استعاره مفهومي
منبع: دائره المعارف ويکي پديا
در زبانشناسي شناختي، استعاره را «فهم يك حوزه مفهومي بر حسب حوزه مفهومي ديگر» تعريف ميكنند؛ مثل استفاده از تجربه زندگي يك شخص براي فهميدن تجربه شخصي متفاوت. يك حوزه مفهومي ميتواند هر سازمان منسجمي از تجربه باشد.
اين انديشه و يك ارزيابي مفصل فرايندهاي زيرين آن، نخستين بار در كتاب استعارههايي كه با آنها زندگي ميكنيم[1] توسط جورج لَكاف[2] و مارك جانسون[3] بررسي شد. دانشمندان شناختي ديگر، موضوعاتي مشابه استعاره مفهومي را تحت عناويني چون: قياس و آميزش مفهومي مطالعه ميكنند.
نگاشتها[4]
در حوزههاي مفهومياي كه در استعارههاي مفهومي مفروض پنداشته ميشود، دو نقش اصلي وجود دارد:
حوزه مبدأ: حوزه مفهومياي كه ما از آن عبارت استعاري را ترسيم ميكنيم.
حوزه مقصد: حوزه مفهومياي كه سعي داريم آن را بفهميم.
يك نگاشت، مجموعه نظممندي از تناظرهاست كه بين عناصر سازنده حوزه مبدأ و مقصد وجود دارد. بسياري از عناصر مفاهيم مقصد از حوزه مبدأ آمدهاند و از پيش موجود نبودهاند. فهميدن يك استعارۀ مفهومي، فهميدن مجموعهاي از نگاشتهاست كه بر يك جفت مبدأ-مقصدِ مشخص قابل اِعمال است. همين ايدۀ نگاشت بين مبدأ و مقصد براي توصيف تعقل قياسي و استنتاجات بكار ميرود.
اصل اساسي اين نظريه اين است كه استعارهها مسائلي مربوط به انديشهاند و نه صرفاً زبان: و بنابراين اصطلاح «استعارهي مفهومي» بكار رفته است. ممكن است چنين بنظر برسد كه استعاره متشكل از كلمات يا ديگر عبارات زباني است كه از واژگان يك حوزۀ مفهومي ملموستر اخذ شدهاند، ولي استعارههاي مفهومي در زير نظامي از عبارات استعاري مرتبط كه در سطح زباني ظاهر ميشوند قرار دارند. به نحو مشابهي، نگاشتهاي يك استعاره مفهومي، خودشان انگيخته طرحهاي تصويري[5] اي هستند كه در واقع چارچوبهاي پيش زباني مربوط به مکان، زمان، حركت، كنترل كردن، و ديگر عناصر اصلي تجربه انسانيِ تجسم شده هستند.
استعارههاي مفهومي معمولاً يك مفهوم انتزاعيتر را به عنوان مقصد و مفهوم ملموستر يا فيزيكيتر را به عنوان مبدأ بكار ميگيرند. مثلاً استعارههايي مثل «روزهاي ]مفهوم انتزاعيتر يا مقصد[ پيشِرو» يا «وقت دادن»، مبتني بر مفاهيمي ملموسترند، بنابراين زمان را به عنوان مسيري به درون فضاي فيزيكي يا شيئي كه ميتوان در دست گرفت و به عنوان يك هديه داد، بيان ميكنند. وقتي گويشگر تلاش ميكند به نفع ديدگاه يا عملي خاص دليل بياورد، از استعارههاي مفهومي متفاوتي استفاده ميكند. مثلاً ممكن است كسي «روزهاي پيشِرو» را با رهبري تداعي كند، در حاليكه عبارت «وقت دادن» دلالت ضمني قويتري بر معامله دارد. انتخاب چنان استعارههايي توسط يك هدف ناخودآگاه يا پنهان در ذهن كسي كه آنها را بكار ميگيرد، مديريت ميشود.
اصل تك جهت بودن[6] بيان ميكند كه فرايند استعاري معمولاً از ملموستر به انتزاعيتر و نه بر عكس، جريان مييابد. از اين رو، مفاهيم انتزاعي بر حسب فرايندهاي محسوس الگو فهميده ميشوند. اصطلاح «محسوس»[7] در اين نظريه توسط لَكاف و جانسون چنين تخصيص زده شده كه ]هر چه[ ارتباط نزديكي با رشد بدني، و بدن فيزيكي، عصبي و تعاملي داشته باشد. يكي از مظاهر اين ديدگاه در علمِ شناختيِ رياضيات[8] ديده ميشود كه در آنجا اين مسئله مطرح ميشود كه علم رياضيات كه گستردهترين ابزارهاي پذيرفته شدۀ انتزاع در اجتماع بشري است، خود به طور گستردهاي استعاري ايجاد شده است و بنابراين يك پيشداوري شناختي منحصر بفرد براي نوع بشر را منعكس ميكند كه از فرايندهاي نمونه مجسم شدهاي (مثل شمردن، حركت كردن در راستاي يك مسير) استفاده ميكند كه همه انسانها بواسطه تجاربشان آن را درك ميكنند.
زبان و فرهنگ به مثابه نگاشتها
لَكاف و جانسون در اثر سال 1980 خود، مجموعهاي از استعارههاي بنيادين مفهومي از قبيل استعارههاي زير را مورد مطالعه دقيق قرار دارند:
عشق يك سفر است.
سازمانهاي اجتماعي گياهند.
عشق، جنگ است.
نيمه دوم هر يك از عبارات فوق تصورات خاصي را دربارۀ تجربه حسي بر ميانگيزانند و مقتضي آنند كه خواننده يا شنونده آنها را بر مفاهيم انتزاعي عشق يا سازمان در نيمه اول عبارت منطبق كند تا جملهاي كه در آن استعاره مفهومي استفاده شده را بفهمد.
گفته شده، راههاي متعددي وجود دارد كه در آن، اين فرايند تصور و اِعمال (يا انطباق) استعارهها، ادارك و ارتباطات انسان را تحت تأثير قرار ميدهد، بخصوص در رسانههاي جمعي و سياست عمومي.
تبليغات
نوام چامسكي زبانشناس برجسته _ كه فينفسه نه يك زبانشناس شناختي است و نه نظريهپرداز استعاره مفهومي_ بهمراه ادوارد هرمان، يك الگوي تبليغات متشكل از فيلترهاي رسانهاي مطرح كردهاند كه اساساً مانع از شنيده شدن اخبار و نظراتي در صحنه عمومي كه از استعارههاي مفهومي بنيادين شنوندگان تخلف كردهاند، ميشود؛ به اين معنا كه رسانهها تمايل دارند محتوايشان را پنهان نگه دارند تا استعارههاي بكار رفته را محدود كنند و از اين طريق تعمداً راههاي فهميدن محتوا توسط مخاطبانشان را كنترل كنند. از نظر چامسكي قابليت بنيادين انسان براي فراگيري زبان و باور استعاره با محدود كردن گستره و نوع استعارههايي كه شهروندان در معرض آنند، در رسانههاي جمعي مورد سوء استفاده قرار گرفته است. به طور خاص، نگاشتهايي كه بر امنيت اموال يا ترس از درگيري با قدرت تأكيد ميكنند در رسانه جمعياي كه تحت نفوذ منافع شركت خصوصي است پررنگتر خواهد بود، در حاليكه نگاشتهايي كه بر مخاطرۀ درگيري بر سر منافع يا عدالت تأكيد دارند مورد كم محلي قرار ميگيرند يا بالكل سانسور ميشوند.
نقشهاي خانواده و اخلاق
ادعاي كمتر حداكثري ولي مشابه ديگر، توسط جورج لَكاف در كتابش «سياست اخلاقي» و نيز كتاب اخيرش درباب چارچوببندي[9] يعني کتاب «به فيل فكر نكن» مطرح شده است. لكاف مدعي است كه صحنه عمومي سياست در امريكا، بازتابي از استعاره مفهومي بنيادين «خانواده» است. بر اين اساس مردم، رهبران سياسي را برحسب نقشهاي «پدر مقرراتي» و «والدين پرورش دهنده» درك ميكنند. دو ديدگاه مبنايي اقتصاد سياسي از اين تمايل ناشي ميشوند كه عمل دولت- ملت «بيشتر شبيه يك پدر» يا «بيشتر شبيه يك مادر» ديده شود.
نظريهپرداز شهري و اخلاقگرا، جين ياكوب همين تمايز را با عباراتي كمتر جنسي شده با فرق نهادن بين «اخلاق نگهباني» و «اخلاق تجارتي» مطرح ميكند. او بيان ميكند كه نگهباني و تجارت دو فعاليت محسوساند كه انسانها بايد ياد بگيرند آن را به طور استعاري بر تمام انتخابها در زندگي بعدي اعمال كنند. در جامعهاي كه نگهباني ]نگهداري[ از كودكان وظيفه اوليه زنان و معامله كردن در يك اقتصاد بازار وظيفه اصلي مردان است، ليكاف فرض ميگيرد كودكان نقشهاي «نگهباني» و «تجارت» را به ترتيب به مادر و پدرشان نسبت ميدهند.
هر دوي اين نظريهها نشان ميدهند كه ممكن است مقدار زيادي شرطي شدن اجتماعي و فشار براي شكلدهي به پيش داوري شناختي خاصي وجود داشته باشد. مردم شناسان مشاهده ميكنند كه تمام جوامع تمايل دارند نقشهايشان را براساس سن و جنسيت واگذار كنند كه همين ديدگاه را تأييد ميكند.
زبانشناسي و علم سياست
لكاف، چامسكي و ياكوب همه، وقت قابل توجهي را به وقايع جاري و نظريه سياسي اخصاص دادهاند با اين اميد كه زبانشناسان و نظريهپردازان مربوطه استعاره مفهومي، نظريات آنان را وارد عملگرايي سياسي كنند. در واقع اگر استعارههاي مفهومي آنقدر كه آنها فكر ميكنند بنيادين است، آنها چارهاي جز اين نيز نبايد داشته باشند.
منتقدان اين رويكرد اخلاقي به زبان قبول دارند كه اصطلاحات زباني[10] ، استعارههاي مفهومي زيرين را انعكاس ميدهند ولي دستور زبان فعلي و مفاهيم ميان فرهنگي بنيادينترِ روش علمي و عملِ رياضي، تأثير استعارهها را به حداقل ميرسانند. اين منتقدين، لكاف و چامسكي و ياكوب را «چهرههايي از جناح چپ» ميدانند و علم سياست آنان را نميپذيرند: نه به مثابه هر نوع نبرد عليه يك جهانشناسي منطوي در زبان و فرهنگ بلكه به عنوان يك وسيله وقت گذراني غيرمتعارف، نه بخشي از علم زبان شناسي.
لَكاف و رافائل نونز در سال 2000 تاحدي در واكنش به اين منتقدين، يك «علمِ شناختيِ رياضيات» مطرح كردند كه رياضيات را به عنوان پيامدِ – نه بديلِ – اتكاي انسانها به استعاره مفهومي براي فهم انتزاع برحسب محسوسات بنيادين تجربي، تبين ميكرد.