به وبلاگ گل یاس خوش آمدید
این وب به هیچ دسته و گروهی وابسته نمیباشد
|
همه دنیا را میتوان در لحظه خندیدن زیبای تو در عمق چشمانت پیدا کرد | هر روز لینکهای ذیل به روز میشوند آخرین آپدیت 15-12-84 آهنگهای روز را دانلود نمایید : آخرین آلبوم گروه BlackCats را اینجا دریافت کنید ضمنا از این قسمت آهنگهای جدید شادمهر ، شهیاد و صدها آهنگ روز : هر چند روز برای دوستان یک کتاب به صورت رایگان جهت دانلود شما عزیزان قرار میدهم فعلا از کتابهای احمد کسروی شروع میکنم : آخرین اخبار و رویدادها در این قسمت مطالعه نمایید RoozOnline.com |
فصلي گذشت و عيد به اين خانه سر نزد
نوروز هم حريف غم ما نمي شود
عاشقانه ها
(روز اول)
اي كه ازكلك هنر نقش دل انگيز خدايي
حيف باشد مه من كاين همه از مهر جدايي
گفته بودي جگرم خون نكني باز كجايي
«من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي»
مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم
وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه ي بلبل شيراز نرفته است زيادم
«دوستان عيب كنندم كه چرا دل بتو دادم
بايد اول بتو گفتن كه چنين خوب چرايي»
تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه
مرغ مسكين چه كند گر نرود در پي دانه
پاي عاشق نتوان بست بافسون و فسانه
«اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه
ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجايي»
تا فكندم بسر كوي وفا رخت اقامت
عمر بي دوست ندامت شد وبا دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو رو بسلامت
«عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي»
درد بيمار نپرسند بشهر تو طبيبان
كس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان
نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان
اين توانم كه بيايم سر كويت بگدايي»
گرد گلزار رخ تست غبار خط ريحان
چون نگارين خط تذهيب بديباچه قرآن
اي لبت آيت رحمت دهنت نقطه ايمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي»
هر شب هجر بر آنم كه اگر وصل بجويم
همه چون ني بفغان آيم و چون چنگ بمويم
ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم
«گفته بودم چو بيايي غم غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي»
چرخ امشب كه بكام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان برقيبان تو هشتن
نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن
«شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي»
سعدي اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان
كه مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان
بشب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان
«كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان
پرتو روي تو گويدكه تو در خانه مايي»
نرگس مست تو مستوري مردم نگزيند
دست گلچين نرسد تا گلي از شاخ تو چيند
جلوه كن جلوه كه خورشيد بخلوت ننشيند
«پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نه بيند
تو بزرگي و در آيينه كوچك ننمايي»
نازم آن سر كه چو گيسوي تو در پاي تو ريزد
نازم آن پاي كه از كوي وفاي تو نخيزد
شهريار آن نه كه با لشگر عشق تو ستيزد
«سعدي آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد
كه بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي»
(روز دوم)
چه زيبا گفت سهراب:
<<چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد:
و آسماني را ديدم که در رويا به سر مي برد...
پروانه اي ديدم که شعله مي نوشيد...
غصه اي را ديدم که عذاب مي کشيد...
آتشي ديدم که آه از نهادش بلند بود...
آهي ديدم که از غربت مي ناليد...
و غمي ديدم که آب مي شد ...
آبشاري ديدم که از کوهسار بالا مي رفت...
و درماني ديدم که از درد مي ناليد...
و ناله اي ديدم که درد مند بود...
...
و اندوهي که با غم دست به گريبان بود را ديدم...
و خيالي که در اقيانوس اوهام غرق مي شد را ديدم ...
و سفره اي ديدم که سبد سبد اندوه در آن مي ريزند...
و سايه را ديدم که در آفتاب مي سوخت...
و ديواري را ديدم که از ستونهايش گله ها داشت...
و بزرگ راهي را ديدم که با انتهايش غريبه بود...
...
و ديدم ...
کبوتري که از آسمان مي ترسيد...
پرنده اي که در دامي خانه داشت ...
پروانه اي که آتشي را نوازش مي داد...
آسماني که جاده هايش خاکي بود...
دفتر ي که با برگه هايش بيگانه بود...
و حقيقتي که از دروغ ساخته شده بود...
و باز ديدم...
رود خانه اي که آب نداشت...
ديواري که از سنگهاي جدايي ساخته شده بود...
و خانه اي که آسمان نداشت...
دي ماهي که برف نباريد...
و فروردين که يک شکوفه باز نشد...
و چشمانم را باز کردم:
شاخه اي ديدم که شکسته بود...
چشمي ديدم که بسته بود...
دلي ديدم که خسته بود...
و قلبي که شکسته بود...
