|
ماه روزه داري آمد و مرا به زحمت انداخت
اي كاش روزه هيچ وقت به اين ولايت نمي آمد
اي ماه روزه، اي رمضان، اي فلان فلان خلق را به تنگ، خودت را به غيبت نينداز
بينوايان افطاري و سحري ندارند
حق، تكليف شاق براي بيبضاعتان نميگزارد اگر به هنگام صبح چاي نخورم اختيار از دست مىدهم اگر مرا به باغ بهشت راه نميدهند، راه ندهند
من روزه میخورم ملا مال يتيم را ميخورد
من به مال حق بندم، او به مال رعيت
ساقي ديروز همين وقت از محلی ميگذشتم چشمم در يك سمت به زنى بيكس افتاد
بيمارو غريب و بي اختيار بود محتاج به دوا، غذا و حمايت بود من مضطربانه به آن جنازه’ زنده نگاه ميكردم چشمانم به آن قيافه’ پريشان مىگريست
آن بينوا مانند يك تكه تخته، خشك شده بود
ديدم، آن بينوا به خاك ذلالت افتاده است
زلفش را بر چهره زردش نقاب كرده بود سرش را روي سنگ گذاشته و به خواب راحتي رفته بود
همه به او نگاه ميكردند، ميگفتند جان ندارد من هم ميگفتم عمرش به آخر رسيده ناگهان صداي تق و تق كفشها او را به هوش آورد آرام چشمهانش را باز كرد و مرا متحیر کرد
با حسرت نگاهي كرد و دوباره چشمانش را بست سرش را خم كرده و صورتش را روي سنگ عبرت گذاشت پرسيد: معجز اين صداي چيست؟ نگاه كردم و گفتم كه هيچ پولدارها دارند به نماز جماعت ميروند. |