اي سحر شكفته شو، اي خورشيد چشمانت را بگشا شكفته شو، در اين آخرين دم در دل اين قفس تاريك تا من از تو زندگي جديد بيابم شفق هايم دامن بگسترانند، غنچه هايم شكفته گردند تا به اين خلق ها زندگي ببخشند من همان دم كه سپيده سرزند، بايستي از طوفان ها بگذرم دست شسته از جان براي اين خلق ها و انسان ها اگر من نسوزم، گر تو نسوزي و ما نسوزيم كدامين شعله ها اين راه را روشن خواهد ساخت خورشيد هر روز از نو پديد مي آيد، زندگي جريان مي يابد و اين كائنات شكوفان مي گردند اي خوب من گريه نكن، با گريستن چه كسي چاره اي يافته است پاك كن اشك چشمانت را و بخند براي يگانگي با خلق آزاد باش در اين زندگاني به روي خلق غمگين من شادي بپاش پاك كن اشك چشمانت را بخند تا كه بهار بخندد هر لاله زاري بخندد تا به گل پژمرده ام زندگي بخشد.
|