دفتر شعر مهر ايران

چشمان او

آنگاه که برای اولین بار در چشم او نگریستم ، در همان چشمانی که چون دریای بی انتها و چون افق نامحدود ، چون مهتاب خیال پرور

حس کردم که قلبم تندتر می زند و چشمانم اگر چه تشنۀ دو چشم افسونگر اوست ولی طاقت نگاه او را ندارد

احساس عجیبی بود

شرمندگی و احتیاج در هم آمیخته بودند ، ناگهان شجاعت و شهامت گوئی سوخت و خاکسترش هم با افسون او بر باد رفت

بارها پنهانی در چشمانش نگریستم ، اما هنوز نمی دانم که در نگاه او چه رازی نهفته است و شاید تا آخرین لحظه عمر خود به راز چشمهای او پی نبرم

چشم او چون تاریکی یک شب مهتاب و چون غروب خون انگیز پاییز است

 

مهر ایران

 

ساعت عمر

تِک تِک قلب مرا مي شنوي؟

ساعت عمر من است

که به مهر تو در اين سينه تنگ

سر به ديوار قفس مي کوبد

هم زبانم بر خيز ميله ها را بشکن

آن طرف خانه توست

که براي تو آذين شده است

پاي در خانه قلبم بگذار

و سر چشمه خونم را با بوسه ببند

و به ديواره قلبم بنگار

که تو را مي خواهم

که تو را مي خواهم

مهر ايران

صبر

آه ، که صبر صخره ها چه بسيار است

براي هموار شدن

و صبر اقيانوس براي خشکيدن

و صبر خورشيد براي خاموش ماندن

اي معبود من ، پيش از آنکه

از غبارم فضا را به آتش بکشي

مرا با او پيوند مي زن

که صبرم ، کمتر از حباب است براي پاشيدن

 

مهر ايران

حاصل خلقت

خلايق گر نمی دانند ، می دانی که انسانم             چه بود از خلقت من حاصلت يا رب نمی دانم

من آن مهرم که از بی مهری ايام دلتنگم                   هزاران جلوه دارم ليک زير ابر پنهانم

دلم گلدان شادی بود و خرُد از ضربت غم شد           گلم در غنچه پَرپَر گشت تا بشکست گلدانم

چو عکس ماه در آئينه امواج لرزانم                      چو چشم ابر بر حال گُل و گُلزار گريانم

زِ شادی ها گريزانم ، زِ بس خوکرده ام با غم      زِ بس خو کرده ام با غم، زِ شادی ها گريزانم

به ياد دوره شادی به ياد عهد آزادی               سرشک غم ز مُژگان می چکد هر شب به دامانم

زِ لطفِ طبع گُل در پيش پايم خاک می بوسد              که از روز ازل دستانسرای هر گلستانم

هزاران نغمهء پُر شور دارم در گلو، ليکن                      برای هر خس و خاری نمی خوانم

نمي خوانم

مهر ايران

خانه

اخبارمهرايران

تحليل سياسي

وبلاگ مهرايران

ارتباط با ما