ما هستند و ما فقط چون نمی توانیم بلد نیستیم آنها را ببینیم ، آنها را نمی بینیم؟!" و خدامراد آهی کشید و گفت:" آیا چیزی غیر از این انتظار دارید؟" سپس خدامراد از جا برخاست و اشاره ای به قله کوه انداخت و گفت:" آن بالا مدرسه یقین است. در این مدرسه در مورد علم یقین داشتن به اجابت حتمی آرزوها توسط کاینات و خالق هستی و توکل بی قید وشرط به او درس داده می شود. در مدرسه یقین به شما گفته می شود که همین الان دنیایی وجود دارد که شما در آن دنیا کاملا خوشبخت و سعادتمندید و در رفاه و آرامش کامل به سر می برید. این دنیا درست بغل گوش شماست و برای دیدن آن کافی است فقط مردمک چشمانتان را بگردانید. اما الان اگر سرتان را هم بچرخانید نمی توانید دنیای خوشبختی خود را ببینید، چون ذهنتان شما را از دیدن این دنیای پر از آرامش محروم ساخته است. این واقعیت کاملا بدیهی و روشن برای شما نادیدنی شده است و نادیدنی بودن آن فقط به خاطر اتفاقاتی است که در سرو کله شما رخ می دهد. من این دنیا را می بینم. چون بر اسب ذهنم لجام زده ام و به او اجازه نمی دهم قوطی رنگ سیاه بردارد و روی هرچیزی که فکر می کند جدید است رنگ سیاهی بمالد تا دیده نشود. شما هم باید چنین شوید. باید ذهنتان را برای دیدن دنیای جدید خوشبختی خودتان باز کنید. باید هنر دیدن نادیدنی های زندگی خود را بدست آورید. اگر جز این عمل کنید رفتن به مدرسه یقین و یادگرفتن قانون یقین به هیچ درد شما نمی خورد. قانون یقین همین پای کوه هم عمل می کند. باید چیزی در ذهن شما آن را باور کند و به درستی اش یقین پیدا کند. وقتی همه چیز آشکار شد دیگر هیچ کشتی ناشناسی در افق دریای زندگی تان نمی تواند دیده نشود. "
****
|












جذب در هفت قانون معنوی دیپاک چوپرا پانزده
هزارتومان







