0today is
Untitled

Home‎ > ‎

حبیب ساهیر

حبيب ساهر (تولد ١٢٨٢ شمسى٬ وفات ١٣٦٤) برجسته ترين شاعر نوپرداز ترك در ايران است. محققان ادبيات آذربايجانى٬ از او به عنوان پدر شعر نو تركى ياد مىكنند. هم اكنون در دانشگاههاى تركيه و جمهورى آذربايجان٬ گنجينه ادبى بر جاى مانده از حبيب ساحر در درسى سه واحدى تدريس مىشود
 
 
 

نزيك_ ايپك خالچالارين گول آچدي

اوتاغيندا هر گلينين _ هر بگين ...

بزه دينسه مجليس‌لري، دة گؤروم

زاوللي قيز! بو دونيادا وار نه‌يين؟

 

نه واختادك آج قارينلا ايشله‌ييب،

يورغون اللر صرف ائده‌جك مين امك؟

ائشيديبسن بو مثلي باباندان:

رنگين اوچوپ، دوداقلارين گؤيه‌ريب ...

گل، گونشلن. . . آچسين سولموش گوللرين ...

گل، قوش كيمي قاناد آچيپ اوزاقلاش!

قيزيل گونش اؤپسون ساري تئللرين ...

***************************

قالي‌هاي حرير تو خوابگاه‌هاي دامادان و عروسان را مفروش كرد. اما مرا برگو ببينم، در اين جهان پهناور تو را چه دادند اي دختر تيره بخت ! _ تا كي مي‌خواهي به شكم گرسنه و با دست‌هاي خسته كار كني؟ نكند اين مثل را شنيده‌اي از پدرت كه «خود عريان بگردي و ديگران را آذين ببخشي»؟ رخسارت چه زرد و لبانت كبود شده ... بيا خود را به آفتاب برسان ... تا گل‌هاي پژمرده‌ات شكوفان شود ... بسان مرغ پر بگشا و به پرواز آي تا خورشيد، گيسوان طلايي‌ات را بوسه دهد/در تاريكي ره سپرديم، با مرگ دست به گريبان شديم كه خود را به چشمه‌ي آب حيات برسانيم! ولي افسوس كه بادهاي خشك و سياه از ديار فنا وزيدن گرفت ‌و ما غباري شديم. از افق هم گذشتيم/كوران چه لذتي از زيبا‌رويان درك خواهند كرد؟ و عجبا كه عجم از اول مرده‌پرست است! اينجا يك گورستان است، هنرمند را نفي بلد مي‌كنند ... شاعران را به محبس‌ها مي‌اندازند، زندگي را بر آنان تنگ مي‌سازند و پس از مرگش، كاخ بر مزارش پي مي‌افكنند، و در اطراف آن گل و سنبل و گياه مي‌كارند!/.من از خود داستان نمي‌بافم، و به قضا و قدر و چرخ و فلك هم باور ندارم و به در دشمنان به گدايي نمي‌روم و از آنان ياري نمي‌جويم ... شاعري هستم شب زنده‌دار كه شعر خود را به پول سياه نمي‌فروشم/ شعر نو، به هنگام خزان در خراسان، اصفهان و تهران بارور مي‌شد. اما در تمام ايران كسي آن را درنمي‌يافت. هيچ كس گور او (اشاره به نام « تقی رفعت» كه در بندهاي پيشين آمده است) را به مرمر مفروش نمي‌كند و بر سر مزارش «رز» نمي‌كارد
****************************************************
خزان
گاه خزان است
و خورشيد طلايي گر گرفته است
و برگ هاي درختان
به هزار رنگ ، آغشته شده ...
هر برگي ، رنگي دارد
رنگ آرزو
رنگ حسرت
و رنگ گرفته و غبارآلود غربت
گاه خزان است و باد در مي نوردد
برگ مي بارد
و برگ مرده
پشته پشته بر روي هم نمايان است
راه دراز است و دريا عميق
و نسيم سرد مي نوازد چهره ها را
كوه ها از آن ما، باغ ها از آن شما
راه برويد بر روي برگ ها
و يقين بدانيد كه ردي از شما بر جاي نخواهد ماند.
خورشيد نمي سوزاند
پاييز است
و گويي برگ هاي درختان را
در متني لاجوردي
نقش مي زند
خزان هاي بسياري آمدند و سپري شدند
و كاروانيان بسياري اتراق كردند و سپس كوچ .
در خزاني
يتيم شديم .
در خزاني
آرزوهايمان بر باد رفت
و در خزاني ديگر
آتش گرفتيم
در خزاني
خورشيد دميد
و در خزاني ديگر
ابر سياه ، خورشيد را بلعيد
خزان ها را فهميديم
و زمان ما را به دنبال خود كشيد
زمان ها آمدند و رفتند
و ما از ديار خود جدا شديم
و در حسرت چشمه هاي سرد
و چراگاه هاي گل و غنچه دار مانديم .
زمان گذشت و ما خشكيديم
همچون درختاني بي بر و برگ
و از طراوت انداخت ما را
نمي دانم غربت
و يا فلك ؟
*********************
تا عبور كاروان ليلا
چه دانستيم از روزگاران سپري شده ؟
رعد و برق غريد، نور ذوب شد
خون داغ در رگ هايمان به سردي گراييد
و وجودمان خردخرد آب شد.
ابرسان سايه انداختيم بر كوهساران
و در جاده هايي كه طي طريق مي كرديم
نشاني از ما باقي نماند
مغرور شديم به گاه شكوفه زدن غنچه ها
بهار گذشت و فصل خزان را پشت سرگذاشتيم
نه گل ماند، نه ميوه ، نه برگ
صدايي از باغچه ها و بيشه ها و جنگل هابرخاست
و نيستي گفت : «برخيز و بيا ميهمان ما شو!»
همچون منجم همه چيز برايم روشن است :
باران خواهد باريد و گل هاي زيادي شكوفه خواهد زد
رعد و برق ، دره ها و كوهساران را در هم خواهد نورديد
سيل بنيان بركن ، توفان سياه خواهد آورد
و آن گاه :
دفتر اشعارم دست به دست خواهد شد
و شعرم٬ در ميان ايل و تبارم هياهو برپاخواهد كرد
و تا عبور كاروان ليلاي زيباي قصه ها
شب و روز، چشم هايم بر راه خواهد ماند
********************************
رفیق مومیائی
ای که در تابوت سنگی قرن ها خوابیده ای
بی خبر از سال کهنه، بی خبر از سال نو،
روز حشر است، آفتاب از باختر سر می زند
ای رفیق مومیائی لحظه ای بیدار شو!
حبیب ساهر
این شعر در آغاز سال 1347 برای چاپ شدن به مناسبت نوروز به نشریه ای داده شد و البته چاپ نشد: احتیاط بیش از حد سردبیر، زحمت سانسور دولتی را کم کرد. آن دوره ،دوره ی یکه تازی حکومت شاه بود که خود را بی مدعی و سوار بر کارها می دید و افکار عمومی هم زیر خفقان شدید قرار داشت. اما هنوز این شعر می تواند مصداق داشته باشد، با این فرق که آفتاب حالا دیگرنه فقط از باختر، ولی به هر حال از جائی غیر از طرف خانه ی ما سر می زند؛ و ما هم از آن موقع تا به حال فقط "خواب به خواب " شده ایم نه اینکه از خواب پریده باشیم: از خوابی به خواب دیگر...
**************************************************************
اي‌ دهر، در بهار، گل‌ از ما دريغ‌ دار
تا در خزانمان‌ نكني‌ همنشين‌ خار
من‌ غنچه‌اي‌ نچيده‌ام‌ از باغ‌ زندگي‌
بي‌بهره‌ را چه‌ فصل‌ خزان‌ و چه‌ نوبهار
ما بادبان‌ به‌ باد حوادث‌ سپرده‌ايم‌
يا قعر موجهاي‌ گران‌ يا كنار يار
*********************
شعرزیر از ناظم حکمت است، که حبیب ساهر آن را در سال1333 به فارسی برگردانده.
دریای خزر
ازکران تا به کران
درتکاپوشده امواج کف آلود سیاه
خزر، آشفته سخن می گوید
به زبان هیجان آورباد...
همچو استخرفرح زای و شگرفی است خزر
"چورت وازمی" که به او داده لقب؟
بی کرانست خزر، گرچه کمی دیوانه ست
آب پرگردوغبارست در آن
دوست می گردد...دشمن گردد...
خزر آشفته و امواج چو کوهند ، نگر
کرجی همچو گوزنیست به کوه
موج ها می شکنند،ازپس امواج سیاه
پرتگاهی که بسی ژرف بود
ژرف چو چاه،
در دل آب خزر حلقه زند...
کرجی که شده برموج خروشنده سوار
ازسرموج ، به دامان یکی موج دگر می افتد
موج سرکش چویکی اسب کبود است
که گاه
روی پای عقبی می ایستد!
کرجی که شده براسب سوار
می جهد بر سر آب...
کرجی بان که یکی ترکمن سنگین است
پنجه اش روئین است
فارغ از بیم و هراس
چارزانو بنشسته ست...نگر!
کلهی دارد پرپشم به سر
که فروریخته تا حلقه ی چشمان کبود
تارهای کله پشم آلود!
پیش سکان بنشسته ست چو بودا آن مرد
سرد و آرام نشسته ست چو یک هیکل سنگ!
هیچ در بند خزر نیست کنون!
گرچه امواج زهم می شکنند
گرچه امواج همه خیره سرند
ترکمن چابک و پرزور بود ، فکرمکن
دست بسته به کف بحرخروشان افتد
یا که محکوم شود...
کرجی که شده برموج خروشنده سوار
ازسرموج ، به دامان یکی موج دگر می افتد
موج سرکش چویکی اسب کبود است
که گاه
روی پای عقبی می ایستد!
کرجی که شده براسب سوار
می جهد بر سر آب...
می وزد باد سیاه!
زینهار از خزر و حیله ی او...
نزند حقه به تو!
غم مخور...
ترس به خود راه مده
بادوتوفان بهل آشفته کند دریا را
آن که زائیده ی امواج سیاهست گذار
محو و نابود ...
***************************
باخ ، فجر ظولمتين بوزاران پرده سين آچير،
مشريقده آتشى قيزاران گون بوغولماسين
بير آيه دير کی قيرميزی خطله يازير سحر،
کيمسه قارانليغا دؤنوبن، سجده قيلماسين!
بنگر!
پرده ی خاکستری شونده ی ظلمت را
سپیده می گشاید
تا نگیرد راه نفس را
در شرق
بر
خورشید آتشین شعله ور.
آیه ایست که رقم می زند سحر
به خط سرخ
تا رو نکند کس به قبله ی تاریکی و،
سجده نیاورد.
***********************************
در سوگ اوختای
آن سوی کوه ها
سپیده رنگ می زند به زمین،
و می دردحریرکبود شب را،اینک.
سحر گوئی غرقست در خیالی ژرف،
نسیم می وزد، جوشانند
چشمه های سهند.
پرنده ای ناپیدا
در باغ اینک
آهسته می نالد
در هوای وطن،
در سوگ اوختای
رنگین به خون سرخ.
***********************