اصل شعر از زبان صابر:
کودکی که به مدرسه میرفت
شجاعانه روی یخ میرفت
ناگهان لیز خورد
روی یخ زمین خورد
کودک بلند شد و چکار کرد
با یخ اینگونه سخن گفت
تو چه قدر نامرد هستی
انسان را زمین میزنی
چیزی از عمرت نمانده
با آمدن بهار
آب خواهی شد
جاری شده و به رودها خواهی پیوست.
نظیره ای بر صابر:
کودکی که به مدرسه میرفت
شجاعانه به مکتب رفت
ناگهان بهتش زد
مثل اینکه از اوج آسمان به زمین افتاد
هر چه میگفتند متوجه نمیشد
نمیدانست "آب" چیست
بال و پرش کنده شد
ذوق و شوقی برایش نماند
ناگهان کودک چه کرد
با صدای بلند فریاد زد
تو چه قدر نامردی بیگانه
زبانم را میخواهی بگیری
زبان تو بیگانه است
همچو شمشیری است که زبانم را میبرد
ملت من بیدار شده است
برای من زبان ترکییم،
زبان مادریم عزیز است
دریایی پر از ظرافت است
زبان مادریم جانم است
هویتم است افتخارم است
فارسی برای فارس زبانان مناسب است
"نان" نخواهم گفت "چورک" درست است
مردم من آذربایجانی هستند
ترکی زبان مادریم است |