| بازگشت | نويسنده: اريكاگود مترجم: محمود سيفي mahsaifi@gmail.com منبع: نيويورك تايمز
براي بيش از يك قرن، فيلسوفان و روانشناسان غربي بحثهاي مربوط به حيات ذهني خود را بر يك فرض اساسي بنياد نهاده بودند. آن فرض اين بود که: فرايندهاي اصلي زيرين كليه انديشههاي انساني يكي است، چه در تپههاي تبت و چه در سبزه زارهاي مكزيك. تفاوتهاي فرهنگي ممكن است موضوع انديشه مردم را تحميل كنند. مثلاً نوجوان بوتسوانايي ممكن است با همان شور و حرارتي درباره گاوها بحث كنند كه همالان نيويوركي شان درباره ماشينهاي اسپورت بحث ميكنند. ولي عادات فكري – يعني استراتژيهايي كه مردم در فرآوري اطلاعات و معنا دادن به جهان پيرامونشان اتخاذ ميكنند – بنا به فرض محققان غربي براي همه، يکسان بود كه مَثَل عالياش در اهميت دادن به استدلال منطقي، علاقه به دستهبندي و اصرار بر فهميدن وضعيتها و حوادث با اصطلاحات خطيِ علت و معلول، مشهود است. ولي كارهاي اخير يك روانشناس اجتماعي در دانشگاه ميشيگان اين ديدگاه ديرينه در باب كاركرد ذهن را متحول كرده است. دكتر ريچارد نيسبِت و همكارانش در مجموعهاي از آزمايشگاهها با مقايسه امريكاييهاي اروپايي تبار با اهالي آسياي شرقي دريافتند كه افرادي كه در فرهنگهاي متفاوت رشد كردهاند نه تنها به چيزهاي متفاوتي فكر ميكنند بلكه با روشي متفاوت نيز فكر ميكنند. دكتر نيسبِت ميگويد: «ما عادت داشتيم فكر كنيم كه همه انسانها از مقولات (دستهبنديها) به طور يكساني استفاده ميكنند؛ منطق در فهم زندگي روزمره نقش يكساني را براي همه بازي ميكند؛ حافظه، ادراك، اِعمال قواعد و مانند آن براي همه يكساناند، ولي اكنون استدلال ميكنيم كه خودِ فرايندهاي شناختي، بسيار انعطافپذيرتر از آن چيزي هستند كه جريانات غالب روانشناسي تصور ميكردند.» از جهات بسياري، تفاوتهاي فرهنگياي كه پژوهشگران آن را توصيف كردهاند، بازتابي است از آنچه توسط مردم شناسان توصيف شده است و ممكن است براي امريكاييهايي كه در آسيا زيستهاند چندان شگفتانگيز نباشد. دكتر نيسبِت و همكارانش نخستين پژوهشگران روانشناسي نيستند كه پيشنهاد كردهاند فكر ممكن است ريشه در مفروضات فرهنگي داشته باشد؛ روانشناسان شوروي در دهه 1930 مسائل منطقياي براي كشاورزان ازبك مطرح كردند تا نشان دهند كه ابزارهاي عقلاني متأثر از شرايط عملي ]زندگي[ است. ولي اين كار جديد در حلقههاي آكادميك، شوري به پا كرده زيرا تلاش ميكند از طريق مجموعهاي از آزمايشهاي آزمايشگاهي سخت تحت كنترل، تفاوتهاي فرهنگي را تعريف و تشريح كند. و نظريه مفروض در اين پژوهش بيشتر آنچه در روانشناسيِ شناختي در چهل سال گذشته مقدس تلقي مي شد را به چالش كشيده است. دكتر سوزان اندرسون يك استاد روانشناسي در دانشگاه نيويورك و يكي از ويراستاران «نقد روانشناسي» ميگويد: «اگر اين مطلب درست باشد، لبه تيز آن متوجه مقدار زيادي از علومي خواهد شد كه بسياري از ما در حال كار روي آن هستيم و علاوه بر اين نوعي ترس و لرز هم براه خواهد انداخت. در يك ديد وسيع، لابراتوارها – كه در ايالات متحده، ژاپن، چين و كره راه انداخته شده بودند – يك تقسيمِ آشنا را مستند كردهاند. محققان دريافتند شرقيها «كل گرايانه» تر فكر ميكنند، به بافت و روابط توجه بسيار بيشتري دارند، بيشتر بر معرفت مبتني بر تجربه تكيه ميكنند تا منطق انتزاعي، و در مقابل تناقض، تساهل بيشتري به خرج ميدهند. ولي غربيها در فكر كردنشان «تحليلي»ترند، تمايل دارند اشيا را از بافت شان جدا كنند، از تناقض بپرهيزند و تكيه بيشتري بر منطق صوري داشته باشند. مثلاً در يك مطالعه توسط دكتر نيسبِت و تاكاهيكوماسودا – يك دانشجوي فارغ التحصيل در ميشيگان- به دانشجوياني از ژاپن و ايالات متحده يك صحنه متحرك از زندگي زير آب نشان داده شد كه در آن يك ماهي بزرگتر كانوني در ميان ماهيهاي كوچكتر ديگر و بقيه آبزيان، شنا ميكرد. وقتي از آنان سؤال شد چه ديدهاند، موارد آزمايش ژاپني، بيشتر تمايل داشتند با توصيف صحنه، آغاز كنند، مثلاً بگويند: «يك درياچه يا استخر ديدم» يا «كف ]استخر[ سنگي بود.» يا «آب، به سبزي ميزد.» ولي برعكس، امريكاييها تمايل داشتند توصيفهايشان را با ماهي بزرگتر شروع كنند و جملاتي شبيه اين را بگويند: «چيزي شبيه يك ماهي قزل آلا داشت به سمت راست ميرفت.» به طور كلي، افراد موردِ آزمايش ژاپني در اين مطالعه 70 درصد بيشتر از امريكاييها جملاتي راجع به جنبههاي محيطِ پس زمينه گفتند؛ و نيز دو برابر امريكاييها در مورد روابط بين اشياء جاندار و بيجان عبارت داشتند. مثلاً فرد ژاپني ممكن است به اين توجه كند كه «ماهي بزرگ از مقابل خزههاي دريايي خاكستري شنا ميكرد.» دكتر نيسبِت ميگويد: «امريكايي ها بيشتر تمايل داشتند روي بزرگترين ماهي، روشنترين شيئي، ماهياي كه سريعتر حركت ميكند و ... تمركز كنند» اما محققان دريافتند توجه بيشتر آسياي شرقي ها به بافت و روابط صرفاً سطحي نبود. وقتي به شركت كنندگان ژاپني همان ماهي بزرگ نشان داده شد كه در جهت متفاوت و پس زمينه جديدي شنا ميكرد، آنها در تشخيص آن مشكل بيشتري داشتند تا امريكاييها؛ كه نشان ميدهد ادراك آنها عميقاً به ادارك شان از صحنه پس زمينه گره خورده است. درباره تفسير حوادث در جهان اجتماعي نيز بنظر ميرسيد آسياييها به نحو مشابهي به بافت حساسند و از امريكاييها در تشخيص اينكه كِي رفتار مردم توسط فشارهاي محيطي تعيين شده است، سريعتر عمل ميكردند. روانشناسان از ديرباز نسبت به آنچه «خطاي بنيادينِ نسبت دادن» خواندهاند هشدار داده اند. اين خطا عبارت است از تمايل مردم به تبيين رفتارهاي انساني برحسب خصايص بازيگران فردي، حتي هنگامي كه نيروهاي محيطي قوياي نيز در كار باشند. مثلاً اگر به مردم گفته شود كسي تعليم داده شده تا يك سخنراني به نفع يك كانديداي انتخابات رياست جمهوري انجام دهد، بيشتر مردم باور خواهند داشت كه گوينده به آن چه ميگويد اعتقاد دارد. با اين حال بنا به تحقيقات دكتر نيسبِت و همكارانش، آسيايي ها ممكن است در برخي مواضع كمتر نسبت به اين خطا آسيبپذير باشند. در يك مطالعه توسط دكتر نيسبِت و اينچئول چول از دانشگاه ملي سئول در كره، از افراد تحت آزمايش كرهاي و امريكايي خواسته شد تا مقالهاي را به نفع يا عليه انجام آزمايشات اتمي توسط فرانسه در اقيانوس آرام مطالعه كنند. به اين افراد گفته شد كه نويسنده مقاله هيچ گزينهاي براي نوشتن نداشته است. اما افراد تحت آزمايش از هر دو فرهنگ، همچنان تمايل به «خطا» نشان ميدادند، با اين قضاوت كه نويسندگانِ مقاله به موضعي كه در مقالات اتخاذ شده است، اعتقاد داشتهاند. وقتي از افراد كرهاي نخستين بار خواسته شد تا تجربه مشابهي را خودشان از سر بگذرانند – يعني نوشتن يك مقاله طبق توصيهها – آنها سريعاً قضاوتهايشان درباره اينكه نويسندگان اصلي مقالات چقدر به جديت به آنچه نوشتهاند باور داشته اند، را تعديل كردند. ولي امريكاييها به اين مضمون چسبيند كه نويسندگان مقالات عقايد صريحشان را بيان كردهاند. يكي ديگر از تفاوتهاي عجيب كه توسط محققان كشف شد، در روش پاسخِ آسياي شرقيها و امريكاييها در استوديوها در مواجهه با تناقض ظاهر شد. دكتر نيسبِت ميگويد: «وقتي به امريكاييها استدلالهايي ضعيفتر بر عليهشان اقامه شد، آنها تمايل داشتند بوسيله درهم کوبيدن استدلالهاي ضعيفتر و حلِ تناقض تهديدآميز درون ذهنشان، عقايد خود را تقويت كنند ولي آسياييها بيشتر تمايل داشتند با اذعان به اينكه حتي استدلالهاي ضعيفتر هم حسنهايي دارند، موضع خود را تعديل كنند. مثلاً در يك مطالعه به افراد تحت آزمايشِ آسيايي و امريكايي، استدلالهاي قوياي به نفع تأمين بودجه يك پروژه تحقيقاتي درباره فرزندخواندگي ارائه شد. به يك گروه ديگر، استدلالهايي قوي در حمايت از پروژه و استدلالهايي ضعيف عليه آن ارائه شد. هم افراد امريكايي و هم آسيايي در گروه اول حمايت قوياي از پروژه كردند. ولي با اينکه آسياييها در گروه دوم به استدلال هاي ضعيف مخالف با كاهش حمايت خود پاسخ دادند، امريكاييها واقعاً حمايتِ خود از پروژه را در پاسخ به استدلالهاي مخالف افزايش دادند. در مجموعهاي از مطالعات، دكتر نيسبِت و كياپينگ پنگ از دانشگاه كاليفرنيا در بركلي دريافتند كه افراد تحت آزمايش چيني تمايل كمتري در مقايسه با امريكاييها، نسبت به حل تناقضات در بسياري از مواضع دارند. وقتي از امريكاييها خواسته شد تا يك درگيري بين مادران و دختران را تحليل كنند، آنها سريع به نفع يكي از طرفين موضعگيري كردند. ولي چينيها بيشتر تمايل داشتند حْسنهاي هر دو طرف را ببينند و مثلاً اين گونه اظهار نظر ميكردند كه: «هم مادران و هم دختران نتوانستهاند همديگر را درك كنند.» وقتي به اين دو گروه، انتخاب بين دو نوع مختلفِ استدلال فلسفي ارائه شد كه يكي مبتني بر منطق تحليلي و حل تضاد و ديگري مبتني بر روش ديالكتيك و پذيرفتن تضاد بود، چينيها رويكرد ديالكتيك را پذيرفتند در حاليكه امريكاييها استدلالهاي منطقي را ترحيج دادند و چينيها طرفداري بيشتري از امريكاييها نسبت به ضرب المثلهاي داراي تضاد ابراز كردند. مثل اين حكمت چيني كه ميگويد: «آدمهاي خيلي متواضع، كمي لاف زَناند». دكتر نيسبِت ميگويد، افراد تحت آزمايشِ امريكايي اين تضادها را «واقعاً اعصاب خورد كُن» تلقي كردند. دكتر نيسبِت و دكتر آرا نورنزيان از دانشگاه ايلي نويز همچنين علائمي را كشف كردند مبني بر اين كه وقتي منطق و دانش تجربي در تضاد باشند، امريكاييها يبشتر از آسياييها طرفدار قواعد منطق صوري اند،که اين امر به علت همراهي با يك سنت در جوامع غربي است كه از يونان باستان آغاز شده است. مثلاً محققان دريافتند وقتي به امريكايي ها اين استدلال منطقي ارائه شود: «تمام حيوانات داراي پُشم به خواب زمستاني مي روند، خرگوش ها داراي پشم اند، بنابراين خرگوش ها به خواب زمستاني مي روند»، آنها تمايل دارند اعتبار استدلال را بپذيرند و ساختار صوري آن را كه مربوط به قياس است از محتواي آن كه ممكن است صحيح يا ناصحيح باشد، جدا كنند. برعكس، آسيايي ها، برمبناي ناصحيح بودن ]نتيجه[ ، اين قياس ها را نامعتبر مي دانستند. ]زيرا همه حيوانات داراي پشم در واقع به خواب زمستاني فرو نمي روند.[ با اينكه اختلافات فرهنگي اي كه در آثار محققان رهگيري شده است بسيار مهم اند معذلك منشأ آنها چندان آشكار نيست. شواهد تاريخي نشان مي دهند كه بين انديشيدن غربي و شرقي دست كم از دوران هاي باستاني يك شكاف وجود داشته است. سنتِ منازعات خصومت آميز، استدلال منطق صوري و استنتاجِ تحليلي كه در يونان شكوفا مي شد و يك فهم از بافت و پيچيدگي، استدلال ديالكتيكي و نيز مدارا در مقابل «يين و يانگ» هاي زندگي در چين رشد مي يافت. اينكه چقدر از اين تفاوت شرقي – غربي نتيجه اَعمال اجتماعي و مذهبي متفاوت، زبانهاي متفاوت يا حتي جغرافياي متفاوت است، كسي نمي داند. ولي دكتر نيسبِت معتقد است هر دو سبك، مزايا و محدوديت هايي دارند و هيچكدام از اين دو رويكرد اموري ژنتيک نيستند زيرا: امريكايي هاي آسيايي تبار كه در ايالات متحده متولد شده اند بلحاظ شيوه هاي انديشيدن از امريكايي هاي اروپايي تبار غيرقابل تشخيص اند. دكتر اَلان فسيكه، يك دانشيار مردم شناسي در دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس مي گويد: پژوهشهايي تجربي از قبيل اين پژوهشهاي دكتر نيسبِت، مكمل بسياري از كارهاي قوم نگاري اي است كه تاكنون انجام شده است. او ادامه مي دهد: «مردم شناسان همواره اين فرهنگ ها را تبين مي كرده اند و اين مي تواند به شما حرفهاي زيادي درباره زندگي روزمره و روش هاي گفتگو و تعامل مردم بگويد ولي هميشه سخت است اين داوريهاي كيفي را بفهميم؛ و نيز آنها به همان شيوه اي كه يك آزمايش تحت كنترل است، كنترل شده نيستند». با اين حال هنوز همه قبول ندارند كه كليه تفاوت هايي كه توسط دكتر نيسبِت و همكارانش توصيف شده نمايانگر تفاوت هاي بنيادين در فرايندهاي رواني است. مثلاً دكتر پاتريشاچِنگ، استاد روانشناسي در دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس معتقد است، بسياري از يافته هاي محققان با تجربيات خود او هماهنگ است. او مي گويد: «من كه در يك خانواده سنتي چيني بزرگ شده ام و علاوه بر آن، در فرهنگ غربي هم بوده ام، برخي عادات تدافعي در تفسير جهان را مي بينم كه در ميان فرهنگ ها، مختلف است و همانها خود منجر به تفاوت هاي گسترده اي مي شود». ولي دكتر چنگ فكر مي كند برخي تفاوت ها – مثل تسامح آسيايي ها در مقابل تناقض_ كاملاً اجتماعي اند و هيچ تفاوتي در تسامح منطقي وجود ندارد. تا آنجا كه لابراتوارها، تفاوت هاي واقعي را در ادراك و انديشيدن نشان مي دهند، روانشناسان بايد به طور بنيادين افكار آنان را درباره آنچه كلي و جهاني است و آنچه نيست را مورد بازنگري قرار دهند و الگوهاي جديدي از فرايندهاي ذهني را توسعه دهند كه تأثيرات فرهنگي را نيز ملحوظ كند. |