|
روزی روزگاری در منطقه بوق آباد دهی بود و در آن ده مشهدی حسنی بود که از مال دنیا هیچ نداشت و هر روز صبح به میدان ده میرفت تا شاید کسی او را به اجیری برده و مزدی به او بدهد که نان زن و بچه هایش را تامین کند. از قضای روزگار و به علت بحران اقتصادی جهان که به بوق آباد هم رسیده بود چند وقتی بود که کسی مشهدی حسن پیر را به اجیری نمیبرد و زندگی برایش بسیار سخت شده بود . باری یک روز عصر که هوا گرگ و میش بود مشهدی حسن ما دست خالی راهی خانه اش بود و داشت فکر میکرد که جواب شکم گرسنه زن و بچه ها را چه بدهد که ناگاه صدایی شنید و بطرف صدا رفت و دید که بره ای کوچک ظاهرا از گله جدا شده و از سرما به تخته سنگی پناه برده و دارد ناله میکند. پیرمرد بره را بغل کرده و با خود به خانه آورد. از قضای روزگار از فردا یواش یواش مشهدی حسن کار پیدا کرد و هر روز عصر با دست پر به خانه بر میگشت و ته دلش بسیار خوشحال بود و اینرا از قدم خوش و پر روزی بره میدید. بره کوچک هم یواش یواش بزرگ میشد تا بعد از مدتی دیگر نمیشد آنرا بره خطاب کرد و برای خودش قوچی شده بود. یک روز همسایه سراغ مشهدی حسن آمد و گفت ماشالله چه قوچ زیبایی داری از شما چه پنهان من هم گوسفند ماد های در طویله دارم دیگر وقت آنست که برایش دست بالا زده و جفتی بیابم لذا اگر موافق باشید اجازه دهید این قوچ شما با گوسفند من وصلت کند که هم گوسفند من بارور شود و هم قوچ شما به وصال برسد که مشهدی حسن اخمهایش را در هم کرده و گفت همسایه این قوچ ما از این کارها بلد نیست و ضمنا من این قوچ را مثل بچه های خودم دوست دارم و نمیخواهم او آلوده این کارها شود خدا روزیت را جای دیگر حواله کند برو برای گوسفندت از جایی دیگر داماد پیدا کن . خلاصه از همسایه اصرار و از مشهدی حسن انکار . در نهایت همسایه راضی شد که 5 تومان هم بابت مزد قوچ به پیرمرد بدهد و آنها برای فردا صبح وعده کردند. فردا صبح همسایه 5 تومان کف دست مشهدی حسن گذاشت و یک کله قند هم که با خودش آورده بود داد به زن مشهدی . قوچ که ظاهرا کارش را خیلی خوب بلد بود در ایکی ثانیه ترتیب گوسفند همسایه را داد و همسایه هم شاد و خندان گوسفند را با خود برد. چند روز بعد همسایه دیگر آمد و باز همان برنامه اجرا شد مشهدی حسن به 5 تومان و همسرش به کله قند و قوچ هم به وصالی دیگر رسید . باری در چند هفته آینده این برنامه با تمام گوسفندان ده اجرا شد و مشهدی حسن پولدار شد و دیگر دهات اطراف هم از ماجرا خبر دار شدند و آنها هم برای وصلت گوسفندانشان با قوچ بی همتای مشهدی حسن پیش او میامدند. مشهدی حسن هم آرام آرام نرخ را بالاتر برد و به 50 تومان رسانید. برای خودش ساختمانی ساخت و برای قوچش منشی و مدیر برنامه و زتون فروش و تبلیغاتچی در اطراف و اکناف بوق آباد اجیر کرد. قوچ نامرد هم هر روز سر حالتر و پروارتر میشد تا بعد از مدتی خبر به حاکم منطقه رسید که بعله مشهدی حسن بدون اینکه مالیاتی بدهد و فلان... همچه تشکیلاتی درست کرده و مردم برای رسیدن به وصال قوچش از ماها قبل وقت میگیرند و.... بالاخره سعایت دشمنان و بدگویان در حاکم اثر کرد و به ماموران دستور داد که در این مورد تحقیق کنند. ماموران گزارش دادند که مشهدی حسن دقیقا بره را همان موقعی پیدا کرده که بره ای از گله متعلق به حاکم گم شده است. حاکم فورا دستور مصادره اموال پیرمرد را صادر کرد امر داد که در همه جا جار بزنند که از هفته آینده شرعا و عرفا قوچ متعلق به حکومت است و برای حکومت کار خواهد کرد و نرخش هم نرخ حکومتی 20 تومان است و برای آسایش شهروندان و بارور شدن بیشتر گوسفندان امتش دستور داد تا هفته بعد قوچ را خوب تغذیه کنند. روز اول هفته حاکم طی مراسم با شکوهی به بنای ( سابق مشهدی حسن) مخصوص حجله قوچ آمد و بعد از سخنرانیی غرا در مورد نامردی مشهدی حسن و عقوبتی که نصیب دزدان بیت المال خواهد شد دستور به شروع کار و وارد شدن اولین گوسفند داد. قوچ آمد و ک. و کو. گوسفند را بویید و بدون انجام کاری به کناری رفت . حاکم با توپ تشر بسیار به صاحب گوسفند گفت که مردک نمیبینی گوسفندت بو مبدهد؟ و فرمان داد گوسفند بعدی را بیاورند و دوباره همان برنامه تکرار شد و تا اواخر شب قوچ هیچ کاری نکرد جز اینکه میامد و گوسفندان را میبویید و کناری میرفت. حاکم که دیگر طاقتش به انتها رسیده بود امر کرد که بروند مشهدی حسن را بیاورند. ماموران پیرمرد زخمی وزیلی را کشان کشان از دوستاق در آورده و به حضور حاکم آوردند و حاکم باز بعد از مقدمه طولانی علت کار نکردن و عدم فعالیت جنسی قوچ را از او پرسید. مشهدی حسن نالان و زخمی گفت که عمر حاکم طولانی باشد این قوچ تا زمانی که نان از دست من میخورد خوب کار میکرد و "خلقش همیشه سیخ" بود تا هفته قبل که چند روز نان حکومت را خورد و از مردی افتاد. |
