0today is
Untitled

Home‎ > ‎

جانلی جنازه

یازان: میرزا علی معجز شبستری

ماه صييام گلدي٬ مني سالدي زحمته
اي كاش گلمييه يدي اوروج بو ويلايته
اي ماه روزه، اي رمضان، اي فيلان فيلان
خالقي گتيرمه تنگه، اؤزونو سالما غئيبته!

ايفطاري يوخ، اوباشداني يوخ بينوالرين

تكليف شاق ائيله مز حق بىبضاعته
چاي ايچمه سم، سحر گئده رم ايختيياردن
قويمازلا، قويماسينلار مني باغ جننته.

مال يتيمي، ماللا يييه ر، من اوروجلوغو

من مال حقق´ه بندم، او مال رعييت´ه.
ساقي دونن بو وقت كئچيرديم بريردن،

دوشدو گؤزوم، سمتده بير بيكس عوورته

بيمار ايدي، غريب ايدي، بي ايختيار ايدي
موحتاجدي دوايه، غذايه، حيمايته
من موضطريب باخيرديم او جانلي جنازه يه
آغلاردي گؤزلريم او پرييشان قييافه يه

بير تخته پاره تك٬ قوروموشدو او بينوا
گؤردوم او بينوا دؤشه نيب خاك ذيللته
زولفون ائديب نيقاب سارالميش عوذارينه
باشين قويوب داش اوسته، گئديب خاب راحته

هر كس اونا باخاردي، دييه ردى كي جاني يوخ
من ده ديييرديم عؤمرو يئتيشيب نهايته
ناگه گتيردي هوشه اونو تاققا تاق سسي
آچدي گؤزون ياواشجا، مني سالدي حئيرته

بير باخدي حسرتييله، يئنه يومدو گؤزلرين
ايدي باشين٬ اوزون دايادي سنگ عيبرته
مؤعجوز بو سس نه دير؟ دئدي. باخديم٬ دئديم كي هئچ
دؤولتليلر گئديرلر نماز جماعته.

 

ماه روزه داري آمد و مرا به زحمت انداخت

اي كاش روزه هيچ وقت به اين ولايت نمي آمد

اي ماه روزه، اي رمضان، اي فلان فلان
خلق را به تنگ، خودت را به غيبت نينداز

بينوايان افطاري و سحري ندارند

حق، تكليف شاق براي بيبضاعتان نميگزارد
اگر به هنگام صبح چاي نخورم اختيار از دست مىدهم
اگر مرا به باغ بهشت راه نميدهند،  راه ندهند

من روزه میخورم ملا مال يتيم را ميخورد

من به مال حق بندم، او به مال رعيت

ساقي ديروز همين وقت از محلی ميگذشتم
چشمم در يك سمت به زنى بيكس افتاد

بيمارو غريب و بي اختيار بود
محتاج به دوا، غذا و حمايت بود
من مضطربانه به آن جنازه’ زنده  نگاه ميكردم
چشمانم به آن قيافه’ پريشان مىگريست

آن بينوا مانند يك تكه تخته، خشك شده بود

ديدم، آن بينوا به خاك ذلالت  افتاده است

زلفش را بر چهره زردش  نقاب كرده بود
سرش را روي سنگ گذاشته و به خواب راحتي رفته بود


همه به او نگاه ميكردند، ميگفتند جان ندارد
من هم ميگفتم عمرش به آخر رسيده
ناگهان صداي تق و تق كفشها او را به هوش آورد
آرام چشمهانش را باز كرد و مرا متحیر کرد

 

با حسرت نگاهي كرد و دوباره چشمانش را بست
سرش را خم كرده و صورتش را روي سنگ عبرت گذاشت
پرسيد: معجز اين صداي چيست؟ نگاه كردم و گفتم كه هيچ
پولدارها دارند به نماز جماعت ميروند.