از اينرو کنار گذاشتن آزادي براي باريکبينترين فلسفه به همان اندازه غيرممکن است که براي معموليترين عقل انسان . بنابراين [فلسفه يا خرد] بايد فرض کند که هيچ تناقض راستيني بين آزادي و ضرورت طبيعي همان [دسته از] اعمال انساني پيدا نخواهد شد ، زيرا [فلسفه يا خرد] همانطور که نميتواند مفهوم طبيعت را رها کند [، توانا به ترک مفهوم] آزادي نيز نيست . بنابراين اگر ما هيچگاه نتوانيم بفهميم که آزادي چگونه امکانپذير است ، دست کم اين تناقض ظاهري را بايد به نحو قانعکننده اي برطرف نماييم . زيرا اگر انديشهي آزادي ، منجر به نقض خودش يا [نقض] طبيعت (که به همان اندازه ضرورت دارد) گردد ، [در آنصورت ديگر] بايد آزادي کلاً به سود ضرورت طبيعي کنارهگيري کند . |